::::::   ::::

.....................................................................................................................

 

 

 

 

به ياد مادرم لحظه ى كه قرآن مجيد را بالاى سرم گرفته بود و از زير آن  عبور داد و خواهرم جام آبى را كه روشنى گويا از عقب من به روى كوچه پاشيد ، افتادم و قطرات اشكى كه در چشمانم حلقه زده بود به روى آستينم فرو افتاد .

     هرگز چيزى از گلويم تير نمى شد بغض راه گلويم را بسته بود و گاهگاهى قرآن شريف جيبى را كه مادرم به سه پوش تكه ئى پيچانيده برايم  داده بود ، مي خواندم و به در بار خداوند متعال كارساز دعاء مي كردم كه خداوندا: ديدار مادرم را نصيب بگردان مي خواهم با مادرم و در كنار مادرم باشم تا صبح بدين منوال سپرى شد .

     فرداى آن شب عقربه ساعت ، 9 بجه صبح را نشان مي داد كه به ماموريت امنيتى مربوط احضار شديم و هيأت تحقيق  بعد از احوال پرسى و دلجوئى بسيار به كار خود آغاز نمود .

زن كه روز قبل تعادل روحى خود را از دست داده بود امروز يك اندازه سر حال و استوار به نظر مي رسيد و محبت هاى مادرانه ى خود را از من دريغ نمي كرد بسيار به آهستگى و مدارا صحبت مي نمود و از سيمايش پيدا بود كه يك دوره طولانى غم و پريشانى و سرگردانى و انتظارى را گذشتانده بود و مانند گلى كه برايش آب داده باشند با گذشت هر لحظه تازه تر و شاداب تر مي گرديد . تا اينكه نظر به اصرار مامورين مؤظف كه لحظه به لحظه براى شان جالب تر و دلچسپ تر شده بود سرگذشت خود را چنين آغاز نمود:

 

     از زمانى مي گويم كه جزيرة العرب با وجودي كه بهبودى نسبى پيدا كرده بود با آن هم در همه جا بقاياى جاهليت حكم فرما بود و مردم به قسم ملوك الطوائفي زندگى مي كردند قبيله هاى عرب براى هميش با همديگر مصروف جنگ بودند دزدى ، قتل ، چور و غارت رواج كُلى داشت و به طبقه اناث به ديده تحقير مي نگريستند زن ها نزدشان كدام قدر و قيمتى نداشت .

     پدرم انسان متدين و روشنى بود و دايماً تأكيد مي كرد كه دين اسلام تمام اين بى عدالتى ها را نفى مي كند و زنها در دين اسلام از مقام و حقوق خاصى بر خوردار هستند . به زن و مرد احترام بخصوصى قايل بود و از تبعيض  نفرت داشت و با همه مردم برخورد انسانى مي نمود و مي گفت كه پيامبر گرامى ما براى اينكه اعراب و مسلمان ها را از جنگ و دشمنى براي هميش نجات داده باشد نام دين خود را اسلام ( صلح ) گذاشت بدين لحاظ اسلام دين مدارا ، مساوات ، برادرى ، برابرى ، عدالت ، صلح و اخلاق است .

 

     من هم كه به سن و سال جوانى خود رسيده بودم بنا به خواهش  يكى از اقارب كه به مراتب خواستگار ها رفت و آمد نموده بودند به رضايت و موافقت جانبين ازدواج كردم شوهرم  نيز داراى اخلاق حميده و در اجتماع از صفات نيكى كه داشت نام خوبى كسب كرده بود.

     زندگى ما به خوبى و خوشى سپرى مي گرديد تنها مشكلى كه داشتم سالها از نعمت مادر شدن بى نصيب ماندم تا اين كه بعد از گذشت پانزده سال خداوند متعال و مهربان پسرى برايم عنايت فرمود و از نعمت مادر شدن محروم نگردانيد و كلمه باعظمت و بزرگ مادرى را صاحب شدم .

 

     بنا به خواهش شوهرم ، پدرم نامش را ( احمد ) انتخاب كرد و نقل و شرينى به همسايه ها بخش نمودند از اينكه بعد از پانزده سال من صاحب فرزند  شده بودم و كلمه ى مقدس مادر بالايم گذاشته شده بود به خود مي باليدم . قيافه ام كه از مأيوسى و نا اميدى رو به زردى گرائيده بود با گذشت هر لحظه تازه تر و شاداب تر مي گرديد و رنجى كه از سؤال هاى بيجا و بيمورد قوم  و خويش  و همسايه ها ميبردم  ، نجات پيدا كردم .

     روز ها پى هم سپرى مي شد ( احمد ) نيز هوشيار تر و مقبولتر مي گرديد تا اينكه پا به دومين بهار زندگى خود گذاشت و من هم با شوهر خود كه نيت اداى فريضه حج را كرده بوديم مصروف تهيه ضروريات حج شديم و تصميم گرفتيم كه امسال بخير فريضه حج را به يارى خداوند توانا انجام بدهيم .

