::::::   ::::

.....................................................................................................................

 

  

    مولانا مرد بي تكلف ، ساده و نيك محضر بود و از جنگ نفرت داشت و با عشق و صلح و دوستي زندگي مي كرد. در مجلس او از هر دستي مردم راه داشتند در بردباري و شكيبايي حوصله ي كم نظير داشت .

       سلـوك مولانا طريـقـت را از شريعت جدا نـمى ساخـت و بدون التزام شريعت ، نيل به حقيقت را كه هدف سلوك است ، ممكن نمى شمرد. در عين حال وى شريعت را همچون شمع مى دانست كه راه پر پيچ و خم و تاريك و باريك طريقت را جز به نور آن نمي توان طى كرد.

 

      مولانا با ياران خويش همواره با دوستى و دلنوازى سلوك مي كـرد هيچ كـس به اندازه او قدر دوستى را نمى دانست و هـيچ كـس مثل او با دوستان خويش يكـرنگ و عارى از ريب و ريا نـمى زيست دوستى براى او عـيـن حيات و در واقع عين روح بود بدون دوستى انسان در ظلمت خودى مى ماند.

     سلوك روحانى مولانا چنانكه خوار داشت جسم را الزام نمي كرد ، اشتغال به كسب و كار را هم نهى نمى نمود مولانا به مريدان توصيه ميكرد (( تا هر يكى إماّ به كسب ، إماّ به تجارت و إماّ به كـتـابت مشغول باشد و هركـه از ياران ما اين طـريقه نورزد به پـولي نيرزد )) . خود او به فقر خويش فخر مى كرد.

 

مولانا با مريدان مثل دوستان هـمدل و يكـرنگ مى زيست و دوستى با آنها وى را در بين تمام طبقات اهـل شهر محـبوب و مقبول ميساخت و عادت در پيشى جستن در سلام را كـه سنت رسول خدا بود تا به حـدى رعايت مي كرد كه وقـتى از كـوى و بـازار مي گذشت بر خلاف معمول فقه ها و علماى عصر ، هر زنى و هر كودكى و حتى هر فقيرى هم كـه با او روبـرو مى افـتـاد وى در سلام و اظهار ادب بر او پيشى مى گـرفـت حـتى نسبت به نصاراى شهر در برخورد ها تواضع و تكـريم فـوق العاده به جا مى آورد و با آنهـا نيز مثل مسلمانان سلوك مي كـرد.      

      مكرر ديده شده كـه با راهب فقير يا كشيش حقيرى برخورد كرده بود چندين بار از باب تواضع ، بر وفـق مـرسوم خود ، در مقابل او سر بـه تعظيم فرود آورده بود برخلاف فقه ها و متشرعه كه با نفرت و خشم ابـرو از رؤيـت آنها اظهار كراهيت مى كردند. در برابر يك قصاب ارمنى كه در راه براى او سر تعظيم خم كرده بود چند بار كرنش كرد. در قونيه با يك راهـب رومى كه از قسطـنطنيه آمده بود برخورد كرد و او هر بار كـه در مقابل وى تواضع مي كـرد مولانا را در پيش خود در حال تـواضع ميديد ايـن خوى تسامح او كه تواضع فوق العاده اش آنرا جلوه بيشتر مى داد ، مولانا را نزد نصاراى قونيه هم مثل مسلمانان آن محبوب كرده بود.

در گـذر از كـويي ، يك روز دو تـن را در حال نـزاع ديد يكـى به ديگرى پرخاش ميكـرد كه اگر يكى به من گوئى هزار بشنوى ، مولانا روى به آن ديگرى كرد و گفت : 

هر چه خواهى به من گوى كه اگر هزار گوئى يكى هم نشنوى و يا مي گويند شخصي نزد مولانا آمد و گفت :

من با تمامي 72 ملتي كه تو در گفته هايت از آن ها نام برده أي و گفته أي كه با همه آن ها سر مرافقت داري ، مخالفم و سر منازعت دارم .

