|
..................................................................................................................... |
||
|
مولانا بعد از مرگ سيدترمذي هـمواره در جستجو و تكاپو بود تا معشوقـي ، پيري و مرادي ديگري پيدا كند. روزي در نخستين ساعات روز آفـتابي شنبه 26 جـمادي الآخرسنه (642هـ ق مطابق دسا مبر 1244ميلادي ) كه مولانا اين آفتاب درخشان فرهنگ عرفاني و معنوي كه ( 38 ) سال داشت با جمعي از علماء و دانشمندان كه در ركاب او حركت مي كردند، از بازار نزديك مدرسه ي پنبه فروشان قونيه عبور مي نمود و خلايق از هر سو به دست بوسي او تبرك مي جستند ، او همه را مي نواخت و دلداري مي داد كه ناگهان با عارفي بي قرار و شوريده حال به نام شمس تبريزي مقابل گرديد و در ديداري شورانگيز ، تاثيري شگرف بر عارف قونيه نهاد.
جلال الدين پس از ملاقات و گفتگوي كوتاه با اين پير وارسته ، شيفته أي نَفَس گرم ، بيان مؤثر، جاذبه أي بزرگ و انديشه أي جوشان وي گشت و بارقه أي عشق و محبت و ظاهر ساده و بي پيرايه أي شمس تبريزي ، مولانا را بي اختيار به سوي خويش جذب كرد. و به قول استاد زرين كوب (( مولانا در زير نگاه درويش ناشناس ، مثل كبوتري كه سنگيني سايه شاهين را بر بال هاي ضعيف خود احساس كند خويشتن را به نحو چاره نا پذيري وحشت زده و بي دست و پا يافت)). شمس تبريزي كه شصت سال عمر خود را در همين حال سرگشتگي ، گمنامي و بي آرامي گذرانده بود و در هيچ شيخ و مرشدي كه در خانقاه ها و رباط ها ديده بود ، نشانه هاي از آنچه مي خواست ، نيافته بود ، بـه قونيه آمد و در كوي شكر ريزان سكونت اختيار نمود و خود را چـنان مي نمود كه تاجر بزرگي است و قفل بزرگي بر در مي نهاد اما در حجره اش به جز از بورياي كهنه و كوزه شكسته چيزي نبود. جلال الدين دست اين مهمان مرموز را در دست گرفت و از خان شكر ريزان به منزلش برد و در برابر حجره اش نا گهان ايستاد ، به شاگردان و مريدانش اجـازه مرخصي داد و ناشناس تبريزي را به حجره خود يا به روايتي در يكي از اتاق هاي خانهء صلاح الدين برد، و به مدت چهل روز و به روايتى بيشتر از سه ماه در آن زاويه خلوت گزيدند و به بحث نشستند كه در اين مدت صلاح الدين زركوب اجازه ي ورود به خلوت آنان را داشت و عاشقانه در خدمت آنان بود بدينگونه صلاح الدين عاشق و محرم رازمولانا و از مصاحبان خاص و مورد اعتماد شمس نيز شده بود و شمس در باره او مي گفت: << صلاح الدين را به چشم سَر مبين ، او را به چشم سِر ببين >> . اين كه شمس در ملاقات هاي پنهاني روز و شب به مولانا چه آموخت و از چه اسراري براي وي پرده گشود ، بر تاريخ معلوم نيست ، اما پيوند عميقي كه بين اين دو بوجود آمد تا پايان عمر مولانا را رها نكرد . در طي اين خلوت سه ماهه ، شمس دنياي مولانا را زير و رو كرده او را به دنياي خود كشانيده بود . . . دنياي شور و بيقراري . . . دردل و جان خانه كردي عاقبت هر دو را ديوانه كردي عاقبت آمـدي كـاتـش در ايـن عالم زنـي وا نـگـشتي تـا نـكـردي عاقبت أي ز عشقت عالمي ويـران شـده قصد أيـن ويرانه كردي عاقبت مـن تـرا مـشـغـول مـي كـردم دلا يـاد آن افـسـانـه كـردي عاقبت دانـهء بـيـچـاره بــودم زيـر خـاك دانـه را دُردانـه كـردي عاقبت شمس تبريزي كه مر هر ذره را روشن و فرزانه كردي عاقبت غزل 427 كليات شمس تبريزي مولانا درس و مكتب و مسند خود را رها كرد و دل در گرو عارفي نهاد كه سخن هاي بي پروا مي گفت و صاحبان تذوير و ريا را به باد سُخره مي گرفت.