 

     قبل از حركت به طرف مكة المكرمة فكرى هم بر سر ما پيدا شد كه ( خلود ) دختر كاكايش را كه تازه يك بهار زنگى را سپرى نموده بود نظر به رسم و رواج آن زمان بنام ( احمد ) شرينى بگيريم و بعد با خاطر آرام مراسم اداى حج را به پايان برسانيم وقتي كه شوهرم موضوع را با پدر ( خلود ) پيشنهاد و درميان گذاشت ، پدر ( خلود ) ازين كه شوهرم را به منزله پدر قابل احترام مي دانست و مناسبات شان هم فوق العاده خوب و دوستانه بود به بسيار پيشانى باز و لطف خوش قبول كرد و (احمد) را با (خلود) در يك محفل خودمانى نامزد و شرينى بخش نموديم .

 

     آن زمان تمام حجاجي كه به قصد حج عازم مكة المكرمة ميشدند وسائل انتقال شان اسب و شتر بود كه مردم سوار بر آنها حركت مي نمودند و سهولتى كه امروز ديده مي شود موجود نبود و اكثراً در امتداد راه ، كاروان هايشان تحت حملات دزدان و غارتگران قرار مي گرفت  چور و چپاول مي شدند و بعضاً هم به قتل مي رسيدند .

     بالأخره موسم اداى فريضه حج فرا رسيد منهم با شوهر و كودك خود با كارواني كه به عزم اداى فريضه حج جانب مكة المكرمه در حركت بود رهسپار گرديديم و كاروان حامل ما نيز در امتداد راه شرقيه الي مكه تحت حملات دزدان قرار گرفت و يك مقدار ‎پولى كه شوهرم به خاطر مصارف رفت و آمد با خود گرفته بود چور و چپاول گرديد و بعد از چند روز مسافرت خسته كننده وارد مكة المكرمة شده و گردن بند طلائي را كه شوهرم در مراسم عروسى برايم خريده بود به فروش رسانيديم و مراسم اداى  فريضه حج را به جا آورديم و در حق مسلمانان دعاى خير نموده و آرزوى  دوام سلامتى يگانه  فرزندمان  ( احمد ) كه از شدت گرمى مريض و بيحال شده بود ، از بارگاه خداوند متعال و مهربان استدعا نموديم .

     روز هاى حج بپايان رسيد و همراهان كاروان ما به شوهرم اطلاع دادند كه فرداى آن روز بعد از اداى نماز بامداد كاروان آماده ى حركت است .  ما هم تصميم و آمادگى حركت را با كاروان خود گرفتيم و ضروريات راه را تهيه نموده و خواستيم كه شب قبل از حركت طواف وداع را انجام داده و نماز خفتن را در داخل حرم شريف اداء نمائيم .

بعد از طواف و استلام حجر الأسود مي خواستيم كه دو ركعت نماز اداء نموده و در ختم نماز خفتن به اطاقى كه در نزديكى حرم شريف بقسم كرايه گرفته بوديم ، رفته بعد از صرف غذاء قدرى هم بخوابيم تا راحت تر و سر حال تر با كاروان خود حركت نمائيم درهنگام اداء نماز شوهرم در صف مردان و من با طفلكم ( احمد ) در صف زن ها قرار گرفتيم و بعد از آنكه داخل نماز شدم از سجده اول كه سر خود را بالا نمودم ديگر ( احمد ) را نديدم از پيشم رفته بود به عجله نماز را خلاص كرده فرياد كنان جانب شوهرم دويدم شوهرم نيز سراسيمه به جستجوى ( احمد ) پرداخت اما ديگر اثرى از او نيافتيم  جهان در نظرم تاريك شد هر چند به در بار خداوند توانا ناله و زارى كردم كه يگانه فرزند و نور ديدهء مرا برايم باز گرداند اما فرياد و فغانم كارگر نشد و يكماه ديگر همچنان پاليدم و جستجو نمودم هيچ قسمتى از حرم شريف و مكة المكرمة را باقى نگذاشتم و در تمام حوزه هاى امنيتى مراجعه كردم  كوچك ترين نتيجه ى حاصلم نشد مأيوس  و نا اميد گرديدم . 

 

     هر چند كه نمى توانستم ( احمد ) را بگذارم و مكه را ترك نمايم زيرا كه مادر بودم ، تا اينكه به اصرار و پا در ميانى  دوستان و اقارب ، با ديدگان پر از اشك و با قلب آگنده از ملال ، فرسنگ ها فرسنگ دور از ( احمد ) مكه را به قصد هفوف        ( منطقه اي در شرق عربستان ) ترك كرديم .

* * * * * * * *

 

     الهى ...  يگانه فرزند خود ( احمد )  را به تو مى سپارم و براى باز يافتن و سلامتى او از تو استعانت مي جويم .

