::::::   ::::

.....................................................................................................................

 

 

 

      محل كار حسين در نزديكي حرم شريف از موقعيت خاصي بر خوردار بود و در آمد حسين هم خيلي ها خوب و قناعت بخش بود منهم در ظرف يكي دو ماه به كار و بار بلد و آشنايي حاصل نمودم و كار هائي كه به من سپرده شده بود بوجه احسن انجام و در نزد حسين از اعتبار و اعتماد كاملي بر خور دار شدم و پنج وقت نماز خود را نيز با همكار خود در داخل حرم شريف أداء نموده ، دو باره بالاي وظيفه خود حاضر مي شدم و آرزويي هم در دل داشتم  كه اي كاش مادرم هم با من مي بود و  به هر حال برايش دعاء مي كردم و همكارم كه به شعر و شاعري علاقه أي خاصي داشت اكثراً اشعاري را در بارهء مادر برايم قرائت مي نمود:

 

قربان مادر

ايا  كودك  خوب  و شيرين  زبان !

مـشـو  غـافـل  از  مـادر  مـهـربان

بدار اين سه مقصود را نُصب عين

نـخـسـتيـن  خدا ، زان سپس  والدين

خـدا مـنـعـم اسـت  ، و مـربّـي  پـدر

بود  مادر  از  هـر  دو   دلـسوز تـر

خـدا  را پـرسـت و پـدر را ، ستـاي

ولـي  جـان  بـقــربـان  مـادر نـماي[1]

 

      مدت دو سال بدين منوال گذشت هميشه آرزوي ديدار اين مهربان ترين موجود هستي را در دل مي پرورانيدم و مراد دل كودك نابينا را كه در دوران تحصيل زبان فارسي از بر كرده بودم به پيش خود تكرار مي كردم :

      { مي گويند كه آفتاب بي اندازه زيبا ، و منظرهء گلهائي كه در كنار رود خانه بر روي آب ريخته اند، بسيار دلاويز ، و پرواز با شكوه پرندگان بسيار تماشائي است  مي گويند كه شب ها روشنائي دلكشي چهرهء آسمان را مي آرايد ، بر روي دريائي كه امواجش روح را به اهتزاز مي آورد و كشتي ها با بادبانهاي سپيد مي خرامند.

      مي گويند كه رنگ گلها از عطر آنها هم دلپذير تر و روح نوازتر است.

  مي گويند : دره ها ، كوهها ، چمن ها ، و بيشه ها و به ويژه سحرگاهان به قدري لطيف و دلكش است كه انسان در برابر اين همه عظمت به زانو در مي آيد.

 

      اما من ، نه آن دريا را كه ولولهء امواجش به گوشم مي رسد ، مي توانم ديد ، نه آن گلهاي رنگارنگ را ، نه آسمان را ، نه آفتاب ، نه درختان و نه آن پرندگان رنگين پروبال را و نه روشنائي صبح را . و از نديدن آنها هم غمگين نيستم .

  خدايا؛ من ديدن هيچيك از لطائف اين جهان گذران را آرزو نمي كنم اما اي كاش يكبار ، فقط يكبار ، روي مادرم را مي ديدم . }[2]

 

