|
..................................................................................................................... |
||
|
بسم الله الرحمن الرحيم
پيشگفتار رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود[1]: ( كاملترين مؤمنان از روي ايمان كسي است كه اخلاقش بهتر باشد و بهترين شما ، بهترين شما با زنان شان هستند.)
اولين مربي انسان در زندگي ، زن ( مادر ) است كه نه تنها نقش ماندگاري در تعليم و تربيت فرزندان خود دارد و از هيچگونه ايثار و فداكاري دريغ نمي ورزد بلكه مهربانانه و عاشقانه در زندگي مشترك با همسر خود نيز نهايت سعي به خرج مي دهد تا رضائيت خاطر شوهر را فراهم نموده و دل او را به دست آورد . همه روز اگر غم خوري غم مدار چو شب غـمگـساري بود در كنار
به طور مثال آسيه با اشتياقي تمام مي خواهد همسر خود فرعون را از گمراهي و هلاكت نجات دهد و به سوي سعادت هميشگي رهنمون گردد. زماني كه موسى (ع) دين برحق خود را به فرعون عرضه كرد و از او به آئين خداوندي دعوت به عمل آورد ، فرعون محرمانه موضوع را با زن خود آسيه در ميان گذاشت و طالب مشورت گرديد . آسيه اشك شادي از ديدگان خود فرو ريخت و با عشق و محبت زياد فرعون را تشويق به قبول آئين الهي موسى نمود ، وعده و وعيد خداوندي را برايش شرح داد و گفت : اكنون كه اين سعادت را باز يافته أي زنهار درنگ مكن و اين دعوت را كه از درياي رحمت الهي آمده است ، بپذيري. كوشش آسيه سودي نبخشيد و فرعون برخلاف سفارش آسيه ، با وزير پليد خود هامان به شور نشست و مشوره غلط هامان ، باب سعادت را به رويش بست و لطف حق شامل حالش نگرديد به عذاب الهي دچار و به چاه ضلالت فرو رفت[2] . مولانا از زناني هم ياد ميكند كه مايه ي رنج و عذاب شوهران خود بوده اند مانند آن زن كه هر چه را شوهرش با هزاران زحمت و كوشش مي آورد ، تلف ميكرد و گوشتي را كه براي مهمان مي خريد ، زن با كباب و شراب مي خورد و چون شوهرش مي آمد ، مي گفت گوشت را گربه خورده است و يا زن شيخ ابوالحسن خرقاني عارف مشهور، كه چون درويشي از راه دور به زيارت شيخ آمد و در كوفت ، درويش بيچاره چون از محل شيخ پرسيد ، زن گفت : صد هزاران ابله مانند تو ، توسط وي به گمراهي افتاده اند و اگر تو او را نبيني و سلامت برگردي به صلاح تست او مانند گوساله سامري است كه معلوم نيست مردم براي چه بر او دست ميمالند . . درويش به انتظار نشست و با خود انديشيد :
كاين چنين زن را چرا اين شيخ دين دارد انـدر خـانـه يـار و هـمـنـشـيـن
در همين حال شيخ را ديد كه بر شيري هيزم نهاده است و خود بر روي هيزم ها نشسته ، ماري را به جاي تازيانه در دست گرفته است و شير را مي راند شيخ چون نزديك شد سؤال ذهن درويش را به فراست دريافت و گفت : تحمل آن زن از سر هواي نفس و شهوت نيست اگر من بر آزار او صبر نمي كردم ، شير نر ، رام من نمي شد و براي من بيگاري نمي كرد[3]. مولانا در باره اين گونه زنان نا هنجار به مردان توصيه مي كند كه جور ايشان را بكشد تا زمينه مجاهده و تهذيب خود را فراهم آورد . شايد اين تلقي مولانا در وهله اول براي خوانندگان ، خوش آيند نباشد اما با اندكي تأمل روشن مي شود كه وي نهايت مدارا را درحق زنان غير قابل تحمل ، توصية مي كند. به هر حال زن بايد مايه صلح و صفاء ، مهر و محبت ، أنس و عطوفت باشد و به مصداق آيه كريمه :
( وَ مِنْ آيـَـاتـِهِ أَنْ خَـلـَـقَ لـَكـُمْ مِنْ أنْــفـُـسِكُمْ أزْواجاً لـِتـَسْكُـنـُوا إليْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِيْ ذلِكَ لآيـَـاتٍ لــِــقـَـوْمٍ يـَـتـَفـَكَّرُونَ. )[4]
ترجمه : ( و يكي از نشانه هاي خدا اين است كه از جنس خود تان همسراني را براي شما آفريد تا در كنار آنان بيآراميد و در ميان شما و ايشان مهر و محبت انداخت مسلماً در اين نشانه ها و دلايلي است براي افرادي كه مي انديشند ) .