در واقع اين زن بيچاره در بحر بيكران اندوه و پريشاني در حال غرق شدن بود و هيچ خس و خاشاكي را در كنار خود نمي ديد تا به آن چنگ بيندازد و از غرق شدن نجات پيدا كند جز دربار عنايت خداوندي .

 

     بيست سال تمام مي شود ، ميدانيد؟ بيست سال تمام ! كه من به دربار خداوند يكتا زارى ميكنم ، ناله ميكنم ، اشك مي ريزم و بيست سال تمام مي شود ، كه همه ساله با شوهرم به خاطر اداى فريضه حج به خانهء  خدا Y مي آيم تا آفريدگار جهان برايم رحمت نمايد و يگانه جگر گوشه ام را به من باز گرداند .

 

     با تمام مأيوسى ها و نا اميدى ها دلم روشن بود و نور اميد به روزنهء قلبم در حال تابيدن بود و كلام خداوند متعال  تسلى بخش خاطر و آرامش بخش قلب رنجديدهء من مى گرديد كه فرموده :    { ولا تقنطوا من رحمت الله } ازرحمت خداوند متعال نا اميد نشويد.

 

     با آنكه در آتش فراق و مهر فرزندى ، مي سوختم ولى بشارت خداوند به من نويد سلامتى كودكم را مي داد .

 

يـوسـف گـمـگـشتـه بـاز آيـد بـه كـنعـان غـم مخور

كـلـبـه احـزان شــود روزى گـلــستـان غـم مـخـور

اى دل غـمـديــده حـالــت بــه شــود دل بــد مـكــن

ويـن سـر شـوريـده بـاز آيـد بـه سـامـان غـم مـخـور

گــر بــهـار عـمـر بــاشـــد بــاز بــر تــخـت چـمـن

چتر گل در سر كشى اى مرغ خوشخوان غم مخور

دور گــردون گــر دو روزى بــر مـراد مـا نـرفـت

دايـمـا يـكـسـان نـبــاشــد حــال دوران غــم مـخـور

هان مشو نوميد چـون واقـف نه ئى از سـر غـيـب

بـاشــد انـدر پـرده ، بـازيـهـاى پنـهـان غـم مـخـور

اى دل ار سـيــل فــنـا بـنـيـاد هــســـتــى بــر كـنــد

چـون ترا نوحـست كشتى بان ز طوفـان غـم مخـور

در بــيــابـان گــر بـشـوق كـعـبـه خـواهـى زد قـدم

 سـر زنـشـهـا گــر كـنـد خــار مـفـيـلان غـم مـخـور

  گـر چـه مـنـزل بـس خطرناكـست و مقصد بس بعيد

  هــيــچ راهى نـيـست كـانـرا نـيـسـت پـايان غم مخور

 حــــال مـــا در فـــرقــت جــانــان و ابـــرام رقــيــب 

  جــمــلـــه مــيــدان خــداى حــال گـــردان غـم مـخـور

   حــافـظـا در كـنـج  فــقــر و خـلـوت شـبـهـاى تـــــار

  تــا بـــود وردت دعـــا و درس قــرآن غـم مـخـور[1]

 

     بعد از مدت ها تيره روزى و بى سر و سامانى تير دعاى من به هدف اجابت ، اصابت نمود زارى و ناله ى  من قبول و نياز من بر آورده شد  وعده بشارت الهى به من نزديك شد و دست قدرت حق ، ( احمد ) را به من باز گردانيد از اضطراب و دلهره بيرون آمدم .

 

     به ( خلود ) كه بيست سال تمام عمر عزيز خود را در انتظار ( احمد ) نشسته ، بشارت خواهم فرستاد كه دوران انتظارى ات به پايان رسيد و مژده خواهم داد تا خانه مجللى را كه با تمام اثاث آن به نام ( احمد ) آماده نموده ام گل باران نمايند كه يگانه گمشده ى  مان ( احمد ) را پيدا كردم سعادت و رحمت و خير و بركت به خانه ما باز گشت .

گـر خـدا يـارى كـند در كـار ها

بـردمــد از خـار هـا  گـلـزار ها

 

    گوئي آن زمان به خاطر نهادن نام احمد بالاي طفلك به همسايه ها نقل و شريني بخش مي كرد ، يك دفعه ي ديگر به يادش آمد و از مقابل ديدگانش گذشت ، قطره ي اشكي از گوشه ي چشمانش بالاي زمين افتاد و ساعت ها در ميان طوفان اشك نام احمد را بر زبان زمزمه مي كرد.

      آنقدر سر گذشت زندگي خود را  پرسوز و با تاسف بيان نمود كه هر بيننده  و شنونده را به ترحم  و همدردى  واميداشت  و به دلسوزى فرا ميخواند.