مولانا نگاهي به گوينده كرد و گفت : با تو هم موافقم .

 

 مولانا سراج الدين قونيوي صاحب صدر و بزرگ وقت بوده ، اما با خدمت مولوي خوش نبوده ، پيش وي تقرير كردند كه مولانا گفته است كه من با هفتاد و سه مذهب يكي ام ؛ چون صاحب غرض بود خواست كه مولانا را برنجاند و بي حرمتي كند. يكي را از نزديكان خود كه دانشمند بزرگ بود فرستاد كه بر سر جمعي از مولانا بپرس كه تو چنين گفته أي؟ اگر اقرار كند او را دشنام بسيار بده و برنجان.

آن كس بيامد و بر مولانا سؤال كرد كه شما چنين گفته ايد كه من با هفتاد و سه مذهب يكي ام؟!

مولانا گفت :  

گفته ام .

آن كس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز كرد. 

مولانا بخنديد و گفت :

با اين نيز كه تو مي گويي هم يكي ام . آن كس خجل شد و باز گشت .

 

روزي يكي از اصحاب را غمناك ديد ، فرمود همه دلتنگي از دل نهادگي بر اين عالم است. مردي آنست كه آزاد باشي از اين جهان و خود را غريب داني و در هر رنگي كه بنگري و هر مزه يي كه بچشي داني كه به آن نماني و جاي ديگر روي هيچ دلتنگ نباشي. و فرموده است كه آزاد مرد آن است كه از رنجانيدن كس نرنجد و جوانمرد آن باشد كه مستحق رنجانيدن را نرنجاند.

 

مولانا به مقام زن ارج خاصي قايل بود و آنها را به ديدهء حرمت و احترام مي نگريست و از موازين تحجر ، از تعصب ددمنشانه و ابلهانه و از هر آفتي و مصيبتي ديگر نسبت به زن و حقوق او هراسان بود و در باره ي آزادي زن مي انديشيد كه زنان به سان اسيران در گرو رسم و رواج جامعه قرار داشتند و در آن زمان ده ها زن و صد ها كنيز در حرمسراي توانمندان و بزرگان به سر مي بردند و تهيدستان توان گرفتن همسر را نداشتند .

  مولانا زن و مرد را مكمل همديگر مي دانست و بر اين باور بود كه در عشق با همنوع خود يعني زن ، آدمي اصليت خود را و به طور كلي جوهر بشريت را مي شناسد و از مرداني كه بدون سبب باعث اذيت و آزار زنان شان مي شدند ، متنفر بود .

مولانا حضور و وجود زنان را در نظام ارشادي و عرفاني خود لازم مي دانست و بدون وجود زنان ناقص مي شمرد. لذا در جاي جاي زندگي و آثار خود هم زنان را مخاطب خويش قرار مي داد و هم مردان را به تأمل و انديشه و احساس مسئوليت در قبال زنان فرا مي خواند تا از اين رهگذر به اصلاح جامعهء انساني در طول تاريخ دست يازد.

 

كار هاي طاقت فرساي كه مرد در فعاليت هاي روزانه ي خود انجام مي دهد مثلاً خاركشي ، حمالي ، آهنگري ، دكانداري ، تجارت ، نجاري و غيره . . . همه و همه زحمت و تكليف را به خاطر عشق و محبتي كه به دلبر خانه نشين خود دارد ، مي كشد تا شبانگاه در كنار او بيارامد و رفع خستگي نمايد چنانچه مولانا در كلام دلنشينش ميفرمايد :

أي بــســـا از نـازنـيـنـان خــاركــش   

بــــر امــيــد گـــلـــعـــذار مـــاه وش

 

أي بـسـا حـمـال گـشـتـه پـُشـت ريش   

از بــراي دلــبــر مــه روي خـويـش

 

كــرده آهــنـگــر جـمـال خـود ســيـاه

تـا كـه شــب آيـد بـبـوســـد روي مـاه

 