دختر نابينا

سـحـرگـه دخـتـري از ديـده مـحـروم

كـنـار مـادري  دلـسـوز و مـعــصــوم

بـه نـرمـي فـاش راز خـويـشـتـن كـرد

ز ســوز دل چـنـيـن سـاز سـخـن كـرد

كـه اي مـادر ، مـن از مـهـر تـو شـادم

سـرشــتــه  بــا  وفــاي  تــو نــهــادم

هـميشه غـم گـسـار مـن  تـو  بـودي

انــيــس پــايــدار مـــن تـــو بـــودي

تــو بــودي مــونــس تــنـهـائـي مــن

بــه نـابــيــنــائــيــم ، بـيـنـائـي مــــن

بــيـا بـا ايـن هـمـه ، مـادر ، خـدا را

مـــرا ايــن راز هــا  كــن آشـــكــارا

به مـن گـفـتـنـد دنيا غير از ايـن است

بــهـار زنــدگـي عـشـق آفــريـن است

بـود گـلــزاري و گــلـهــا در آن است

درخـتــانــي در آنـجــا سـايـبــان است

در آن گـلـشـن روانـه جـوي آبـي است

بـگـشـت آبـهـا هـم پـيـچ و تـابـي است

بـه گـلـشـن نـامـهـا از گــل بـگــويـنـد

بـنـفـشـه ، نـسـتـرن ، سـنـبـل بـگـويند

شـقـايـق ، لالـه ، زنـبـق ، شـمـعـداني

گـــــل ســرخ و ســپــيــد ارغــوانــي

گـــلـي ديـگــر كــه  چـشـم  نـازنـينان

بـدان نـامـنـد ، گـويـا نرگــس است آن

بـبـيـن  مـادر  كـه  مـن  نـرگس ندارم

وليكـن  نـيست  با ايـن  نـكــته  كــارم

بـه مـن گـفـتـنـد خـورشيدي دلاراست

طـلـوع صـبحـگـاهـش روشني زاست

بـجـز ايـنـهـا شــمــا را آســمـانـي است

مـيـان آسـمـان هــم ، اخــتـرانـي است

چـراغــــي هــم بـه نــــام مــــاه  دارد

هـــزاران  سـال  زيــنــجــا راه   دارد

دلاويــز اسـت  گــويـنـدم  رخ   مـــاه

جــهــان آراسـت روي  فــرخ   مـــاه

 

هـــزاران چـيـز ديـگـر هـسـت  مـادر

بـگــو ايـنـهـــا سـراسـر هـست مـادر؟

بـه روي دُخـت ، مـادر از غـم  افـتـاد

شــرر گــفـتـي بــه جـان عـالــم افـتـاد

لـب سـوزان بـه چـشـم دخـتر انـداخت

ز روي  راز هــــا  پـرده  بـر انـداخـت

بگـفـت آري عـزيزم ، راست گـفـتـنـد

سخـنهـا بـي كـم و بـي كـاست گـفـتـنـد

چـو دخـتـر ايـن شـنـيـد از قـلب پاكـي

كــشـيـد از سـيـنـه ، آه ســوز نـــاكـي

بــگــفــتــا مـادر ! ايـنـهـا را نـخـواهـم

ز خــلاق جــهــان ايــنـهــا  نـخـواهـم

دلــم را بــرده  از كــف مــهــر مــادر

فـقـط خـواهـم كـه بـيـنـم  چـهـر مــادر

خـوشـا مـادر ، دمـى روى تــو ديــدن

از آن پـس مـرغ جـان از تـن پـريـدن[3]

 

 ( مادر بزرگترين عطيه ي پروردگار است مي گويند : خداوند Y وقتى خواست بزرگترين شاهكار خلقت را بوجود آورد ، مادر را آفريد.

       هيچ عشقى به درجه و مقام عشق مادر نمي رسد ، مادر عاشق فرزند خويش است و عشقش مادى و زود گذر نيست او عشق آسمانى دارد.

   در زلزله شديدي كه در سال 1988 ميلادي ارمنستان را به لرزه درآورد و باعث تباهي ارمنستان گرديد . بعد از گذشت يك هفته ، مادر و كودكي را از زير خروار ها خاك در حالي سالم بيرون آوردند كه مادر سر انگشت خود را بريده ، در دهان طفل شير خوار خود گذاشته بود تا از خون او تغذيه نمايد .

 

   گذشت و ايثار اين مادر ، آن هم در زير زمين سرد و خاموش كه مسلماً با گذشت هر روز خون بيشتري از او به وسيله ي كودك مكيده مي شد و در واقع لحظه به لحظه به مرگ نزديك تر مي گرديد چنان طوفاني در روح و قلب انسان ها بر پا كرد كه هر كس به نحوي اين ايثار و كرامت و گذشت را مورد تجليل و تقديس قرار داد و اين مادر ارمني يك بار ديگر ، نام مادر را در سر لوحه كتاب ايثارگران جهان ثبت كرد و با اين عمل ، عظمت و عطوفت مادر را به جهانيان نشان داد .

 

   او مي دانست كه زنده نمي ماند اما مي خواست فرزندش زنده بماند و حديث اين ايثار و حماسه اين گذشت را براي مردم جهان بازگو كند .

       مادر! هر چه از وجود تو و عشق تو و عظمت تو در مقابل فرزند بگويم ، هنوز نتوانسته ام حق مطلب را ادا كنم. هنوز هيچ كودكى نفهميده است مادرش زشت است يا زيبا ، زيرا بوى مادر ، خوى مادر و روى مادر نزد كودكان از هر چيزى بهتر و زيبا تر است.[4]

 

      با صداقت ترين و با محبت ترين قلب ، قلب با صفاى مادر است حتى در حيوانات . جانوران هم اولاد خود را دوست دارند و براى آزادى و زندگى آنها مثل انسان بلكه هم بهتر مبارزه مي كنند و فدا كارى مي نمايند.

      در حريقى كه چندى قبل در فرانسه اتفاق افتاد ، لك لك ماده ى كه نتوانست  بچه هاى خود را نجات دهد ، فرار نكرد و ماند تا در لهيب آتش با بچه هاى خود يكجا بسوزد.