سكينه و آرامش از وجود زن خيزد و اگر زن غير از اين باشد خلاف طبيعت خودش عمل كرده است بايد تفكر كند و تعقل نمايد تا به فطرت خود باز گردد . مادران ، خواهران و دختران قبل از همه بايد به دامان علم و دانش پناه ببرند و از ارزش و اهميت خواندن و نوشتن با خبر گردند و تا حد امكان علم و دانش را جايگزين زيورات و مود و فيشن نمايند و از طريق مدرسه ، مكتب ، دانشگاه و ساير نهاد هاي تعليم و تربيه خود ها را آگاه سازند تا مفهوم واقعي و درست آزادي و حقوق بشري و انساني را درك كرده بتوانند تا عزت و سعادت نصيب شان گردد .
اشك مادر حكايتي است از قلب صبور و با صفاي مادري كه مدت بيست سال در فراق يگانه فرزند خود راه مجاهده را در پيش گرفت ، از سردي و گرمي نهراسيد از سعي و تلاش خود باز نه ايستاد ، گل هاي شاداب جواني اش به زردي گرائيد ، زحمات و تكاليف زيادي را متقبل گرديد و آنقدر به پيشگاه پروردگار خود ناله كرد و اشك ريخت تا آنكه باران رحمت الهي بالايش باريدن گرفت و جگر گوشهء خود را باز يافت و به مرام دل خود رسيد . در اين داستان به خاطر بزرگداشت و عظمت اين مهربان ترين موجود هستي ( مادر ) از قطعه هاي منظوم و منثور ستاره هاي درخشان آسمان شعر و ادب فارسي استفاده گرديده است اميد مورد پسند خوانندگان با ذوق قرار گيرد . در باره رواج زبان فارسي در هند بايد گفت از آن جايي كه زبان فارسي در هند ، با ورود مسلمانان فارسي زبان در قرن دهم ميلادي برابر با قرن چهارم هجري رواج پيدا كرده بود با تسخير هند توسط سلطان محمود غزنوي و ورود عارفان و شاعران مسلمان فارسي زبان گسترش وسيعتري پيدا كرد و فارسي ، زبان درباري گرديد و با پايه گذاري امپراطوري بابري هند به اوج ترقي و اعتلاي خود رسيد. توجه و علاقهء پادشاهان بابري هند به زبان و ادبيات فارسي به جايي رسيد كه پادشاه و ملكه در گفتگو هاي روزانه أي خود با شعر فارسي سخن مي گفتند و تعدادي از پادشاهان و شاهزادگان اين دودمان از خود ، ديوان هاي پرارزش شعر فارسي بر جاي گذاشته اند و كتاب هاي فراواني در رشته هاي گوناگون به فارسي نوشته شد تا اينكه زمام امور به دست انگليس ها افتاد. آنها نيز در آغاز ناگزير شدند از زبان فارسي براي امور رسمي و ديواني بهره گيرند . اما به نوشته ملك الشعراء بهار در سال 1837ميلادي دولت انگليس كه بر سراسر شبه قاره تسلط كامل يافته بود با صدور فرماني ، استفاده از خط و زبان فارسي در ادارات و دادگاه ها را ممنوع و به جاي آن بر به كار گيري زبان هاي محلي تأكيد نمود و با اين اقدام ، خط بطلان بر رسميت زبان فارسي كشيد . اين تصميم هر چند كه ظاهراً در حمايت از زبان هاي محلي در ايالات مختلف هند بود ، اما با مخالفت شديد هنديان روبرو شد و از جمله 481 تن از فضلاي بنگال كه 199 تن از ايشان هندو بودند ، با نگارش نامه اعتراضيه أي در برابر