|
..................................................................................................................... |
||
|
أي با مـن و پـنـهـان چـو دل ، از دل سـلامـت مـي كـنـم تـو كـعـبـه أي هــر جـا روم ، قــصـد مـقـامـت مـي كـنـم هـرجـا كـه هـسـتي حـاضـري ، از دور بـر مـا نـاظـري شـب خـانـه روشـن مي شـود ، چـون ياد نامـت مي كـنـم گــه هـمـچـو بــاز آشــنـا بــر دســـت تــو پــر مـي زنــم گــه چـون كـبـوتــر پــر زنـان آهـنـگ بـامــت مـي كـنـم مـن آئـيـنـه ي دل را ز تـو أيـنـجــا صــقــالـي مـي دهــم مـن گــوش خـود را دفــتــر لــطــف كـلامـت مــي كـنـم غزل 1378 كليات شمس تبريزي
در ششم ربيع الأول سال 604 هـ ق ( 30 سپتامبر 1207 م ) در شهر بلخ ( أم البلاد) افغانستان مركز بزرگ فرهنگ و ادبيات آن روزگار در يك خانواده ي كه همه خطيبان و عالـمان دين بودند ، كودكي ديده به جهان كشود كه نامش را محمد گذاشتند أما در خانه با أنس و محبت زياد ايـن كودك خوش زبان را جلال الديـن محمد مي خوانـدنـد و پدرش بهاء ولد يك واعظ و مدرس پر آوازه ي بلخ بود و به روايت احمد افلاكي از افاضل روزگار و علامه أي زمان بوده است و مردم بلخ به وي اعتقاد بسيار داشت و به نام سلطان العلماء ياد مي گرديد و بر اثر همين اقبال مردم به او بود كه محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه واقع شد و مادرش مؤمنه خاتون از خاندان سادات سرخس بود و در خانه بي بي عـلوي مي گفتند كه اين كودك بعد ها يكي از بزرگترين عرفاي متفكر و شعراي متصوف آسمان انديشه و ادب فارسي گرديد و سبب شهرت آن جناب به رومي و مولاناي روم طول اقامتش و وفاتش در شهر قونيه از بلاد روم بوده است در حالي كه مولانا همواره خويش را از مردم خراسان كه بلخ يكي از شهر هاي مشهور و مهم آن بود ، شمرده و مردم شهر خود را دوست ميداشته و از ياد آنان فارغ نبوده است.
بهاءالدين محمدبن حسين خطيبي بلخي كه يكي از بزرگترين عالمان و واعظان آن عصر به شمار مي رفت كه اكثراً در شهر هاي خراسان ، ماوراءالنهر و تركستان سفر مي نمود و در مدارس به تدريس مشغول مي شد و در مساجد به وعظ مي پرداخت و با خطابه هاي پُرشور مردم را به وجد مي آورد. معمولاً بر حاكمان مستبد و قاضيان رشوت خور و علماي شهرت طلب مي تاخت و آنها را به باد انتقاد قرار مي داد و از مظلومان دفاع مي كرد و از ستم ديدگان حمايت مينمود . در مقابل آنها نيز باعث آزار و اذيت مريدان سلطان العلماء مي گرديدند و محدوديت هايي هم برايش روا مي ديدند و تبليغاتي نيز عليه او مي نمودند. اما روز به روز عشق و علاقه مريدان نسبت به سلطان العلماء افزايش مي يافت و به چشم يك شيخ واقعي به وي مي نگريستند كه يكي از آن جمله سيد برهان محقق ترمذي بود كه او را از تمام اولياء و مشايخ برتر مي شمرد .
در آن هنگام خـراسان و ماوراءالـنهر از بلخ تـا سمرقند و از خـوارزم تا نـيشابور تحـت تسلـط سلـطان محمد خوارزمشاه قرار داشت. مجالس وعظ و درس بهاء ولد در واقع مجلس اُنس و ذوق بود و بحث هائي كه صورت مي گرفت با لطيفه ها و اشعار همراه بود كه اكثراً از اوضاع نا به سامان زمانه انتقاد ميگرديد و از فساد و انحراف در بين حكام و قضات و علماء سخن رانده ميشد. از محرومان و مظلومان پشتيباني و حمايت مي گرديد . تمام اين مجالس درس و بحث هايي كه صورت مي گرفت ، توسط جاسوساني كه در قلمرو خوارزمشاهيان گماشته شده بودند يك به يك به گوش سلطان خوارزم مي رسيد تا آنجا كه كثرت مريدان و علاقه مندان بهاء ولد باعث تشويش سلطان گرديد . همچنان گفته هاي او بر سر منبر بر امام فخرالدين رازي كه ( با صوفيه رابطهء خوبي نداشت ) سرآمد حكيمان آن روزگار و استاد سلطان خوارزم نيز بود ، گِران آمد و پادشاه را به دشمني با وي بر انگيخت و بعد از آن كه مجد الدين بغدادي عارف بزرگ بدون ذكر علت به دستور خوارزمشاه به امواج جيحون سپرده شد. از بهاء ولد جدي خواسته شد كه قلمرو خوارزمشاهيان را ترك نمايد.
