::::::   ::::

.....................................................................................................................

 

        

 

      ( خلود ) واقعاً دختر پاك و مهربان و دوست داشتنى است كه به خاطر من بيست سال تمام زهر انتظارى را چشيده و در امتحان خداوندى صبر را برگزيده بود .

     به راستى انسان تشنه ى محبت است لطف و محبت بى پايان و اخلاق حميده ي ( خلود ) با تمام معنى مرا گرويده ى خود ساخته بود و زبان عربى را كه بصورت درست تكلم كرده نمى توانستم به كوشش و همكارى ( خلود ) به اكمال رسانيدم .

 

     با گذشت زمان پدر و مادر هندوستانى ام كه در آغوش پر محبت آنها پرورش يافته بودم و در دشوار ترين پيش آمد ها پشتيبانم بودند بنا به دعوت نامه ي من كه برايشان فرستاده بودم وارد هفوف شدند و يكى از طبقه هاى عماره خود را با تمام لوازم و ضروريات آن در اختيار شان گذاشتم و مي خواهم تا اخير در خدمت شان باشم و خداوند را سپاس گذار هستم و خود را خوشبخت ترين بندگانش احساس مي كنم كه دعاى دو مهربان ترين موجود هستى يعنى مادر را با خود دارم و از مهر و محبت بى كران مادرى شان لذت مي برم .

 

 

 

خدمت خلق و خدمت خالق

شـيـخـنــا بـــو الحـسـن خــرقـانى

مــظـهــر مـرحـــمــت يـــزدانـى

گــفــت روزى بـه مـريدانى چـند

كـه به شهـرى دو بـرادر بــودنـد

آن يـكـى طاعـت داور مـى كـرد

ويـن دگـر خـدمـت مادر مى كرد

آن يـكـى گــرم عــبــادات و نـماز

ويـن بـه غـمخوارى مادر دمـساز

از قـضا نيـم شبى وقــت سـجــود

خواب ، آن عابد حـق را بـربـود

ديـد در خـواب كه از عالم غـيب

هـاتـفى گـفت به آن محـرم غيـب

گـر چـه رفـتـار تـو نـپـسنـديـدنـد

بـر بـرادر گــُنـهــت بـخـشـيـدنــد

ايـن نـدا عابـد خـود بين چو شنفت

سخت رنجيد و به خشم آمد و گفت:

با هـمـه رنـج و عـبـادات و نـيـاز

روز در روزه و شـبـهـا بـه نـمـاز

خــود گــرفـتـم رَوِشـم نـپـسـنـديـد

از چــه رويــم بــه برادر بخشيد؟

بـاز گفت اين سخنش هاتف غيب

كـاى نـدانـسـتـه هـنـر را از عيب

تـو بـه طـاعـات الـهـى مـغـــرور

او به غـمخـوارى مـادر مـسـرور

تـو بـه جـز حـق ز هـمـه بُگـسسته

او بـــــه تـيـمـار بـشـر دل بـستـه

ساحـت قـــادر ذوالـعِـــزّوجــلال

كـه بر آن ره نَبَرد وَهـم و خـيـال

نـيـستـش حـاجـت  طاعاتِ كـسى

نـيـسـت در بـنـد عـبـاداتِ  كـسى

لـيـك مـخـلــوق بــود حـاجـتـمـنـد

كـه به او يارى و خـدمت بـكـنـنـد

پـس بـرو خـدمـت مـادر مـى كـن

تــو هـم آن كــار بــرادر مـى كـن

خــدمــت خــلــق عـبـادت بــاشــد

و آن دگــر جـملـه زيـادت بــاشـد

خـدمـت خـلـق خــدا كُــن فـرزنـد

تا كه يزدان زِ تـو گـردد خُرسند[1]

 

     هرگاه كلمه مقدس مادر را مى شنوم اشك از ديدگانم فرو مى ريزد شور و حالى در خاطرم پديد مي آيد و جوش و خروشى سرا پاى وجودم را فرا مي گيرد و با تمام تار و پود خود احساس شرمسارى مي نمايم و از حسرت آن سوز درونى ام زبانه مي كشد  كه مادرم مدت بيست سال در فراق من اشك ريخت و بهار جوانى اش رو به زردى گرائيد و دست از طلب بر نداشت تا اينكه نزد پروردگار عالميان دعاى مادرم قبول گرديد و توانست كه يگانه فرزند گمشده اش را دو باره در آغوش بكشد . البته  اين همه از بركت دعاى مادرم بود چنانچه با يزيد بسطامى ندا سرداد كه هر چه يافتم از دعاى مادر بود .

 

     بايزيد گفت : از تمام امور برايم مهمتر رضايت مادرم بود . شبى به منزل شدم . مادرم گفت : طيفور ، برايم آب آشاميدنى بياور .