فرمان انگليسها واكنش نشان دادند و با آنكه اين اعتراض ها به جايي نرسيد و زبان فارسي ، جاي خود را در نهاد هاي حكومتي باز نيافت ، اما در صحنه فرهنگ همچنان جايگاه خود را حفظ كرد چنانكه ( راجا رام موهن ) كه از رهبران بسيار با نفوس ديني در ميان هندوان و مردي دانشمند بود ، كتاب معروف خود ( تحفةالموحدين ) را به فارسي نوشت و ( ديبندرانات تاگور) از پيشوايان روحاني هندوان و پدر تاگور فيلسوف و اديب نامي ، ديوان حافظ را بالتمام از بر داشت و حافظي حافظ بود و همواره صبح را با قرائت حافظ آغاز مي كرد در كنار اوپانيشاد ، و حتى در سده 19ميلادي شاعران هندي شعر فارسي را سرمشق خود قرار دادند و در انواع سروده هاي شان ، پيروي از سخنوران فارسي گو آشكار است و در سده بيستم نيز در بسياري از شاعران اين خطه ، اثر پذيري از فرهنگ و ادب فارسي را مي توان ديد . در پايان بخشي از شعر نغز پروين اعتصامي را كه در باره زن ( مادر ) سروده است تقديم حضور شما مي نمايم :
درآن سراي كه زن نيست ، اُنس و شفقت نيست در آن وجود كه دل مُرد ، مُرده است iiروان به هيچ مبحث و ديباچه أي ، قضا iiننوشت براي مرد كمال و براي زن iiنُقصان زن از نخست بود ركن خانه أي iiهستي كه ساخت خانه أي بي پاي بست و بي بنيان ii؟ اگر فلاطُن و سقراط بوده اند iiبزرگ بزرگ بوده پرستارِ خورديِ iiأيشان به گهواره أي مادر ، به كودكي بس iiخفت سپس به مكتب حكمت ، حكيم شد iiلقمان چه پهلوان و چه سالك ، چه زاهد و چه iiفقيه شدند يكسره ، شاگردِ اين iiدبيرستان وظيفه أي زن و مرد ، أي حكيم داني iiچيست يكيست كشتي و آن ديگريست iiكشتيبان هميشه دخترِ امروز ، مادرِ فرداست ز مادرست ميسر ، بزرگي iiپسران زنِ نِكوي ، نه بانوي خانه تنها iiبود طبيب بود و پرستار و شحنه و iiدربان به روزگار سلامت ، رفيق و يار iiشفيق به روزِ سانحه ، تيمار خوار و iiپشتيبان نه بانوست كه خود را بزرگ ميشمرد به گوشواره و طوق و بياره أي iiمرجان براي گردن و دستِ زنِ نِكو ، iiپروين سزاست گوهرِ دانش ، نه گوهرِ iiالوان
در اينجا لازم مي دانم تا از تمام استادان ، شاعران و دانشمندان گرامي كه از آثار گرانبهاي آنان استفاده صورت گرفته است از صميم قلب اظهار سپاس نمايم .
با عرض ادب و احترام سيدعبد الله
اشك مادر تازه بيستمين بهار زندگي را پشت سر گذاشته و دوره ى تحصيلات ثانوي ام را به پايان رسانيده بودم كه يكي از دوستان پدرم به نام حسين كه پدرم را كاكا خطاب مي كرد و در يكي از ممالك عربي مشغول كار و در ضمن از كار و زندگي خود راضي و خرسند بود ، به خانه ى ما آمد و از هر دري با پدرم صحبت و تبادل أفكار نموده و بعد از تعريف و توصيف زياد از كشوري كه در آن جا بود و باش داشت به پدرم پيشنهاد و خواهش نمود تا اجازه بدهد كه با اسناد قانوني مرا نيز با خود برده و به كار آبرومندي رهنمايي كند.
