::::::   ::::

.....................................................................................................................

 

 

بلخ كه آنرا أم البلاد و قبة الاسلام مي گفتند. از نظر تاريخي و جغرافيايي داراي سابقه بس كهن ميباشد كه در مسير قرون و اعصار به نام هاي متعددي ياد گرديده است. از دوران هاي گذشته مهد تمدن و فرهنگ بوده و دانشمندان و شعراي نامداري از اين سرزمين برخاسته اند و شاعران صاحب انديشه و رهروان راه فضيلت و معرفت را در دامان خود پرورده است. كه يكي از اين بزرگان ، سلطان عاشقان و سالار شاعران زبان فارسي جلال الدين محمد بلخي سراينده أي شاهكار فنا نا پذير مثنوي معنوي معروف به ( صيقل الارواح ) و ديوان كبير است.  از آن زماني كه نو آموزي بيش نبودم تحت تأثير شديد نوشته ها و گفتار هاي اين عارف روشندل كه از خود به ياد گار گذاشته بود ، قرار گرفتم و روز تا روز به اخلاص و ارادت من نسبت به اين ستاره أي درخشان آسمان عرفان اسلامي افزوده مي شد و در اشتياق صحبت بيدار دلي بودم تا باشد قطره أي از بحر خروشان اين عارف وارسته در حلقم فرو ريزد و عطشم را فرو نشاند. لذا در پي آن شدم تا هر كتابي كه بحثي از اين عارف بزرگ در صفحات خود داشت ، مطالعه ميكردم و يا سخني در باره أي عشق اين عارف وارسته به شمس تبريزي كه يكي از پُر هياهو ترين و جالب ترين رويداد ها و تراژيدي هاي كهن است ، ياد داشت مي نمودم و از بحر بيكران دنياي مولانا مرواريد هاي گران بهاء بدست مي آوردم و با خود مي گفتم ، حيف باشد كه صاحبدلان با درد و شيفتگان عرفان اسلامي از سرگذشت عشق مردي كه صد ها فاضل و دانشمند درجلسات درسي او خاضعانه مي نشستند و به گفتارش به دقت گوش مي دادند ، چنين شخصي نا گهان خروشان ميشود ، وجودش به تلاطم مي افتد و مي گويد :

 

أي خـدا أيـن وصـل را هجران مكن     سـر خوشان عشق را  نالان مكن

بــاغ جــانــرا تــازه و ســرسـبـزدار    قصد اين مستان و اين بستان مكن

چون خزان برشاخ و برگ دل مزن     خلق را مسكـين و سرگردان مكن

بـر درخـتـي كـآشــيـان مـرغ تـسـت     شـاخ مشكن مـرغ را پـران مـكـن

جمع و شمع خـويـش را بـرهم مـزن     دشـمـنان را كور كن شـادان مكن

گـرچـه دزدان خصم روز روشـنـنـد     آنچه مي خـواهـد دل أيـشان مكـن

كـعـبـهء اقـبـال اين حلقه سـت و بس     كــعــبــهء امـيـد را ويـران مـكـن

أيـن طـنـاب خـيـمـه را بـرهـم مـزن     خيمهء تسـت آخر أي سلطان مكن

نيسـت درعـالـم ز هـجـران تـلـخ تـر    هـرچـه خواهي كن وليكن آن مكن

غزل2020كليات شمس تبريزي  

آگاه نباشند .

هرچند بحث و گفتگو در اين باره بس دشوار است و مشكل ، اعتراف بايد كرد كه بنده به معناي مصطلح امروز مولوي شناس نيستم و اطلاعات من در قسمت موضوعات تاريخي و عرفاني و ادبي بسيار نا چيز و اندك است و ادعاي مقام و فضيلت را هم ندارم كه در اين بخش ها چيزي بگويم و يا بنويسم فقط علاقه و ذوق بيش از حد من سبب شده تا از نوشته هاي قلم به دستان و بزرگان محترم و استادان گرانقدر مدد بگيرم و چيز هايي در اين باره بياموزم و تقديم دوست داران عرفان اسلامي نمايم.