     برفتم تا آب آورم . در كوزه آب نبود ، بر سبو رفتم آب نبود ، در جوى رفتم آب آوردم . چون باز آمدم ، مادرم در خواب شده بود . به احترام مادر ، در مقابلش ايستادم . چون از خواب بيدار شد ، ديد كوزه بر دستم فسرده است  گفت : چرا از دست ننهادى ؟

     گفتم : ترسيدم تو بيدار شوى و من حاضر نباشم .

     آب خورد و مرا دعاء كرد .

     با يزيد گفت : سعى من بر آن بود كه فرمان مادرم را خلاف نكرده باشم و در طلب آنچه بودم ، از دعاى مادر بدان رسيدم .[2]

 

هديه به مادران

 

رهـروي روشـنـدلي از بايـزيـد

كرد پرسش كاي مراد هر مريد

بـاز گــو آخـر كـجـا بـشـتافـتـي

كاين هـمه گـنـج سـعـادت يافتي

گــفـت از يك قطره اشك مادرم

شـاهـد مـقـصـود آمـد در بــرم

گنج ها در ديده ي نمناك اوست

اين گهر ها اشك هاي پاك اوست

شـام ها چـون باز خـفـتـي مادرم

بـود در پـأيـان پـأيـش بـسـتــرم

تا دل شب داشت با من راز ها

گــفـتـگـو هـا قـصه هـا آواز ها

 قصه ها شيرين تراز شهد و شكر

 نـغـمـه هـا جانبخش تـر از باد سحـر

نـاگـهـان شـامـي هـوا بـس تـيره شـد

بـرف بـر شـهـر و ده مـا چـيـره شـد

خـون بـه تـن از شـدت گـرما فـسرد

شـــعــلـه از دمــســردي أيــام مــرد

نيمه شب شد مادرم از خواب خاست

از مـن افـسـرده جـامـي آب خواست

تـا گــرفـتـم لــرز لــرزان جــام آب

مـادرم را بـار ديـگـر بــرد خـواب

مـن سـتـادم خـشـك بـر جـا از ادب

چشم بر ره جام بر كف جان به لب

آب را از فــرط سـردي بـسـت يخ

جـام را با دسـت من پـيـوست يخ

صبح شد چون بـارگـاه فـيـض باز

مـادرم بــرخـاسـت از بـهـر نـمـاز

ديـد سوي من كـه لـرزانم چو بـيـد

گشته ام چون برف سر تا پا سپيد

گفت أي فرزند بر كف جام چيست

راست گو اين لرزه بر اندام چيست

از چـه رو أيـن جـام را نگـذاشـتي

خويش را در رنج و محنت داشتي

گـفـتـم أي مادر خطا بود اينكه من

مـي نـهـادم جــام بـهـر خـويـشـتـن

تو ز من گر آب مي كـردي طـلب

خـفـتـه مي ديدي مرا دور از ادب

 

مـادر از گـفـتـار مـن بـيـتاب شـد

دل مـيـان سـيـنـه ي وي آب شــد

سـر زد آهي از دل غـمـديـده اش

قطره ي اشكي چكـيد از ديده اش

 

اشـك مـادر گـنج گـوهـر زا شـود

    مرد ازآن يك قطره چون دريا شود 25  

 

     در واقع دعاى مادر است كه مي تواند انسان را به بلند ترين قله هاى موفـقـيت و افـتـخـارات ارتـقـاء بـدهـد و سـبـب گـردد تا سبـكـتگـيـن پدر سلطان محمود غزنوى لباس شاهى بر تن نمايد و به قله هاى شامخ قدرت دست يابد .

 

 

 

ترحم سبكتگين

 

شـهـر بـلـخ را بــود اميرى در قـديـم

مــرد دانــا و خــرد مــنــد و حـكـيـم

داشت اسب چـابـك و خـوب تـيز رو

هر كجا صيدى كه بود ميگرفت به دو

كــرد يــك روزى امـيـر عـزم شكـار

آهـوئـى بــا بـچــه گــرديـــــدش دچار

تاخت رخـش خود كه گــيرد در كمند

مـــادر و فـرزنـد هـر دو را بـه بـنـد

جـسـت مـادر رفـت از مـيـدان چو تير

لـيـك فـرزنـد عـزيـز افـتـاد بـه گـــيـر

بـر گـرفـتـش بـچـه را در قـاش زيـن

رسـم صـيـاد است كه گيرد اين چنين

 

بود امير را فرحت و جوش و خروش

نـا گـهـان بـشـنـيـد آوازى بـه گـــوش

ديــد مـيـكـرد الـتـمـاسى آن غـــــزال

بـهـر طـفـلـش مـيـنـمـودى قـيـل و قال

 