&

      در جنگ 1870 آلمان و فرانسه ، گلوله توپ آلمان ها در انبارى در پاريس تركيد . انفجار گلولـه توپ نتوانست ماده كبوترى را كه روى تخم هاى خود خوابيده بود ، از جا بلند كند .

&

      در حيوانات پستاندار اين عاطفه شديد تر است :  در افريقاى مركزى ماده فيلى كه به دست شكارچيان ليونگزتون ، انگليسى محاصره و در دست شكار شدن بود ، با نهايت حرارت و علاقه مندى بچه اش را با خرطوم نوازش مي كرد و در پشت جثه ى جسيم خود پنهان مي نمود .

&

     در سوماترا يك ميمون ماده از نوع اوران گوتان كه به وسيله كاپتن ( هال ) تعقيب شده بود ، با بچه اش فرار مي كرد ؛ ديده شد در حاليكه با زخم تير مجروح شده بود ، بچه ى خود را بر فراز بلند ترين شاخه هاى درختى كه در دسترس داشت افكنده و تا آخرين دم زندگى مراقب او بود و با هر گونه اشارات ژست كه ممكن بود خطر ناك بودن موقع را به او مى فهماند و او را به فرار تشجيع مى نمود.[5]

 

&

 

     در يكى از روز ها حسين نامه  محبت آميز مادرم را كه در صندوق پستى اش تازه  رسيده بود ، آورده  برايم چشم روشنى داد و من از مطالعه نامه بى حد خوش و خاطره هايي كه در كنار مادر بودم ، تجديد گرديد و در ضمن از تحفه ى كه برايش فرستاده بودم قدردانى نموده برايم نوشته بود :

 

     راز غم دل را با هر گُلى گفتم ، زير هر درختى شكوه سر دادم ، كنار هر جويباري  ناليدم و گريستم ، اما همه ى اين ناله ها و شكوه ها بيهوده بود، زيرا همه رنج مرا فراموش كردند و غم دلم را از ياد بردند.

 

    حالا ديگر گل ها و درختان از تو بى خبر اند . ديگر جويباران چيزى از تو نمى دانند . فقط دل من ، دل شكسته ى من است كه هم چنان به ياد تست ، به ياد تو ، اى كودك شيرين زبان ، كه مايه ى شادي ها و غم هاى  من بودى .[6]

 باربار نامه مادر را خواندم و هر وقت فراغتى برايم دست ميداد تكرار مطالعه مي نمودم كه روز هاى متواتر با نامه ي مادر مصروف شدم .  منهم به جواب نامه ، بعد از اداى سلام شعر زيباى را به خاطر خوشى مادرم نوشته به عنوان پدرم پست كردم.

 

نامه يى به مادر

اى نـگــهـدار مـن و سـرور مـن

اى خـداوند مـن ، اي  مـادر مـن

اى تـرا بـهـره ز مـن غـمـخوارى

اى پــرسـتــار شــب  بــيــمـارى

اى كه از عـشق شـد آب و گل تـو      

اى كـه جـان  بـاد  فـداى  دل  تـو

نـامـه ات آمـد و گـريـانـم  كــرد       

گـِـلـه هـاى  تـو پـريـشـانـم  كــرد

انـدكـى نامه ى  مـن ديـر رسـيـد      

و ز تـو صـد نـالـه ى  پيگير رسيد

نـالـه كـم  كـن  كـه  ندارد اَسَـفـى      

گــــر  بـمـيـرد  پـسـر نـا  خـلـفـى

چـونـكـه از من خبرى نـشـنـيـدى      

راسـتى ، از پسرت رنـجــيـدى ؟

به گـمانـت كـه چـو رفـتـم بـه سفر    

كـردم از مادر خـود صرف نـظر ؟

آتـــش الـفـت ديــريــن شـد سـرد      

پـسرت رفـت و فراموشـت كـرد ؟

شِـكـوه از عـاطـفـه ى  من دارى ؟     

جـان فـداى تـو! چـه مى پندارى ؟

بى تـو نزدم هـمـه دنـيا هيچ است        

بـازى و رقص و تماشا هيچ است

نامه گـر ديـر رسـد ، حوصله كُن       

ز من ، از بهـر خـدا ، كم گِـله كُـن

كـه بـه جـان از غـم تـو سوخـته ام

وز  تـو  نـازك  دلـى  آمـوخـتـه ام[7]

 

     در همين روز هائي كه نامه ي  مادرم رسيده بود شب و روز در عالم خيال در جريان كار ، با مادر خود بودم ، نثر مي خواندم و اشعارى را كه از بر داشتم ، زمزمه مي كردم محبت و مهرباني هاى مادرم را نسبت به خود احساس مي نمودم .