به قول مولانا :

آب دريا را اگر نتوان كشيد

هم به قدر تشنگي بايد چشيد

 

در واقع از زحمات آنها سود برده ام و خود را مديون ايشان ميدانم . لذا با همه نا تواني ها و نا رسايي ها خواستم تا از هر خرمن خوشه أي و از هر باغ گلي بچينم و آنها را پهلوي هم بگذارم و به طور فشرده و همه فهم و ساده تر به جوانان و نو آموزان راه فضيلت و معرفت ، كه به خاطر دسترسي نداشتن به كتاب و كتابخانه و انترنت و نبودن وقت كافي و شرائط مساعد و نسبت مشكلات عديدهء ديگر كه جوانان ما از كتاب و مطالعه فاصله گرفته اند ، تقديم نمايم تا از بسيار، اندكي آگاهي حاصل نمايند و عطر خوش عشق به مشام شان برسد و بدانند كه شمس تبريزي چه كسي بوده كه مولاناي بلخ در ترانه هاي دل انگيز ديوان كبير به نام دولت جاويدان ، روح من ، سرو من ، نطق من ، طاعت من ، سجود من و زهره و آسمان من از او ياد كرده است و يكباره چنان اين فقيه بزرگ قونيه را مسحور و منقلب ساخت كه به قول استاد فروزانفر، با همه استادي نوآموز گشت .

  همچنان شعر فارسي در دوره هاي قبل از مولانا راه درازي را پيموده است اما در قرن هفتم هجري كه زمان زندگاني مولانا است ، به حد كمال خود رسيد و شعر عرفاني هم در همين دوره پيشرفت هاي چشمگيري حاصل نمود و با ظهور عرفاي نامداري چون سنائي غزنوي و عطار نيشاپوري در قرن ششم هجري ، آثار ارزشمندي مانند حديقة الحقيقه ، منطق الطير ، مصيبت نامه ، اسرارنامه و غيره پديد آمد .

  مولانا نه تنها در قسمت شعر بلكه در تمام علوم و فنون روزگار آن وقت آگاهي و تسلط كامل داشت و در باره عرفان ، فلسفه و علوم ديني يد طولايي داشته است . روح متعالي و بينش ژرف و ذوق سرشار ، او را نسبت به همه علماي عصر متمائز و در مقام استادي قرار داده است. موريس بارس ، انديشمند فرانسوي ، مولانا را شاعر ترين شاعران جهان مي خواند و اعتقاد دارد كه ديگر هم شاعري همچون او نخواهد آمد .

  شهرت بي مانند مولانا به عنوان چهره درخشان و برجسته درتاريخ مشاهير علم و ادب جهان بدان سبب است كه وي گذشته از وقوف كامل به علوم و فنون گوناگون ، عارفي است دل آگاه ، شاعري است درد شناس ، پرشور و بي پروا و انديشه وري است پويا ، كه آدميان را از طريق خوار شمردن تمام پديده هاي عيني و ذهني اين جهان همچون :

علوم ظاهري ، لذائذ زود گذر جسماني ، مقامات و تعلقات دنيوي ، تعصبات نژادي ، ديني و ملي ، به جستجوي كمال و آرام و قرار فرا ميخواند . آنچه مولانا ميخواهد تجلي خُلق و خوي انساني در وجود آدميان است كه با تذكيه درون و معرفت حق و خدمت به خلق و عشق و محبت و ايثار و شوق به زندگي و ترك صفات نا ستوده به حاصل مي آيد .  

هنر بزرگ او بحث و بر رسي هاي دلنشين و جاودانه أي است كه به دنبال داستان ها پيش ميآورد و انديشه هاي درخشان عرفاني و فلسفي خود را در قالب آنها قرار ميدهد . داستان بهانه أي است تا بهتر بتواند در پي حوادثي كه در قصه وصف شده ، مقاصد عالي خود را بيان دارد .

  در اينجا لازم مي دانم تا از تمام استادان ، بزرگان علم و ادب ، شاعران و دانشمندان گرامي كه از آثار گرانبهاي آنان استفاده كرده ام ، از صميم قلب اظهار سپاس نمايم .

 

با عرض حرمت

انجنير سيدعبدالله سمنگاني

مكة المكرمه جدي 1382خورشيدي

 

    

 

 
     

Copyrights © 2007  SAbdullah.net -  All rights reserved