 

     به كلى  تحت تأثير احساسات اين زن  فدا كار و صبور قرار گرفتم و داستان  فدا كارى و جانبازى مادر قهرمانى كه جهت يافتن  پسر گمشده ى خود با گذشتن از رودها و دريا ها و پشت سر گذاشتن دشتها و جنگل هاى مهيب و مقابله با تمام موانعى كه طبيعت بر سر راهش به وجود آورده بود ، خود را به سرا پرده ى  أمير تيمور رسانيد و با غريو دليرانه ، پسر گمشده ى خود را از او طلبيد و تيمور در برابر جوش و خروش اين مادر قهرمان ، ناگريز سر تسليم فرود آورد ، به خاطرم جلوه گر شد و از مقابل ديدگانم عبور نمود .

     مامورين امنيتي به شمول من به كُلي حيران و مبهوت مانده ، سراپا گوش بوديم . مي خواستم به آواز بلند چيغ بزنم ، گريه كنم ، بغض راه گلويم را گرفته بود با آنهم سعي كردم تا تعادل روحي خود را حفظ نمايم .

 

بيچاره مادر!

پـسر رو قـدر مـادر دان كـه دائـم

كـشـد رنـج پـسـر بـيـچــاره مـادر

ز جان محبوب تر دارش كه دارد

ز جـان محـبوب تـر بيچاره  مادر

نگـهـدارى كـند نـه ماه و نـه روز

ترا چـون جـان به بر بيچاره مادر

از ايـن پهـلو بـه آن پـهـلو نـغـلـتتد

شب از بـيـم خـطـر بـيـچـاره مادر

بـه وقـت زادن تـو مـرگ خود را

بـگـيـرد در نـظـر بـيـچـاره مـادر

بــشـويــد كــهــنــه و آرايــد او را

چـو كـمـتـر كـارگـر بـيچـاره مادر

تموز و دى  ترا ساعت به ساعت

نـمـايـد خـشـك و تـر بـيچاره مادر

اگـر يـك عـطـسـه آيـد از دماغـت

پـرد هـوشـش ز سر بـيچاره مادر

اگـر يـك سـرفـه ى  بـيـجا نـمـائى     

خـورد خـون جـگـر بـيچاره مادر

بـراى اينكـه شب راحـت بخـوابى      

نـخــوابـد تـا سحـر بـيـچاره مادر

دو سال از گريه ى  روز وشب تو    

نداند خـواب و خـور بيچاره مادر

چـو دندان آورى  رنجـور گـردى    

كــشـد رنــج دگــر بـيـچـاره مـادر

سپس چـون پـا گـرفـتـى تـا نـيفتى     

خـورد غـم بـيـشـتر بـيـچاره مادر

تو تا يك مخـتصر جـانى بگـيرى      

كـند جـان مخـتـصر بـيچاره مادر

روى چـون تـا دم  در نــا شكـيبا       

شـتـابـد از اثـــر بـيـچــاره مــادر

 به مكتب چون روى  تا باز گردى      

 بـود چشمش به در بـيـچاره مـادر

اگـر يـك ربـع سـاعـت ديـر آئـى       

شود از خود به در بـيـچـاره مادر

نـبـيـنـد هيچـكس زحـمت بـه دنيا     

 ز مـادر بـيـشـتـر ، بـيـچاره مادر

تـمـام حـاصلـش از عـمر اينست      

كه دارد يـك پـسر بـيـچـاره مادر[2]

    

بالآخره هيأت موظف تحقيق قرار به اين گذاشتند كه پدر و مادرم از هندوستان خواسته شوند ، اصل واقعه بيان و اين راز سر به مُهر شده بر ملا گردد .

 

     تا اينكه بعد از گذشت يكماه طياره حامل پدر و مادرم بنا به دعوت مـقـامـات بـا صلاحـيت از طريـق سفـارت كـبراى هند در ميدان هوايى بين المللى جده به زمين نشست من كه در انتظار شان دقيقه شمارى مي كردم با تمام حواسم متوجه دَرِ خروجى ميدان هوايى بودم كه پدر و مادرم وارد صالون انتظار شدند و من كه از خوشحالى در پيراهن نمى گنجيدم ، به عجله خود را نزد شان رسانيدم و دست شان را بوسيده به ديده ماليدم  مادرم به ديدن من يك اندازه تعادل روحى خود را از دست داد و بعد از چند دقيقه حالت اولى خود را باز يافته و سخت مرا در آغوش كشيد.