     مشترى هاى زيادى به خاطر خريدن مواد غذائى داخل فروشگاه در آمد و رفت بودند كه زن و مرد ميان سالى نيز در بين مشتري ها ديده مي شد بعد از اينكه اشياى مورد ضرورت شان را تهيه كردم ناگهان متوجه شدم كه همين زن ميانه سال با تمام حواس خود مرا تحت نظر گرفته و به مرد خود صدا ميزند كه بيا ، گُم كرده ي خود را پيدا كردم در حالي كه قطرات اشك دور چشمانش حلقه زده بود ، بند دست مرا محكم گرفته متواتر مي پرسيد كه تو از كجا هستى؟

نام تو چيست ؟

 هر چند كه شوهرش اصرار مى كرد كه اين بچه كسى ديگر است قبول نمى كرد و از سر من دست بردار نبود و من هم راه فرار خود را گم كرده بودم و تكرار مي نمود كه من مادر تو هستم .

     به كُلى حالت عادى خود را از دست داده بودم و برايش اظهار كردم كه از جان من چه ميخواهى؟  من كه از خود مادر و پدر دارم به خاطر كار اين جا آمده ام ، هيچ سودى نمي كرد .

 

* * * * * * *

 

     آه... خدايا مرا نجات بده ، من مادر خود را دوست دارم ناگهان قطرات اشك از چشمانم سرازير شد و هر چند سعى كردم كه خود را از چنگال اين زن ناشناس نجات دهم ، اما تمام تلاش هايم نقش بر آب گرديد .

 

     حالت زن به كُلى هيجانى و دگر گون شده بود مردماني كه از اطراف و اكناف عالم به خاطر اداى عمره آمده بودند دورادور ما را حلقه زده ،  تماشا مي كردند تا اينكه مأمورين امنيتى منطقه به داد من رسيدند از ايشان خواهش كردم كه مرا يارى نمايند و از دست زنى كه در عمر خود نديده ام ، نجاتم بدهند . مامورين هم اقداماتى براى رهايى من انجام دادند اما كوشش آنها نيز سودي نبخشيد و نا گزير شدند كه ما را در ماموريت مربوطه ببرند و در زمينه تحقيقات مفصل ترى انجام بدهند .

     زن ناشناس اصرار مي ورزيد كه اگر در شانه راست اين پسر يك دانه خال سياه وجود داشته باشد نشانه ى جگر گوشه ى منست كه سال هاى سال قبل او را گُم كرده بودم .

     بالآخره به اصرار هيأت تحقيق پيراهن سفيد رنگ خود را از تن برآوردم ناگهان متوجه شدم كه همه حيران و شگفت زده خال سياه را در شانه راست من مشاهده نمودند و زن بيچاره ( مادر ) آهى كشيد و مدتى خاموش و ساكت بر جاى ماند ، صحبت كردن برايش دشوار مي نمود ، از ديدگانش قطرات اشك چون دانه هاى لعل و مرواريد به روى گونه هاى خزان زده اش مى لغزيد و هر لحظه تعادل روحى خود را از دست مي داد و وضعيت ضعف و بيحالى بالايش مستولى ميگرديد و شوهرش نيز تكه ململ سفيد رنگ را به آب سرد تر كرده پى درپى روى پيشانى اش مي گذاشت.

 

     مامورين مؤظف كه حالت صحى زن را غير عادى تشخيص دادند ادامه تحقيق را تا فردا به تعويق انداختند.

 

* * * * * * *

     حالت منهم بهتر از آن زن نبود اما سعى مي كردم كه تعادل روحى خود را حفظ كنم و حسين هم به خاطرى مسؤليتى كه نسبت به من داشت نهايت كوشش و تلاش خود را انجام داده و بهر درى سر خود را زده بود اما جزئى ترين  نتيجه ئى  نگرفته ، پريشان و مأيوس و درمانده شده ، نمي دانست كه چه كند . خواب از چشمان من فرار كرده بود جز به مادر خود به چيز ديگر نمى انديشيدم .

 

     مادر ، پدر ، برادر ، خواهر ، همچنان خاطره هاى هم صنفى ها و دوستان مدرسه ام كه با ايشان محبت داشتم و مهر مي ورزيدم ، يكبار ديگر از مقابل ديدگانم گذشت و مرا به گذشته ها باز برد .

ادامه دارد .....
 


[1]ــ  ديوان ملك الشعراء بهار

[2] - اثر : مدام سارون . (ترجمه : يحيى آرين پور)

[3] - اثر : سيد محمود گلشن كردستاني

[4] - نگارش : خانم شوكت ملك جهانباني

[5] - از كتاب نظر به مهر مادري در حيوانات (حسن صدر)

[6] - اثر : فريدريش روكرت .( ترجمه : شجاع الدين شفا)

[7] - اثر : محمد حسين علي آبادي

 

 
     

Copyrights © 2007  SAbdullah.net -  All rights reserved