|


مـرغ بـي بـالم كه گير مير شكار افتاده iiام
صيد سرگردان دور از خويش و تبار افتاده ام
هرطرف نخجير و دامست راه خود گُم كرده ام
شـوربختي بـين كه هم از چشم يار افتاده ام
روزگاري بود كه بودم واقف از احوال iiدوست
روز شـدّت بـين ز يـاد روزگار افـتاده ام
شـاخ پُربـارم به نزد اهل علم و اهل iiفضل
لـيك پيـش نـابكاران خوار و زار افتاده iiام
سـوختم از پخـتگي يـار قـدردانم كجاست
در خـيال خـام طـبعان نـابكار افـتاده iiام
دوش در شـاخ گلـي مـيگفت بـاگل iiبلبلي
در امـيد نگهـتي در گيـر خـار افـتاده ام
كـي تـواند مـدعي آهـنگ آزارم ، iiولـيك
آتـشم در سـينه چون كـهنه چنـار افتاده iiام
أيـن جـهانرا چون كتابي دان كه اول iiآخرش
نـيست پيـدا مطلب و در گيرو دار افتاده iiام
نـيست هـرگز از نـظر دور دوستان iiيكدلم
گرچه عـمري شد دور از يارو ديار افتاده iiام
15
سرطان 1375 هـ ش
|