 

لذت مادر داشتن

تـاج از فــــرق فــلـك بــر داشـــتــن

تــا ابـــد آن تــاج بــر ســـر داشـتـن

در بـهــشــت  آرزو  ره  يــافـــتــن

هـر نـفـس شـهـدي به سـاغـر داشتـن

روز در انـــواع نـعــمــتـهــا و نـــاز

شـب بـه تـن چـون ماه در بـرداشتن

جـاودان در اوج قـدرت زيــســتــن

 مـلـك عــالــم را مـسـخــر داشــتــن

 برتو ارزاني كه ما را خوشتر است

     لــذت يـك لــحـظـه مـــادر داشـتــن[3]

     همراهان خود را  يك يك  به پدر و مادرم معرفى كردم و بعد راه خانه خدا U را در پيش گرفتيم در مكة المكرمة خستگى و كسالت كه به پـدر و مـادر مـن عايـد شـده بـود ، رفـع گـرديـد و بـعـد از صرف غـذا هر دويشان تقاضاى اداى عمره را نمودند در حالي كه دستان مادر خود را گرفته بودم با حسين كه كمى نا وقت تر از آمدن شان رسيده بود مراسم عمره را به پايان رسانيديم و مدت سه روزى را كه براى ما فرصت داده شده بود تمام جا هاى ديدنى و مكان هاى متبركه را زيارت نموديم .

 

     حسين نيز هر گونه خدمت و پيش آمد خوب را از پدر و مادرم دريغ نكرد و وسيله خوشى شانرا فراهم آورد . تا اينكه روز موعود فرا رسيد مامورين امنيتى پدر و مادرم را با تشريفات خاصى مقدم شان را گرامى داشتند و بعد از تعارف گيلاسي از قهوه سر صحبت را باز نمودند و سرگذشت زن مذكوره  را بدون كم و كاست براي شان توضيح دادند كه پدر و مادرم نيز دلسوزى  و همدردى شانرا  يكى از وظائف ايمانى و وجدانى خود شمردند و براى مامورين امنيتى قول دادند كه صادقانه پرده از روى اين حقيقت باز نمايند . در حاليكه صداى پدرم لرزشى خاصى پيدا كرده بود جريان واقعه را با تمام جزيئات آن در حضور هيأت موظف تحقيق چنين آغاز نمود :

 

     زمانيكه من با خانمم به قصد اداء  فريضهء حج به مكةالمكرمة آمده بوديم  يعنى بيست و دو سال قبل تا كنون چه از نگاه  رهايشى و چه از نظر وسايل انتقال و طرق و چه از نگاه نظم و دسپلين و امنيت تغيرات فوق العاده زياد به مشاهده مي رسد و سهولت هاى چشم گيرى نصيب مسلمان ها گرديده ،  ترتيب و تنظيم فوق العاده بهتر پيدا كرده است امروز به فضل الهى جزئى ترين مشكلى  وجود ندارد تمام مردم به خاطر آرام و بصورت درست و آسانتر مناسك حج را بجا مي آورند .

 

     از بيست و دو سال قبل براي تان صحبت مي نمايم آن وقت من و خانمم با همراهان خود كه  يك گروپ مستقل را  تشكيل مي داديم  بعد از اداى مناسك حج ، اكثر روز ها و شب هاى ما بخاطر عبادت در داخل حرم شريف سپرى مي شد مسلمان ها هر مقصد و آرزويى كه داشتند از دربار خداوند متعال استدعاء مي نمودند و براى برآورده شدن خواسته هاى خود كه چشمانشان مملو از اشك مي بود ، دعاء ميكردند بدين ترتيب تسلى قلبى برايشان حاصل شده ، خاطر شان آرام و قلبشان راحت مي گرديد .

 

     در يكى از روز ها بعد از طواف و استلام حجرالأسود در فاصله چند مترى مقام ابراهيم u نشسته با ديدگان اشكبار با خداى خود در راز و نياز بودم كه ناگهان متوجه شدم كه در مقابلم طفلكى خورد سال ايستاده با حواس پريشان و چشم گريان در جستجوى مادر خود است منهم با مهربانى و ترحم زياد كودك را در آغوش خود گرفتم و مدتى در همان جائي كه نشسته بودم ، نگهداشتم ولى از مادر و  پدر كودك هيچ اطلاعى حاصل نشد و خانمم را كه در صف زن ها نشسته بود ، صدا زدم و چند مرتبه با كودك كه در حالت گريان بود گِردا گِرد  بيت شريف را طواف كرديم باز هم موفق به دريافت پدر و مادر كودك شده نتوانستم .

 

كم كم طفلك با من و خانمم مأنوس گرديد و خانمم كه از نداشتن فرزند به كُلى مأيوس شده بود و رنج مي برد با طفلك علاقه ى  خاصى پيدا كرد و كودك در آغوش خانمم به خواب رفت .