در ابتداء پدرم موضوع را سرسري فكر كرده كدام ارزش و اهميتي برايش قايل نشد و حسين هم بعد از صرف طعام از پدرم اجازه مرخصي گرفت و خانه ما را به اميد ديدار ترك كرد و من كه براي اولين بار از چنين موضوع آگاهي حاصل نموده بودم به راستي تعجب كردم و همچنان در كنار درس خواندن از رابطه ى خوبي كه با همصنفان خود داشتم مسرور بودم و سخت مرا در گرو مهر و محبت شان گرفته بودند و از همه مهمتر جدايي و دوري از مادرم بود كه تحمل اين بار فراق براي من نا ممكن و غير قابل باور مي نمود و مادرم هم با نا رضايتي خاصي از پيشنهاد حسين ، دست هاي پر شفقت خود را بالاي سرم كشيده ، با محبت مادرانه مرا در آغوش خود گرفته و اظهار نمود كه قطعاً دوري مرا تحمل كرده نمي تواند .
رفت و آمد حسين در ظرف يكماه چندين بار تكرار شد و هر بار بعد از احوال پرسي و صحبت زياد از هر چيز ، پيشنهاد خود را به مراتب تكرار مي نمود و به مادرم اصرار مي ورزيد از اينكه پسرت جوان خوش اخلاق و با تربيه است به كُلي مرا گرويده ى اخلاق خود ساخته ، ميخواهم كه با من جائي كه خانه خدا و قبله مسلمانان است ، سفر نمايد.
با وجودي كه مادرم هرگز راضي نمي شد كه مرا در دور دست ها بفرستد ، حتى روز هائي كه از مدرسه كمي دير تر به خانه بر مي گشتم منتظرانه چشم به راه من مي نشست و برسيدن من به خانه ، مرا در آغوش مي گرفت و نفس راحتي مي كشيد و هميشه مي گفت كه يگانه آرزو و اميد من تو هستي و من هم به خود مي باليدم و به دوستي بي حد مادر خود افتخار مي كردم . مادرم يك زن مسلمان و با عقيده و به مسايل ديني بسيار پابند بود و بعد از هر نماز پنجگانه اش كه قطعاً قضاء نمي شد تلاوت قرآن شريف را نيز عادت كرده بود و در ختم تلاوت قرآن شريف هميشه در حق مسلمانها دعاي خير نموده و از بارگاه ايزدي استدعا مي نمود كه : الهي زيارت خانه خود را براي ما نصيب بگرداني. وقتيكه حسين از قبله مسلمانان و خانه خداU صحبت كرد رنگ چهره ى زيباي مادرم يكدفعه اي به سرخي گرائيد و از پا فشاري اش در مقابل در خواست حسين تا اندازه ى كاسته گرديد.
در نهايت حسين به مشكل توانست ، موافقت پدر و مادرم را حاصل نمايد در حاليكه من براي امتحان شموليت خود در دانشگاه آمادگي مي گرفتم و با دوستان و همصنفان خود صميميت و علاقه اي خاصي داشتم به ناچار تسليم سر نوشت شده آماده اي سفر گرديدم اما دوري و جدايي از مادر براي من خيلي ها مشكل و غير قابل پذيرش بود و براي مادرم هم دوري من غير ممكن به نظر مي رسيد و شبها و روز ها ديدگان مادرم را مملو از اشك مي يافتم ، واقعاً مادر گوهر ناياب و هديه ي خداوندي است و قلب مادر لبريز از عشق و محبت فرزند است هر وقت كه كلمه مادر را مي شنوم شور و غوغايي در خاطرم پديد مي آيد و اشكم فرو مي ريزد و اشعار دلنشيني را معلم فارسي ما كه آن زمان ، زبان فارسي جايگاهي خاصي خود را داشت و هر كس به دانستن زبان و ادب فارسي به خود مي باليد و افتخار مي نمود ، با آواز خوش خود براي شاگردان زمزمه مي كرد در خاطر من چون نقش بر سنگ شده بود:
تا هستم و هست! گويند : مرا چو زاد iiمادر پستان به دهن گرفتن iiآموخت شبها بر گهواره ي iiمن بيدار نشست و خفتن iiآموخت لبخند نهاد بر لب iiمن برغنچه ي گل شكفتن iiآموخت يك حرف و دو حرف بر iiزبانم الفاظ نهاد و گفتن iiآموخت دستم بگرفت و پا به پا iiبرد تا شيوه ى راه رفتن iiآموخت پس هستي من ز هستي iiاوست تا هستم و هست دارمش دوست[5]
بالأخره روزي از روز ها حسين با خوشحالي زيادي به خانه ي ما آمد و به پدر و مادرم اطمينان داد كه تمام مراحل پاسپورت هاي ما به پايان رسيده ، روز چهار شنبه هوا پيماي ما به صوب جده پرواز خواهد نمود و به موسم حج سال آينده دعوت نامه ئي عنواني شما خواهيم فرستاد كه هم پسرتان را ببينيد و هم مراسم فريضه ي حج كه ركن پنجم اسلام است ، بجا بياوريد كه بعد از وعده و وعيد فراوان با ايشان خدا حافظي كرد . روز موعود فرا رسيد حسين نيز با همان ساعتي كه با ما وعده گذاشته بود ، وارد منزل ما شد و بعد از صرف پياله ى از قهوه آماده حركت شديم .
مهربان مادر آسودگي از محن ندارد مادر آسايش جان و تن ندارد مادر دارد غم و اندوه جگر گوشهء خويش ورنه ، غم خويشتن ندارد مادر[6]
مادرم كه از گرما و سرما پروائي نداشت فقط مي خواست مرا از گرمي و سردي حفظ كند و از ميوه قلبش برايم خوراند و با تمام اعضاي بدنش مرا محافظت نمود و به خاطر من خواب را بر خود حرام گردانيد من نمي توانم از عهده ي شكرش بدر آيم .
لحظه ي خدا حافظي حواسم بكلي دگر گون شده بود مادرم به آهستگي قطره ي اشكي را كه آماده ي غلطيدن به روي گونه هاي زيبايش بود با گوشه چادر گاچ فولادي رنگ سرش از ديدگان پاك كرد. و خطابه ي مادرم را كه از دوران طفوليت در گوش هايم آشنا و دلنشين بود در عالم رؤيا مي شنيدم كه زمزمه ميكرد و پروانه وار گِرد شمع وجود من مي گشت.
خطابه ى مادر اي طـفـل مـن اي ستـارهء امـيد اي ايزدت آيت زمان كرده من قامت سر فـراز موزون را در پيش تو اي پسر كـمان كـرده تا هـيـچ گـزنـد نايـدت بـر جان مـن خـدمـت تـو به رايگـان كرده [7]
در حاليكه اشك از چشمانم سرازير مي شد دستان مبارك پدر و مادر خود را بوسيده به ديدگان خود ماليدم و با اميد ديدار خدا حافظي نمودم و تا فاصله هاي دور كه به عقب متوجه مي شدم ، مي ديدم كه مادرم چشمان گريانش را به آسمان دوخته و دست به دعاء از آفريدگار جهان برايم ياري مي خواهد و من نيز نتوانستم قطرات اشكي كه از ديدگانم فرو مي ريخت از نظر حسين پنهان كنم و حسين نيز هردم مرا دلداري مي داد و دلجويي مي كرد.
