|
..................................................................................................................... |
||
|
در اين هنگام بود كه سلطان روم علاءالدين كيقباد اول سلجوقي كه آوازه ي كرامات و فضل و تقواي بهاء الدين ولد را شنيده و از مقامات معنوي او آگاهي كامل حاصل كرده بود ، به ديدار او راغب شد و سلطان العلماي بلخ را به قـونـيـه كه مركز دانش و فرهنگ و زبان فارسي آن عصر بود ، دعوت نمود و به دعوت او بهاء الدين ولد از لارنده به قونيه رهسپار شد. ( 626 هـ ق ) گويند كه سلطان به تن خويش به پيشواز بهاء ولد رفت ، به گرمي و مهر او را در برگرفت و بر دست لاغر و استخواني او بوسه مريدانه داد مردم قونيه تا مسافتي دور در خارج شهر به استقبال شيخ رفتند و از طرف سلطان مهماني مجللي به افتخار بهاء ولد برپا شد كه أكـابـر و علماي شهـر در آن حـاضر آمدند و نسبت به وي احترامات فراوان و مخلصانه هم به جا آوردند حتى سلاح دار سلطان ، أمير بدرالدين گهـرتـاش مدرسه اى براي بهاء ولد ساخت كه بعد ها به نام مدرسه ي مباركه ي جلال الدين محمد ، ياد شد و محل تدريس وي گرديد .
علماي قونيه ، بازرگانان و اعـيان شهر هر يـك در حـد استطاعت و اخلاص خود در حق مهمان پير و خانواده او علاقه نشان ميدادند در بين ديدار كنندگان به خراسانيان كه از سالها قبل در قونيه سكونت گزيده بودند از جانب بهاءولد و خانواده ي وي انس و الفت بيشتري صورت ميگرفت آنها را همشهري خطاب مي كرد و نوازش ها مي نمود .
اين سفر در سال 626 هـ ق صورت گرفت كه بهاء ولد 81 ساله و مولاناي جوان 22 ساله ، تا پايان عمر در قونيه ماندگار شدند. قونيه شهر زيبا و داراي بناء ها و باغستان ها و آب فراوان بود و در آن سال ها كه سراسر شرق در چنگال جنگ و خونريزي دست و پاچه نرم مي كرد قونيه كانون آرامش و امنيت بود و ميعادگاه شاعران و دانشمندان و نويسندگان فارسي زبان . در اين شهر زبان فارسي از مدت ها پيش زبان دستگاه اداري بود و به زبان عربي جز با دربار خليفه و با فرمانروايان مصر و شام مكاتبه نمي شد. همچنان در مجلسي كه روز هاي جمعه در محضر پادشاه برپا مي شد و مباحث گوناگون علمي و مذهبي بين دانشمندان مطرح مي شد. در آن مجلس همگي و از جمله سلطان علاء الدين به فارسي سخن مي گفت.
مردم شهر قونيه متشكل بودند از مهاجران خراسان و ماوراء النهر و تركماناني كه از ديرگاه در آن شهر سكونت داشتند. اميران و لشكريان بيشتر از تركمانان بودند كه به تركي يا فارسي سخن مي گفتند. بوميان رومي كه مسيحي بودند به يوناني سخن مي گفتند. شماري نيز زاده ي پيوند دو نژاد ترك و يونان بودند كه به آنها << اكدَش>> مي گفتند.
در أواخر عمر وقتي مريدان و دوستداران را به رغم خستگي و ناتواني در خـانـه مي پذيرفت و با همان سخنان آهسته مريدان را از آرامش و وقار پيرانه و تسليم و رضاي درويشانه اى خود ، در شوق و هيجان غرق مي كرد .
بالأخره مرگ به سراغ او آمد در روز جمعه هجدهم ربيع الآخر سال 628هـ ق ( 1231 م ) به عـمـر 83 سالگي او را از پاي در آورد در حاليكه مولاناي جوان 24 ساله بود از نعمت پدر فقيه و سخنور نام آور و همدم غمخور و رفيق دلسوز و رهنما محروم گرديد. با اينكه از طرف مريدان پدر دلداري مي شد اما غم دوري از پدر و يار و ديار را كه چون آواري بر دلش سنگيني مي كرد ، نمي كاست. قـونـيـه كه در پـيشواز بهاء ولد آن هـمه شور و شادي نشان داده بود در بدرقه اش به گـورستان با درد و اندوه بسيار گريست سلطان علاء الـديـن كيقباد هم يـك هفته عزاي رسمي اعلام كرد .
|
||
Copyrights © 2007 SAbdullah.net - All rights reserved