 

روز ها پى هم  براى پيدا نمودن والدين كودك هر چند سعى و تلاش كرديم ، نتيجه ئى نگرفتيم مدت ها بدين منوال سپرى شد و مامورين امنيتى آن زمان نيز در موضوع هاى مختلف تجربه كافى نداشتند و طفل را هر جا كه مي برديم كسي كه تحويل بگيرد وجود نداشت و در جواب مي گفتند كه والدينش را در حرم پيدا خواهيد نمود. اما هر چند تپيديم و جستجو كرديم اثرى از والدين طفلك را نتواستيم كه بيابيم . به دو راهى قرارگرفته بوديم كه چه بايد بكنيم؟ 

آيا طفل را به كه  بسپاريم ؟

 

     از اينكه كودك با خانمم انس و الفتى پيدا كرده بود كم كم تبسم هاى در روى لبانش نقش مى بست بالآخره  دعاى خود را مستجاب شده يافتيم و كودك را هديه ى  خداوندى پنداشته تصميم گرفتيم كه يكجا با خود در صورت امكان به هندوستان ببريم .

     كودك را كه هر لحظه مهر و محبتش در قلب خانمم ازدياد مي يافت ، در آغوش گرفته با چند نفر ديگر از همراهان باقيمانده ساعت نه صبح خود را به بندر بحرى جده رسانيديم .

 ازدحام بيحد حجاج در بندر بحرى جده سبب گرديد كه مامورين بازپرس قطعاً متوجه كودك نشده به گذرنامه ما مُهر خروجى زدند و ما هم داخل كشتى مسافر برى كه جانب هندوستان در حركت بود اخذ موقع كرديم  ولى دلم به خاطر والدين كودك نگران بود و احساس ناراحتى مي كردم هر چند مي كوشيدم دل خود را قناعت داده نمى توانستم و خود را در معرض خطاى بزرگى مي يافتم ، ولى در عمل انجام شده قرار گرفته بودم .

 

     چندين شبانه روز در داخل كشتى بزرگى كه گاهى با امواج خوفناك بحرى مواجه مي گرديديم ما را به كُلى خسته و نا آرام ساخته بود و طفلك هرگاه كه شروع به گريه و بى قرارى مي نمود بالاى من نيز اثرى عميقى مي گذاشت و چشمان من نيز پُر از اشك مي گرديد تا اينكه در بندر بحرى بمبئى از كشتى پائين آمديم .

 

     اقرباء و دوستاني كه در پذيرايى ما آمده بودند وقتي كه كودك را در آغوش خانمم مشاهده نمودند تمام شان تعجب كردند و در شگفت ماندند  كودك را براي شان معرفى كردم كه اين طفل هديه ى  خداوندى است مبارك باشد به اين ترتيب معروف و مسمى به  ( مبارك ) گرديد ، روز به روز علاقه و محبت ( مبارك ) نسبت به من و خانمم افزايش مي يافت و خوى و عادت ما را به خود مي گرفت .

     از بركت قدوم ( مبارك ) با گذشت هر روز زندگى ما بهتر و باشكوه تر مي گرديد و خداوند مهربان به كاشانه ى  ما نور و بركت و رحمت خود را ارزانى فرمود تا آن زمان كه از نداشتن اولاد رنج ميبرديم ، چهار فرزند ديگر خداوند كارساز براي ما عنايت فرمود و كار و روزگار ما رونق خاصى پيدا كرد . مهر و محبت ( مبارك ) سخت در قلب خانمم جاى گرفت و با همديگر علاقه و الفت بيش از حد پيدا كردند حتى يك لحظه هم دورى و فراق همديگر را تحمل كرده نمى توانستند . البته مقدرات الهى چنين رقم زده بود كه بعد از بيست سال فراق و بيست سال ناله و زارى و بيست سال آه و اشك ، ابر رحمت الـهـى بـه غـرش در آيـد و باران رحـمـت خـود را بـالاى مـادر اصـلـى ( مبارك ) فرو ريزد .

 

چه خوش باشد كه بعد از انتظارى

بـــه امــيــدى رســد امــيــد وارى

 

     از اين لطف و عدالت الهى خرسندى قلبى برايم حاصل گرديد و مدت بيست سال كه در محكمهء  وجدان رنج ميبردم ، رهايى يافتم و از مسؤليت سنگينى كه برشانه ام گذاشته شده بود آزاد گرديدم و مادر مبارك را كه در طول بيست سال اشك ريخت ، ناله كرد ، زارى نمود تا اينكه معبود حقيقى به  ندا هايش  لبيك گفت و از ديدار فرزندش محروم نگردانيد ، مبارك باد مي گويم و خوشا به حال مبارك كه خداوند توانا مهر و محبت وى را به قلب هاى ما انداخته ، برايش آرزوى موفقيت مي نمائيم و از پدر و مادر اصلى ( مبارك)  پوزش مي طلبيم كه مدت بيست سال تمام ، زهر فراق همديگر را چشيدند البته امتحان و اراده الهى چنين بوده است .    