* * * * *
آه... شيرين روز هائي كه در آغوش مادر بودم هرگز فراموشم نخواهد شد و هيچ چيز نمي تواند جاي مهر مادري را بگيرد : شهيد محبت كسي كه ناز مرا مي كشيد مادر iiبود كسي كه حرف مرا مي شنيد مادر iiبود كسي كه گنج به دستم سپرد ، بود iiپدر كسي كه رنج به پايم كشيد مادر iiبود كسي كه شيره ي جان مي مكيد من iiبودم كسي كه روح به تن ميدميد مادر iiبود كسي كه در دل شب از صداي گريه ي من سپند وار ز جا مي جهيد مادر iiبود كسي كه خاري اگر پيش پاي من مي iiديد چو غنچه جامه به تن ميدريد مادر iiبود كسي كه دور اگر مي شدم ز iiدامانش برهنه پا ز پيم مي دويد مادر بود ز دست دشمن هستي در اين سيه iiبازار كسي كه جان مرا ميخريد مادر iiبود كنار بستر بيماريم ، iiپرستاري كه تا به صبح نمي آرميد مادر iiبود به روزگار جواني كسي كه قامت iiاو به زير بار محبت خميد مادر iiبود كسي كه در غم و اندوه و در پريشاني به درد هاي دلم مي رسيد مادر iiبود گهي خشونت و تندي گهي عطوفت و iiمهر نشان و مظهر بيم و اميد مادر iiبود غرض كسي كه ز دنيا و آرزو iiهايش براي خاطر من دل بريد مادر iiبود يكي شكسته قفس ماند و خسته مرغي iiزار كه از ثرى به ثريا پريد مادر iiبود مرا ستاره صبحي كه هر چه iiكوشيدم شد آخر از نظرم نا پديد مادر iiبود چو درگذشت ( نگارنده ) با تاسف iiگفت كه آن به راه محبت شهيد ، مادر iiبود [8]
واقعاً عظمت كوه را از دور ميتوان مشاهده كرد هر چند كه از عاطفه و محبت مادري فاصله مي گرفتم خود را تنها تر و بيچاره تر احساس مي كردم و مقام ملكوتي مادر در نظرم جلوه گر و به تپش هاي قلبم هر لحظه افزوده مي شد.
مادر مهر پرور مهربان مام مهر پرور iiمن سايه ات كم مباد از سر iiمن مي درخشد چو آفتاب iiاميد ماه روي تو در برابر iiمن چهرهء تو فروغ ديده iiمن جلوهء تو صفاي منظر iiمن دامن تست مهد iiتربيتم پر بها گشته از تو گوهر iiمن اي بسا شب كه تا سحر گاهان بنشيني كنار بستر iiمن يك زمان تا سحر iiنياسودي و ز تو آسوده بود خاطر iiمن همه پروردهء عواطف iiتست فكرمن ، منطق سخنور iiمن بهترين گوهر وجود iiتوئي مهربان مام مهر پرور iiمن[9]
عصر روز چهار شنبه از طرف كار كنان هواپيما فرود آمدن طياره در ميدان هوايي بين المللي جده براي ما ابلاغ گرديد و بعد از پانزده دقيقه دروازه هاي جانبي هوا پيما باز گرديد و من نيز به تعقيب حسين از هوا پيما پائين آمدم و دستكول شانه ئي سبز رنگ خود را كه بالاي فيته را بري سياه در حركت بود گرفته با تكسي ميدان هوايي به خاطر اداي مراسم عمره مسير مكة المكرمة را در پيش گرفتيم و مناسك عمره را به جا آورده حجر الأسود را بوسيده در حق مادر و پدر خود دعا و صحت و سلامتي شانرا از بارگاه ايزدي استدعاء نمودم و قصه هائي كه پدرم از زمان حج خود مي نمود يك ، يك از مقابل ديدگانم عبور نمود و در پايان عمره در اطاقي كه حسين از ساليان قبل ايجار گرفته بود ، رفتيم و مرا به همكاران سابقه ى خود كه با حسين كار ميكردند ، معرفي نمود. ادامه دارد ....... [1] - رياض الصالحين ص 214 شماره 278 [2] - زن در آئينه شعر فارسي ( مولاناي بلخي ) ، نويسنده : دكتراكرم جودي نعمتي [3] - زن در آئينه شعر فارسي ( مولانا جلال الدين محمد بلخي ) نويسنده : دكتراكرم جودي نعمتي [4] - تفسير نور – سورة الروم – آية 21 [5] - ديوان ايرج ميرزا [6] - كليات رهي معيري [7] - اثر : دكتر لطفعلي صورتگر [8] ــ اثر: نگارنده [9] - اثر : ابراهيم صفائي
|
||
Copyrights © 2007 SAbdullah.net - All rights reserved