::::::   ::::

.....................................................................................................................

   

[ سيدبرهان الدين محقق حسيني ترمذي از سادات حسيني ترمذ بوده كه در سال 560 يا 561 هجري قمري متولد شده است. وي از صوفيان مشهور بوده و از جمله پيران مولانا جلال الدين محمدبلخي ميباشد و در ميان مردم خراسان به << سيدسِردان >> شهرت داشت.

وي در عنفوان جواني به بلخ آمد و بر اثر آشنايي با بهاءالدين ولد ، شاگرد و مريد وي شد. قابليت برهان محقق و كشش و تعلق شديد او به شيخش بهاء ولد موجب آن شد كه شيخ او را بركشيد و مورد ( عطاي بيحد ) قرار داد و وظيفهء لالايي و اتابكي ، يعني تربيت و سرپرستي فرزندش جلال الدين محمد را به عهده او گذاشت كه مولانا خود نيز ضمن اشارت به اين معني از برهان محقق ستايش كرده است.

برهان محقق پس از جدايي از بهاء ولد ظاهراً به زادگاهش << ترمذ >> باز گشته ، مجالس وعظ و تذكير داشته و در ميان اهالي شهر از عزت و اعتبار خاص برخوردار بوده است.

بعد از مدتي برهان محقق بار ديگر هواي پيوستن به بهاءالدين ولد را كرد. گفته اند كه سيد در واقعه أي ديد كه پيرش فوت شده است ، ازينرو در ترمذ عزاداري كرد. باز در واقعه أي ديگر دريافت كه پيرش از او مي خواهد كه به نزد فرزندش جلال الدين محمد رود و وي را تنها نگذارد.

لذا سيد با وجود اصرار بزرگان ترمذ بر ماندن ، رو به سوي روم نهاد. سلطان ولد در اين زمينه چنين مي گويد :

سيد برهان الدين ترمذي پس از مدتي ، ظاهراً پس از فرونشستن فتنه أي مغول جوياي پيرش شد ، تا آنكه يكي از بزرگان به او اطلاع داد كه بهاءالدين ولد در روم است. پس رخت سفر بربست و به سوي روم حركت كرد و در 629 قمري يعني يكسال پس از درگذشت بهاء ولد به قونيه رسيد].

    پس از مرگ بهاء الدين ولد ، جلال الـديـن محمد خـود را با غـربـت و مهجـوري سخـتي مواجه  يافت  ياد بـلـخ و سمرقند و خاطره آب آموي و دره هاي سغد و فرغانـه را در خاطرش زنده مي كرد . در گير و دار اين احوال سيد برهان ترمذي شاگرد ديرينه و مريد وفادار بهاء ولد و مربي مهربان و محبوب دوران كودكي جلال الدين محمد به قونيه رسيد اما به مجـرد ورود يـا اندكي پيشتر با تأثر و اندوه بسيار خبـر يافته بـود كه سلطان العلماي بلخ يك سال قبل از ورود وي ، در ايـن شهر در گذشته بود . هـنگام ورود سيد به قونيه ، مـولاناي جوان در لارنده بود شهـري كه در سالهاي جوانيش براي اولين بار در آنجا به وعظ پرداخته و زن و فرزند يافـتـه بـود اما به مجرد آگهي از ورود سيد برهـان با عـجـله خود را به قونيه رسانيد .

ديدار سيد براي وي  تسكين و تسلاي فوق العاده گرديـد . مولانـا كه در ايـن ايام 25 بـهـار عـمر را ديده بود با سيد ، ايـن مربي محبوب ديرين خويش از سر تسليم و ارادت سخن گفت و متابعت او را مثل متابعـت پدر بر خود واجـب دانست و خود را همچـنان شاگـرد و محـتاج تـربيت و ارشاد وي يافت و اسرار تصوف و عرفان را از او فرا گرفت. سپس به اشارت آنجناب قونيه را به قـصد ادامه تحـصيل به جانب شام و حلب كه مراكز علمي آن روزگار بود ، ترك كرد .  