 

مـادر گـمـان مـدار كـه فــــرزنـد نـاز تــــو

يـكـبـاره تـرك خـانـه و كـاشانـه كرده است

              از شـهر خـويـش و مـردم آنجا بـريـده است

 رو سوى شهر و مردم بيگـانه كـرده است[4]

 

     با شنيدن سخنان پدرم نتوانستم كه تعادل روحي خود را حفظ نمايم و خانمى را كه تا حال بيگانه اش خطاب مي كردم ، مادر واقعى من شده بود چشمان خود را كه مملو از اشك بود با دستمال خامك دوزى كه خواهر خوردم از هندوستان فرستاده بود ، پاك كردم ، دستان پدر و مادر اصلى خود را بوسيدم و خاك پايشان را برديده توتيا كردم ، بوى مادرم چنان مستم كرد كه هوش از سرم برفت .

نگاه هاى  مادرم از رنجى كه كشيده بود سخن ها داشت احساس كردم كه غبار غم و گرد كدورت ها به روى زيبايش نشسته و شادى از سيماى رنج ديده اش رخت بربسته بود و لبخند دردناك او گوياى اين مدعا است .

مادر

مــادر نـگــاه خــسـتــه و تـــاريـكــت

بـــا مــن هــزار گــونـه ســخــن دارد

بــا صـد زبـان بـه گــوش دلــم گــويـد

رنـجـى كــه خــاطـر تــو زِ مــن دارد

دردا كـــه از غـــبـــار كـــدورتـــهـــا

ابــرى بـه روى مــاه تــو مــي بـيـنـم

سـوزد چــو بــرق خـرمــن جـانـم را

سـوزى كــه در نگــاه تــو مـى بـيــنـم

چشمى كـه پُـر ز خـنـده و شـادى بــود

تــاريــك و دردنـاك و غــم آلــودسـت

جـز سايـه ى  مـلال بـه چشمت نيست

آن شـعــلـه ى  نگـاه ، پُـر از دودست

آرام خـــنـــده مـــى زنــــى و دانــــم

در سـيـنـه ات كشاكش طـوفـان است

لــبــخــنــد دردنـــاك تـــو اى مـــادر

سـوزنــده تــر ز اشــك يـتـيـمان است

تـلـخـسـت ايــن سخـن كه به لب دارم

مــادر بــلاى جــان تـــو مـــن بــودم

امــا تــو اى دريـــغ گــمــان بـــردى

فــرزنــد مـهــربـان تـــو مــن بـــودم

چون شعله ها ، كه شمع بـر سر دارد

دايــم ز جـســم و جــان تــو كـاهــيــدم

چون بت ترا شـكــسـتـم و شـرمم بــاد

بــا آنــكــه چـــون خــدات پـرسـتـيـدم

شــرمــنــده مــن بـه پـاى تو مى افـتـم

چـون بـر دلـم ز شـرم گـُنه بارى ست

مـادر! بــلاى جــان تــــو مـن بـــودم

ايـن اعـتــراف تـلـخ گُـنـه كـارى ست[5]

 

     با ديدن من ، مادرم جان تازه اى گرفت در حالي كه قطرات اشك از چشمانش به روى گونه هايش مى غلطيد ، مرا در آغوش كشيده بار بار مى بوئيد و غرق بوسه مي نمود ، پدرم نيز تبسمى معنى دارى روى لبانش نقش بسته ، حالت خاصى را به خود گرفته بود گويا كه شادى هاى تمام جهان از زمين و زمان بالاي شان در حال باريدن است تا اينكه به خواهش من ظاهراً گذشته ها را فراموش كردند و با پدر و مادر هندوستانى ام با مهربانى و محبت مصافحه نمودند و از همديگر تشكر و قدر دانى به عمل آوردند .

 

                                      مادر

كـيسـت آن دلـنـواز  جـانـپـرور؟

آن ز جـان و ز تــن گــرامـى تر !

كــيست آن نـازنـيـن گـرم آغوش       

كـيـسـت آن دلـفـروز نـيـكـوفــر؟

كيست آن تـكيه گاه روح و روان        

كيست آن جلوه گاه نور و بصر؟

كـيـست آن مـرهـم جريحه ى دل       

كـيست آن چاره ساز سوز جگر؟

كـيـست آن نـاز ما كـشيـده به مهـر     

كـيست آن شـور ما نهـفـته به سر؟

كيست آن مظهر صفا و خـلوص       

كـيـست آن مـبـدأ كـمـال و هـنـر؟

يــاور مــا بــه عـهــد بــرنــائــى       

رهـبـر مــا بــه روزگـار صغـر؟

گـشـتـه از نـوشـخـنـد مـا خـشـنود     

مـانده در اضـطـرار مـا مـضطـر؟

آنـكـهِ كـرد از دعــاى نـيـمـشـبـى     

 دور از گــرد مـا هــزاران شــر؟

آن پـرسـتــار مــا بــه بــيــدارى        

آن شـفـا جـوى مـا بـه درد اندر !