خواجه تا شب بر دكـانـي چـار مـيـخ

زانكه سروي در دلش كرده ست بيخ

 

تـاجـري دريـا و خـشــكـي  مـي رود

آن بـه مـهـر خـانـه شــيـنـي مـي دود

   

   تامارا شاهدخت گرجستاني ملقب به  گرجي خانم  همسر وزير اعظم معين الدين پروانه به عين الدوله كه در قسطنطنيه هنر رسامي آموخته بود هدايت داد تا تصوير مولانا را بكشد مولانا به اين منظور سرود :

آه چه بـيـرنـگ و بي نشان كه منم  

 كـي بـبـيـنـي مـرا چـنـان كـه مـنـم

گــفــتــي اســــرار در مــيــان آور           

  كـو مـيـان انـدريـن مـيـان كـه منم

   كـي شــود أيـن روان مـن ساكــن     

   أيـن چـنـيـن سـاكـن روان كه منم

   بحرمن غرقه گـشت هم درخويش   

   بـوالـعـجـب بحر بيكـران كـه منم

   شـمـس تـبـريـزي را چو ديدم من     

    نادره بحر و گـنـج و كان كه منم

غزل 1759 كليات شمس تبريزي

 

مولانا علم را پايه و اساس تمام موفقيت ها و خوشبختي ها مي داند و خاطر نشان مي سازد كه بدون آموختن علم و دانش و به كار گرفتن آن در ساحهء عمل ، هرگز گوهر مقصود حاصل نخواهد شد. چنانچه مي فرمايد:

خـاتـم مـلـك سـلـيـمـان اســت عـلـم    جمله عالم صورت و جان است علم

آدم خـاكـي ز حـق آمــوخــت عـلـم    تـا بـه هـفـتـم آســمـان افـروخت علم

عـلـم چـون بـر دل زنـد ياري شـود   عـلـم چـون بـر تـن زنـد مـاري شـود

عـلـم دريـأيـيـسـت بـي حـد و كـنـار   طـالـب عـلـم اســت غــواص بــهــار

صـيـقـل عقلت بـدان داده ست حـق    كــه بــدو روشــن كـنـي دل را ورق

گفت پيغمبر كه احمق هر كه هست    او عـدوي ما و غـول و رهـزن است

هـركـه او عاقـل بود او جان ماست    روح او و روح او ريـحـان مــاســت

آفــت مــرغـســت چـشـم كـام بـيـن    مَـخـلـص مـرغـســت عـقـل دام بـيـن

عـقـل خـود بـا عـقـل ياري يار كـن    امــرهـم شــورى بـخـوان و كـار كـن

 

    مولانا بر اهميت انديشيدن تأكيد مي ورزد و انديشه ي والاي انساني را مي ستايد و انسان را مورد خطاب قرار داده ، هشدار مي دهد كه هر چه است همين مغز و فكر و انديشه ي تست و باقي همه گوشت و پوست و استخوان است كه بدون انديشه و تفكر معني و مفهومي ندارد جز آنكه يك مجسمه يا بُت باشد و مي گويد :

   أي بـرادر تـو هــمــيــن انــديــشــه أي

    مـابـقـي تـو اســتـخــوان و ريــشــه أي

    گــر گـلـسـت انـديـشـه ي تـو گـلـشـنـي

    ور بـود خـاري تـو هـيـمـه ي گـلـخـنـي

 

مولانا بارها و بارها به شكل هاي مختلف آدمي را متوجه مي سازد كه زندان انسان و علت اسارت او  و علت تمامي رنج هاي او نوعي انديشهء وي است. چنانچه مي فرمايد:

جـمـله خـلـقـان ســـخــرهء انــديــشــه انــد

زيـن سـبـب خـسـتـه دل و غـم پـيـشـه انـد

 

 

(سخرهء انديشه اند) يعني محكوم و اسير انديشه هاي خويشتن اند و به همين علت هميشه گرفتار يك نوع پريشاني ، خسته دلي ، رنج و ملالت است. مولانا با اين گفتار خود در حقيقت يك هشدار اساسي و كليدي به انسان مي دهد.