در اين احوال آوازه هجوم چنگيزخان مغول همه جا را فرا گرفته ، خورد و بزرگ را به ترس و وحشت انداخته بود. به هر حال مهمترين چيزي كه بهاء الدين ولد را واداشت تا خارج از قلمرو دولت سلطان محمد خوارزمشاه مهاجرت نمايد همان اخبار وحشت آور لشكريان چنگيز بود ، لذا فرصت را به مصلحت خويش پنداشت و قلمرو دولت سلطان را ترك گفت. كه اين نظريه را سلطان ولد فرزند مولانا در مثنوي ولد نامه خود چنين تائيد و بيان مي نمايد : كـرد از بلخ عـزم سـوي حجاز زانكه شد كارگر در او آن راز بـود در رفـتـن و رسيـد و خبر كــه از آن راز شــد پــديـد اثـر كـــرد تـاتـار قــصــد آن اقـلـام مـنـهـزم گـشـت لـشـكـر اسـلام بـلـخ را بـسـتـد و به زاري زار كُـشـت از آن قـوم بيحد و بسيار شـهـر هـاي بزرگ كـرد خراب هست حق را هـزار گونه عقاب
قـلمرو سلطان در آنوقـت به خاطر مداخله تركان خاتون مادر سلطان محمد در تمام امور و تاخـت و تاز هاي گماشتگان وي و خـوارزميان در چنگا ل بي رحمي و نا امني و جنگ و غارت دست و پا مي زد . در اين اوضاع نا بسامان سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي و فرهنگي آن روزگار و جنايت هاي غير قابل توصيف ، گُلي روئيد كه رنگ و بوي آن تا ابد در ميان ما خواهد بود كه نه تنها افتخار فارسي زبانان بلكه افتخار تمام بشريت است. مولانا دارد كم كم جهان را تسخير مي نمايد و با آثار ارزنده خود چه ثروت گران بها به جامعه بشريت اضافه كرده است مولانا شايد مي دانست كه يك روزگاري اينطور به او عشق مي ورزند و از مفاهيم والاي انساني كه در شعر و كلام خود آورده ، استفاده مي كنند. بالأخره سلطان العـلماء در سال 617هـ ق با تمام خانـواده اش قـلمرو خوارزم شاه و شهـر بـلخ را كه 300 شتر كتاب ها و اموال شان را نـقل مـيـدادنـد ترك كـرد و از طرف بلخياني كه از ديدگان اشـك مي باريدند بدرقه مي شـد و مي گـفتند كه با رفـتـن سلطان العلماء سعادت و خير و بركت از آسمان بـلخ بيرون خواهـد رفـت . سلطان العلماء پـيـشا پـيش كاروان بر شتري سوار حركت مي كرد و 40 تـن از دانشمندان بزرگ بلخ نيز در كنارش بودند. ميان راه بحث هاي علمي و عرفاني ادامه داشت تا اينكه كاروان سلطان العلماء همراه با وحشت هجوم تاتار و آوازه ي جنگ بـه بزرگترين شهر خراسان ، نشابور رسيد . جلال الـديـن محمد تازه سيزدهمين بهار عمرخود را پُشت سر گذاشته بود احساس غربت دلش را مي فشرد و نمي دانست كه اين سرنوشت مجهول كه او را ازخانه و ديار خويش ، از دوستان و كسان خويش جدا مي كرد او را به كجا ميبرد؟ او به آنچه از آن جدا شده بود انس داشت ، شوق مي ورزيد و از ترك كردنش رنج ميبرد و ياد كودكان محله اش كه روز هاي جمعه فضاي خاموش خانه پدرش را از بانگ بازي و غريو شادي پُر مي كردند از خاطرش مي گذشت و دلش به خاطر خواهر بزرگش كه شوهر كرده و صاحب فرزنداني شده بود ، مي تپيد و از سرنوشت آنان نگران بود. اين رنج و غربت تا پايان عمر او را رها نكرد همچون نيي بود كه او را از نيستان بريده اند و براي پيوستن دو باره به اصل خود و آب و خاكي كه در آن ريشه تنيده بود قرار و آرام نداشت .
بـشـنـو از ني چون حكـايـت ميكـنـد از جــدايـي هـا شــكــا يـت مـيـكـنـد كـز نـيـسـتـان تـا مـرا بــبــريـده انـد از نـفــيــرم مـرد و زن نـالــيـده انـد سينه خواهم شـرحه شرحه از فـراق تـا بـگــويـم شـــرح درد اشــتــيــاق هركسي كـو دورماند ازاصل خويش بـاز جـويـد روزگـار وصل خـويـش
|
||
Copyrights © 2007 SAbdullah.net - All rights reserved