پـاس مــا را نشستـه بــر بــالـيـن      

 ديـده بـر هـم نـبـسـته تا به سحر !

در جـهـان خـوشـدل از محبت ما      

 فـارغ از اشـتـغـال فـكـر دگــر !

بـاز گـشـت مـن و تـرا از كـوى       

 دوخـتـه چـشم انـتـظـار بــه در !

كـيـست ايــن آشناى مـهــر انـدوز      

غير آرام جان و دل ، » مادر« ؟

 

مـادر ، اى جـان مـن تـرا قـربان      

اى مـرا هـمـچـو روح ، در پيكـر

مــادر اى زيـر مـقـدمـت پـنـهـان      

جـنـت خـلـد و چـشـمـه ى  كـوثـر

اى ز روى  تــو ديــده ام روشـن      

وى زيــاد تــو خـــاطــرم ، انـور                                                          اى صفـايـت ، فزون ز گـلشـن ها      

وى لـقـايـت ، بــه از گــل صد پر

اى مــرا شــيــر داده از پــسـتــان     

 وى مرا خـواب كــرده در بـسـتـر

 

اى ز لالائـى تـــــو گــــوشــم پُــر      

وى زنــا ديـــدن تــو چـشـمــم تــر

اى مـرا داده در سـخـن ، تـعـلـيـم      

وى مـرا بــوده در ادب ، رهـبـر

اى تـو كـرده بـه پـاى مــن ايـثـار       

نـقـد عــمــر و جـوانـيـت يـكـسـر                                                         بـوى آغـوش مـهــر پرور توست       

در مـشـامـم چــونــافــه ى  اذفـر

تن و جـانم رهـين مـنـت تـوسـت      

كـه تـوئى مـر مـرا بـهـيـن سرور

شـكــر ايــن رنـجـهـاى بـيـحـد را      

كـى تـوان آمـدن ز عـهده به در ؟

ذكـر نـام تـرا » اديـب « از شوق

مــى كـنـد زيـب و زيـور دفـــتــــر[6]

  

        در طول اين چند روز بدون اينكه من اطلاعى داشته باشم مادرم به فاميل ( خلود ) پيام شادى فرستاده بود و پدرو مادر       ( خلود ) نيز بدون تأخير وارد مكة شده و به عنواني كه از مادرم گرفته بودند به ديدن ما آمدند تا آن وقت كه باور نداشتند ، به ديدن من همه شگفت زده شدند بعد از اينكه به وجود من يقين حاصل كردند مرا در آغوش گرفتند و اشك شادى از چشمان شان سرا زير شد ، به پدر و مادرم هم شادباش و تبريكى شان را تقديم نمودند و از مادرم كه مدت بيست سال در فراق من رنج كشيده و اشك ريخته بود قدردانى و تقدير بعمل آوردند و مادر ( خلود ) با مادرم از خوشى زياد يكديگر را در آغوش كشيده نقل و شيريني بالايم نثار كردند .

كميسيون تحقيق كه جريان را مفصل ترتيب نموده  و اوراق مربوط تحقيق را به مقامات ذى صلاح تقديم نموده بودند تا اينكه با مشاهده اسناد مؤثق و ثبوت واقعيت توسط شاهدان عينى امر صدور تابعه ى من به نام ( احمد مبارك ) كه  ( احمد ) قبلاً از طرف پدركلان مادرى ام و ( مبارك ) توسط پدر هندوستانى ام نام گذارى شده بود ، داده شد و تمام ما با كاروان موتر هاى گُل پوش شده كه قبلاً تهيه گرديده بود مكه را به قصد هفوف ترك كرديم و در امتداد شاهراه مكه الي منطقة الشرقيه با پذيرايى زايد الوصفى از طرف خويشان و اقارب و دوستان پدر و مادرم رو برو شديم كه با تشريفات خاصى گل و گلاب و شيرينى بالايم نثار كردند و من از خوشحالى در پيراهن نمى گنجيدم  در هفوف نيز ترتيبات فوق العاده بدين مناسبت گرفته شده بود و زن و مرد از واقعه كه بالاى من گذشته بود تعجب مي كردند و پدر و مادرم با دادن خيرات و صدقات قدوم مرا گرامى داشتند و در وقت بسيار كم ترتيبات عروسى من با ( خلود ) سر به راه شد جشن عروسى ما بسيار مجلل و با شكوه در حضور پدر و مادر هندوستانى ام بر پا گرديد و در خانه ى كه براي من با تمام اثاث و ضروريات آن تهيه كرده بودند اقامت گزيديم .

 

* * * * * *


 

[1] - ديوان حافظ

[2] -  ديوان ايرج ميرزا

[3] -  ديوان اشعار فريدون مشيري

[4] - ؟

[5] - اثر : دكتر علي شريعتي

[6] - اثر : اديب برومند

 

 
     

Copyrights © 2007  SAbdullah.net -  All rights reserved