 

    مولانا معتقد است كه ادب و اخلاق خوب نردبان ترقي انسان است ، حسن سلوك و آداب معاشرت و تحصيل ادب را تآكيد مينمايد و شخص بي ادب ، خود خواه و متكبر را به باد انتقاد مي گيرد و مي فرمايد :

از خـدا خـواهــيــم تــوفــيــق ادب

بي ادب محروم ماند از لطف رب

بي ادب تنها نه خـود را داشـت بـد

بـلـكـه آتــش در هــمــه آفــاق زد

هـر چه آيد بر تو از ظلمات و غم

آن ز بـيـبـاكي و گـستاخيسـت هم

هـر كـه بيباكي كـند در راه دوست

رهـزن مردان شـد و نامرد اوست

از ادب پُـرنـور گـشتسـت اين فلك

وزادب مـعـصـوم و پاك آمـد ملك

    مولانا در سراسر مثنوى از پيامبر (ص) به عنوان سلطان البشر نام ميبرد وقتيكه صداى آذان بـلند مى شد و مؤذن بنام پيامبر (ص) مى رسيد مولانا به احترام مى ايستاد و مى گفت :         

نامت بماند تا ابد  اى جان ما روشن ز تو

 

هـمه را بـيـازمـودم  ز تـو خـوشـتـرم  نـيـامـد

چـو فـرو شـدم به دريا چـو تـو گـوهـرم نيامـد

سر خـنـب هـا گـشـادم ز هـزار خـم چـشــيـدم

چـو شـراب سركـش تو به لـب و ســرم نيامـد

 

 

چه عـجـب كه در دل من گـل و ياسمن بخـنـدد

كـه سـمـنـبـرى لـطيفى چـو تـو در برم  نـيامـد

ز پيت مراد خويش را دو سه روز ترك كردم

چـه مـراد مـانـد از آن پـس كـه مـيسرم نـيامـد

دو سه روز شاهيت را چو شدم غلام و چـاكـر

به جهان نمـانـد شــاهي كـه چـو چـاكـرم نيامد

خـردم بـگـفـت بـر پـر ز مـسـافـران گــردون

چـه شـكـسـتـه پـا نـشـسـتـي كـه مسافـرم نيامد

چـو پـريـد ســـوي بـامـت ز تـنـم كـبـوتـر دل

بـه فـغـان شـدم چـو بـلـبـل كـه كـبـوتـرم نيامد

چـو پـي كـبـوتـر دل بـه هـوا شـدم چـو بازان

چـه هـمـاي مـانـد و عـنـقـا كـه بـرابـرم نيامـد

بـرو أي تـن پـريـشـان تـو و آن دل پـشـيـمـان

كـه زهــردو تـا نـرســتـم دل ديـگــرم نـيـامـد

غزل 770 كليات شمس تبريزي

مولانا مي گويد :

    (( شريعت همچون شمع است  ره  مينمايد ، بدون آنكه شمع بدست آوري ، راه رفته نشود و چون در ره  آمدي ، آن رفتن تو طريقت است و چون رسيدي به مقصود ، آن حقيقت است )) . 

   مولانا انسان كاملي است كه به فرم و صورت ظاهر بسنده كردن را فاجعه مي شمارد و در پي معناست چنانچه ندا مي دهد :

                             چـنـد بـاشـي عـاشـق صـورت ؟ بـگـو! 

                              طـالـب  مـعـنـي شـو و مـعـنـي  بـجـو! 