 مراحل سير و سلوك را پيمود به  قول فرزندش در ولد  نامه :

بـود در خـدمـتـش بـهـم نـُه سـال          تا كه شد مثل او به قال و به حال

هـمـسـر و سـِر شـدنـد در مـعـني         زانــكــه يـك دل بـدنـد در مـعـنـي

نـاگـهـان ســيد از جـهـان فــنــاء          كـرد رحـلـت ســوي سـراي بـقـاء

مــانــد بـي او جـلالِ ديـن تـنـهـا          روز و شب كرد رو به سوي خـدا

پنج سال اين چنين رياضت كرد          از سر صدق و سوز و ناله و درد

 

  زن و فـرزند را كه بهاء الـديـن ( سلطان ولد ) هشت ساله و علاء الدين محمد يـك دو سالي خورد تر بود و سالهاي مكتب را مي گذرانيدند ، در قونيه گذاشت .

       سيدبرهان اكثر اوقات خويش را در شهر زيبا و آرام  قيصريه مي گذرانيد و در ايـام تحـصيل و مسافـرت مولانـا ، مكرر به قونيه مي آمد و از خانـواده و تربيت فـرزندان مولانا نظارت مي كرد .

       هفت سال تحصيل ، رياضت و تفكر كه قسمتي از آن در حلب و دمشق در مدرسه ها و قسمتي ديگر در قيصريه يا قونيه ، در خانقاه و يا خانه اما تحـت ارشاد و نـظارت سيد ترمذي  كه به درجه قطبيت رسيده بود به سر آمد ،  جلال الدين محمد را به يك مفتي عالم و در عين حال سالك متوحد و عـارف تبديل كرد. وقـتي در سنين 33 سالگي از شام و از طريـق قـيـصريـه به قـونيه باز آمد جلال الدين محمد بـلخـي ، مـولاناي روم و مفتي بزرگ عصر تلقي مي شد .

      سيدبرهان او را در عـلم قال و علم حال چنان كه آرزو كـرده بود ،  يافت . مولانا هـم بعـد از سالهاي دوري ، دو باره چنان به صحبت او أنـس يافت كه به آساني نتوانست به بازگشت   سيد به قيصريه رضائيت دهد عاشقانه به سيد پير ارادت ميورزيد. اما اين مربي غمخور و دلسوز چند هفته پس از بازگشت مولانا از شام در سال 638هـ ق به عمر 78 سالگي در قيصريه درگذشت و مولانا را يك بار ديگر به سوگ نشاند .

 

     مرگ سيد براي مولانا مرگ دو باره ي پدر بود. مولانا به مجرد آگهي از اين واقعه به قيصريه رفت و در آنجا براي وي مراسم سوگ و ترحيم شايسته اى  بر گذار كرد اما خاطره او را هرگز فـرامـوش نـكـرد و تا پـايان عمر از اقوال او نكته هاي جالب نقل مي كرد چنانچه در مثنوي شريف از سيدبرهان الدين محقق ترمذي اين گونه ياد مي كند :

پـخـتـه گــرد و از تـغـيـيـر دور شـو

هـمـچـو بــرهــان مـحـقـق نـور شـو

چون ز خود رستي همه برهان شدي

چون كه گـفـتـي بنده ام سلطان شـدي

       مولانا با هيبت خاص و جلال عالمانه به محل درس يا وعـظ ميرفت و مجالس درس و وعظ مولانا پس از باز گشت از شام بسيار پرشور تر از پيش بود و تا 400 شاگرد در حلقه ي درس او فراهم مي آمدند و وقتي از مدرسه يي به مدرسه ي ديگر ميرفت ، شاگردانش او را در مسير راه همراهي ميكردند در كوي و بـازار با شرم رويي و فروتـني انساني حركت ميكرد با طبقات گوناگون مـردم ، از مسلمان و نـصارا سلوك دوستانـه داشت. در بر خـورد با آنـهـا تـواضع ميكرد به دكان آنهـا ميرفت ، دعوت آنهـا را مي پذيرفت و از عيادت بيمارانشان غافل نمي ماند . نسبت به نصاراي شهر نيز با لطف و محـبـت برخـورد مـيكـرد و بـه كشيشان آنـهـا تـواضع مي نمود و از كثرت زياد مريدان مغرور نمي شد.

        در گذشت همين سالها بود كه ( 640 هـ ق ) گوهر خاتون زوجه مولانا پدرود حيات گفت و كراخاتون قـونـوي كه از شوهر سابق خود  شاه محمد ، فرزندي به نام شمس الدين يحيي و دختري به نام  كيميا خاتون داشت ، زوجه جديد مولانا گرديد و توانست كه به اندك مدت به خانه خاموش زده مولانا دوباره روشني و گرمي أنس و محبت ببخشد.

 

    

 

 
     

Copyrights © 2007  Sayyed.net -  All rights reserved