اشك مى باريد و از غـم مى گـريست

غـيـر گـريـان چـاره ي مـادر چـيـسـت

اشــك مى افشاند و ميگـفـت زار زار

رحـمى اى صياد بـه حـال مـن بـدار

گـر تـو مـهـر مــــادرى مـيـداشـتـى

كــى مـرا ايـنـسـان پـريـشـان داشتى

مـــن بـــه امـــيـــد رخ او زنـــده ام

اوســت يــكــدانــــه دُر تــابــنــده ام

بــى رخ او كــى تــوانــــم زنــدگى

هست بـا بـوى خـوشش فـرخـندگـى

بــار ديــگــر كـــرد آهـنـگ شـكــــار

آهـوى مسكـيـن بجـسـت و كرد فرار

رفـت صيـاد سـوى خـانـه وقـت شام

بــاز بـشـنـيـد آن صـداى نـــا تـمـام

ديـــد مـيـآيـد غــزال بــا چـشـم تــر

از پـــى فــرزنــد تــا نـزديـك شهــر

كـــرد آن بـيـچـاره مـــادر راز هــا

مـيـنـمـود بـر طـفــل خود آواز هــا

 

آنـقـدر از راز هـجـران سـاز كـرد

سـخـتــى هـجـران يـار آغـاز كـرد

سـنـگ خــارا را ز زارى نرم كـرد

با تـضـرع قـلـب سرد را گـرم كـرد

الـقـصـه فــريــاد آهــو كـرد اثـــــر

بر دل صاحب رأى و صاحب نظر

كــرد رهـــا آن بــچــه آهــــو ز دام

زان دل آهــــو بـدسـت آورد تـمــام

چونكه حاصل شـد غـزال را مـدعـا

بـهـر صيـادش بـكـرد از دل دعـاء

گـر دل خـلـق خـداى آرى بــدسـت

هم بگـيرى هـر دو دنيا را بـدسـت

از دعاى مادر است اين حشم و جاه

مـيرود بـالا تـر از عـرش و سمـاء

گفت آن شه اينكه تاجـم بر سر اسـت

هـر چـه دارم از دعـاى مـادر است[3]

 

     پلو تارك مورخ  و سياح مشهور يونانى گويد :

                                     

  اگر مادر نباشد ، انسان ساخته نمي شود و اگر كتاب نباشد روح بشر پرورش نمى يابد!

 

پيامبر بزرگ اسلام چه زيبا فرموده : كه جنت در زير قدم هاي مادران است .

 

مادران  راست خلد  زير  قدم

اين چنين گفت خواجه ي عالم

 

و يا :

 

جنت كه بهشت ما  در آن است

در  زير  قدوم  مادران   است

 

اى مادر عزيز كه عشق و جوانى و اميد و آرزوى خود را رايگان در اختيار من گذاشتى ، درود بر تو باد كه در دنيا هيچ چيزي به پاكى و صفاى مهر تو نمى رسد  به پيشگاه تو سر تعظيم فرود مى آورم و زن را ارج ميگذارم كه مادر است .

 

                 

جان فداى مادر

 

اى مـادر عــزيــز ، كــه جـانـم فـــداى تــو

قـربـان مـهـربـانـى و لـطـف و صـفـاى تـو

هــرگــز نـشــد مـحـبـت يـاران و دوستــان

هـمـپـايــه ى  مـحـبـت و مـهـر و وفـاى تــو

مهرت برون نمى رود از سينه ام كه هست

اين سينه خـانـه ى تـو و ايــن دل سـراى تـو

آن گـــوهــر يـگــانــه ى  دريـاى خـلـقـتــى

كانـدر جـهـان كـسى نـشـنـاسـد ، بـهــاى تـو

مـدح تـو واجـبست ، ولـى كـيسـت آن كـسى

كـآيد بـرون ، ز عـهـده ى  مـدح و ثـنـاى تـو

هـر بـهـره اى كـه بـرده ام از حـسن تـربيت

بــاشـد ز فــيـض كــوشش بـى مـنـتـهـاى تـو

اى مـادر عـــزيــز كـــه جـان داده اى مــرا

سـهـل است اگر كه جان دهم اكنون براى تو

گـر جـان خــويـش هــم ز بــرايـت فـدا كـنم

كـارى بزرگ نيست ، كـه بـاشـد سـزاى تـو

تنها هـمان تـويى كـه چـو بر خيزى از ميان

هـرگـز كـسى دگــر نـنـشيـنـد بــه جـاى تـو

خـشـنـودى تــو مـايـه ى خـوشبخـتى منست

زيــرا بـــود ، رضـاى خــدا در رضـاى تـو

گــر بـود اخــتـيـار جـهـانـى بــه دست مـن

مـى ريـخـتـم تـمـام جـهـان را ، بـه پـاى تـو[4]

 

در اخير با تقديم بيتي از خانم دبيران ، دم تانرا گرم و قلب تان را مملو از عشق مي خواهم :

 

گـر كـه بـاشـد مـهـر مـادر ايـنـچـنـيـن

پـس چـه بـاشـد مـهـر مـادر آفـــريــن

 ****

 


 

[1] - اثر : علي اكبر گلشن آزادي

[2] - تذكرة الأولياء شيخ عطار

[3] - ازمجموعه ناله هاي سرگردان سيد عبد الله سمنگاني

[4] - اثر : ابو القاسم حالت

 

 

 
     

Copyrights © 2007  SAbdullah.net -  All rights reserved