 

  مولانا همواره به دنبال مغز و در جستجوي معناي دروني داستان هاي مندرجه در كتاب آسماني است :

 

           زان همه عيش و خوشي هـا و مـزه 

           او نـبــيــنـد غــيــر قــشـــر خـربـزه

           گوش خر بفروش و ديگر گوش خـر

           حـرف حـق را در نـيـابـد گـوش خـر  

 

  مولانا عارف وارسته ي است كه تآثير كلام معنوي اش در سراسر قلمرو فرهنگ فارسي ، تركي ، هندي ، عربي بر افكار و قلوب مردم و صاحبان انديشه از مسلمانان و مذاهب ديگر، نه تنها در فلسفه و عرفان بلكه در ادبيات آن سرزمين ها نيز كاملاً قابل احساس است غزليات پر شور و دل انگيز شمس تبريزي و مثنوي مولانا در مجالس عارفان خوانده ميشود كه تا به امروز ادامه دارد و در كتاب جاودانه اش مثنوي ، سخن از (( دو ترك چون بيگانگان )) مي گويد و معتقد است بسا هندو و ترك كه به دليل همدلي و همنوايي و همسايگي در كوي انسانيت با يكديگر همزبان و همسخن اند :

هـم زباني خويشي و پيوندي است

مرد با نا محرمان چون بندي است 

أي  بـسـا هـنـدو و تـرك  هـمـزبان    

 أي بـسـا دو تـرك چون بيگـانگـان

پس زبان محرمي خود ديگـر است

 هـمـدلي از هـمـزباني  بهتـر است

 

مولانا در دفتردوم مثنوي معنوي حكايت كوتاه اما بسيار آموزنده و جالبي را آورده است:

چهـار كـس را داد مردي يك درم     هـر يكي از شـهـري افـتـاده بـهـم

فـارسي و ترك و رومي و عـرب     جمله با هم در نزاع و در غضب

فارسي گـفـتا ازين چون وارهـيـم     هـم بيا كاين را به انگـوري دهـيم

آن يكي ديگـر عرب بـُد گـفـت لا     من عنب خواهم نه انگور أي دغا

آن يكي تركي بُد و گفت أي كُـزم      من نميخواهم عـنـب خـواهـم ازُم

آن يكي رومي بگفت اين قـيل را      ترك كـن خواهم من اسـتافـيـل را

در تـنـازع مـشـت برهـم مـيـزدند     كـه ز سِــر نـام هـا غـافـل بـودنـد

مـشـت بـرهـم ميزدند از ابـلـهـي      پـُر بُدند از جهـل و از دانش تهي

صاحب سِري عزيزي صد زبان      گــر بـُدي آنجا بـدادي صلح شـان

پس بگفتي او كه من زين يك در

آرزوي جـمـله تـان را مـي خـرم

     مثنوي مولوي دفتر دوم

چهار نفر همراه باهم پولي به دست مي آورند همه قصد خريدن انگور را دارند اما هر يك نام انگور را با زبان خود مي گويند ، چون زبان همديگر را نمي دانند ، در ميان شان نزاع در مي گيرد حال بايد كسي پيدا شود كه از اسرار نام ها آگاه باشد تا نزاع بين آن چهار نفر را برطرف نمايد.

مولانا كليد حل مشكل را همدلي مي داند و مي فرمايد:

 پس زبان محرمي خود ديگر است

 (همدلي) از (همزباني) بهتر است

  

  مولانا خـود پـيـر مى ساخـت ، ولى مى تـراشـيد ، شيخ و قطب مى پرورد؛ آنگاه با آنها عشق مى ورزيد سپس ساخـته و پرداخته خود را بـه آتش مى انداخت و از نـو (صنمى) مى پرداخت و پروانه وار به گرد شمع رخسارش به پرواز درميآمد.

صورتگـر نـقـاشـم هر لحظه  بتى سـازم

وانگه همه بت ها را در پيش تو بگدازم

صد نـقـش برانگـيـزم ، با روح درآميزم

چون  نقـش  ترا  بينم  در آتشش  اندازم

تو  ساقي  خماري  يا  دشمن  هـشـيـاري

يا آنك كني ويران هر خانه كـه مـيـسـازم

درخانه آب و گـِل بي تسـت خـراب ايندل

يـا  خـانـه  در آ جانا  يـا  خانه  بـپـردازم

غزل 1462 كليات شمس تبريزي

شما هيچ گاه از ورود در آثار مولوى ملول نمى شويد سخنانش هيچ گاه كهنگى و ملال انگيزى سخن ديگران را پيدا نمى كند كتاب او را بار ها و بار ها ميتوان خواند و هربار بهره هاى تازه برد .

مولانا جنگ را كار ديو و صلح را كردار مَلَك مي خواند وظيفه مصلحان را صلاح دادن ميان مؤمنان مي شمارد و همگان را به محبت و مدارا فرا مي خواند.

   مؤمنان را خواند إخوان در كلام خود خدا

   پس ببايد صلح شان دادن به هم أي كدخدا

   جنگ باشد كار ديو و صلح كـردار مَـلـَك

   صلح را بايد گـزيـدن تا بـيـابـد جان صفا

  

       مولوى ، يـكى از بـزرگـتـرين صوفـيـانى است كـه آئينه عـبرت و تازيانه انتقاد بـدست گرفته و اوباشان صوفى نما را رسوا ساخته است.

       آن دسته از (( شيخ )) نمايانى نيز كه دست طمع بـسوى اين و آن دراز ميكردند و آب روى فـقر و قناعت را مي بردند و صفاى صافى دلان را به خاك مذلت مى كشيدند و به دريوزه مي رفتند ؛ از تازيانه ى انتقاد مولانا در امان نبودند .

        درويشاني كه كوركورانه از (( شيخ )) و (( مراد )) تقليد ميكنند و هر چه او بگويد ، مى پذيرند و سره از ناسره ، باز نمى شناسند از جمله كسانى هستند كه مولوى سخت آنان را شماتت ميكند و در بى آبرو ساختنشان لحظ ئي درنگ ندارد .

   مولانا در مثنوي معنوي تعصب و تقليد كوركورانه را سخت نكوهش نموده و مي گويد :

   أي تعصب هفت عضوت ، كرده بند

   چـنـد گـويـي خـيـره از هـفـتـاد وانـد 

   بي تعـصـب گـرد و بي تـقـلـيـد شـو 

   شرك شوي و غرقه ي تـوحـيـد شـو 

   خشك مغزي و تعصب ، خامي است 

   تا جنيني ، كـار ، خون آشامي است

  

       دسـته ئي از صوفـيـان گـرفـتار پندار خويش بودند و هر چه مى انگاشتند همان را اصل هستى و رمز بقا مي شمردند مـولوى اينگـونه صوفيان را ملامت ميكند طى اين داستان كه سخـت فريبا و دلرباست مشت اين گـروه از درويشان گـم كـرده انديشه ، به وجهـى آميخته با طنز و مطايبه به خوبى باز شده است كه در كمال اختصار نقل مي شود :

 

  صوفيي با خرش وارد خانقاهي شد صوفيان مقيم خانقاه به خادم گفتند برو خر او را بفروش تا از پول آن امشب سماعي بر پا كنيم خادم چنين كرد . شب جمع صوفيان ، از جمله همان صوفيي خر باخته ، شروع كردند به پايكوبي و سماع و سرود . ترجيع بند سرودشان اين بود كه :        (( خر برفت و خر برفت و خر برفت . ))

صبح وقتي صوفي خواست خانقاه را ترك كند از خادم سراغ خر خود را گرفت . خادم گفت آن سرود و سماع ديشب از فروش خر تو بود . صوفي با اعتراض گفت: 

پس چرا ديشب اين موضوع را به من خبر ندادي ! خادم گفت :

ديشب چند بار آمدم و موضوع را در گوشَت گفتم ولي تو چنان غرق در شور و هيجان بودي كه حرف من اصلاً به گوشت نرفت و آنگهي ، خود تو وقتي ديشب با آن شور و هيجان << خر برفت وخر برفت >> را تكرار مي كردي هيچ از خودت پرسيدي كه معنى و منظور از آن چيست ؟

صوفي گفت : من كاري به معنى نداشتم ؛ چون همه مي خواندند منهم خواندم.  

اجتماع و اجماع انسان را بطور عجيبي هيجان زده و كور مي كند . همهء ما به چيز هايي باور و اعتقاد داريم كه چون همه باور دارند ما هم باور داريم :

 

صوفـئي  در خـانـقـاه  از ره  رسـيـد

مركب  خود برد و در آخـور كـشـيـد

هم  در آندم  آن  خرك  بـفـروخـتـنـد

لـوت  آوردند  و  شـمع  افـروخـتـنـد

لـوت  خـوردنـد و سـمـاع آغاز كـرد

خـانـقـاه تا سـقـف شـد پر دود و گـرد

چـون  سـمـاع  آمـد ز اول تـا كــران

مـطـرب آغـازيـد يـك ضـرب گــران

(خر برفت) و (خر برفت) آغاز كرد

زيـن حـرارت جـمـلـه را انـبـاز كـرد

از  ره  تـقـلـيـد  آن   صوفـى هـمـيـن

(خـر بـرفـت) آغـاز كـرد انـدر حـنين

خـلـق  را  تـقـلـيـد شـان  بـر بـاد  داد

اى دو صد لـعـنت بر اين تـقـلـيـد  باد

خـاصه تـقـلـيـد چـنـين بـى حـاصـلان

كـآب رو  را  ريـخـتـنـد از بـهـر نـان

 

مولانا به اين عقيده است كه خود باختگي انسان را نسبت به واقعيت قضاياي زندگي كور مي نمايد و انسان را نسبت به خودش مأيوس و بي اعتماد مي سازد. مسئله اين است كه ما حاكم بر انديشه هاي خود نيستيم و از ديگران تقليد مي كنيم لذا مي فرمايد :

بي ز تـقـلـيـدي نظر را پـيـشـه كن     هم به رأي و عقل خود انديشه كـن

مـرد بـاش و سـُخـره مـردان مـشـو     رو سـرِ خود گير و سرگردان مشو

ديـد خـود مـگـذار از ديـد خــســان     كه به مردارت كـشند اين نـاكـسـان

چشمِ چون نرگس فروبندي كه چي!    كه عـصايم كـش كه كورم أي اخي

آن عـصـاكـش كه گـزيدي در سـفـر    پس بدان كاو هست از تو كور تر!

مولانا براي انسان و كرامت انساني او حرمت و اهميت فوق العاده قائل است و ارج بي پايان مي گذارد و برگشت به فرديت و آزاد انديشي را از اساسي ترين كليد هاي رهايي انسان مي داند و مي گويد:

چشم داري تو ، به چشم خـود نگـر

مـنـگر از چـشـم سـفـيـد بـي هــنــر

گوش داري تو ، به گوش خود شنو

گـوش گـولان را چـرا باشي گـِرو؟

 

آنچه مولانا مي خواهد تجلي خُلق و خوي انساني در وجود آدميان است كه با تزكيه درون و معرفت حق و خدمت به خلق و عشق و محبت و ايثار و شوق به زندگي و ترك صفات نا ستوده به حاصل مي آيد و جهان و ملت ها و اديان را نماينده خداي واحد مي داند به گونه أي كه جهان مظهر يك حقيقت و جلوه گاه يك مشيت است و اختلاف امم و دشمني هاي انسان ها همه از بي خبري و غرور و ظاهر پرستي و قياس هاي غلط ريشه مي گيرد.

اين عارف بزرگ راه نجات انسان ها را كشف حقيقت و گذشتن از ظواهر دانسته است؛ به اعتقاد او حقيقت را تنها مي توان با چشم حقيقت بين ديد و لازمه داشتن چنين چشمي رياضت و تهذيب نفس و كسب فضايل است.

مولوي عبادت و درويشي را نه در فقر و ناداري ، بلكه در رهايي از خود پرستي و بي نيازي و بي اعتنايي در تعلقات دنيوي مي داند.

    

 
     

Copyrights © 2007  SAbdullah.net -  All rights reserved