مولانا با ديدار شمس به دنياي تازه يي گام نهاد در حقيقت تولد دو باره ي مولانا بود زندگي تازه ايكه يك واعظ منبر و يك زاهد كشور را به يك درويش شاعر و يك عاشق شيدا تبديل كرد و مهمترين و زيبا ترين بخش زندگي مولانا همين ديدار با شمس است كه آغاز شيدايي اش از همين جا شروع ميشود. آنچه كه مولانا را ، مولانا كرد نه قيل و قال مدرسه بود بلكه آتشي بود كه شمس تبريزي در جانش انداخت . بعد از ملاقات مولانا با شمس ، مولانا تولد دو باره يافت و در چهل سالگي زاده شد كه آن تولد دو باره ي مولانا شآن جهاني مولانا را ، آن روح ماندگار و جاويدانه ي مولانا را جريان بخشيد و مولانا از اين تولد مبارك خود در مثنوي سخن مي گويد يكجا پيامبر اكرم (ص) را مولود دوم بيان مي كند: زاده ي ثاني است احمد در جهان . جاي ديگر مي گويد : چون دوم بار آدمي زاده بزاد پاي خود بر فرق علت ها نهاد
مولاناي بلخ اين فقيه بزرگ ، اين سجاده نشين با زهد و تقوى هـر روز كه مـي گـذشـت بيش از روز پيش به اين مسافر تازه واردي به ظاهر ساده و بي پيرايه كه پس از شصت سال از خود ملول شده بود ، علاقه اى قـلبـي پيدا مي كرد. شمس به وي آموخت كه اطوار زاهد مآبانه ئي كه او را نائب خدا ، ولي خدا و وسيله ي اجراي مشيت و حكم خدا نشان ميدهد ، كنار بگذارد و مثل همه انسان هاي ديگر ، خود را مخلوق خدا و تسليم حكم او فرانمايد و به او آموخت كه علم و حتى زهد و حال آميخته به تظاهر و رياي اهل خانقاه ، حجاب اوست و تا اين حجاب تعلقات را ندَرَد لقاي رب برايش ممكن نخواهد بود .
آ فــتـاب ديـدار شمس روح مولانا را بگداخت و يكسره سودايي و شيدا گشت و از مرحله عرفان زاهدانه و عابدانه قدم به عرفان عاشقانه گذاشت تـا آنـجـا كه خود حال خود را چنين وصف مي كند : زاهــد بـودم تـرانـه گـويـم كردي سرحلقه ي بزم و باده جويم كردي سـجـاده نـشـيـن بـا وقـاري بـودم بازيچه ي كودكان كـويم كـردي
مولانا جز به شمس نمي انديشيد از همگان دل بريده به او دل بسته بود و او را از همه چيز و همه كس بيشتر دوست داشت بي هيچ ترديد ، بي هيچ تعجب و بي هيچ ملاحظه ئي خود را پيرو و دنباله رو او و سايه ي او يافت. آماده بود بي هيچ ترديد و تزلزل همه چيز را رها كند از همه كس بگسلد شهر به شهر و كوه به كوه همه جا دنبال او روانه شود . بي همگان به سر شود بي تو به سر نمي شـود داغ تـو دارد أيـن دلـم ، جـاي ديـگر نـمي شـود ديـدهء عـقـل مـسـت تـو چرخهء چرخ پست تـو گوش طرب به دست تو بي تو به سر نمي شود جان ز تو جوش مي كند دل ز تو نوش مي كند عـقـل خـروش مي كند بي تو به سر نمي شـود خَـمـر مـن و خُـمـار مـن ، باغ مـن و بهار مـن خواب من و قرار من ، بي تو به سر نمي شود جاه و جلال من تويي ، مُلكت و مال من تويي آب زلال من تويي ، بي تـو به سـر نمي شـود خواب مرا بـبـسـتـه أي ، نقش مرا بـشُسته أي وز همه ام گسسته أي ، بي تو به سرنمي شـود گـر تـو نـباشي يارمن ، گـشـت خراب كـارمـن مونس و غمگسارمن ، بي تو به سر نمي شـود بي تو نه زندگي خوشم بي تو نه مردگي خوشم سر ز غم تو چون كشم بي تو به سر نمي شـود غزل 553 كليات شمس تبريزي مولانا در باره اين خلوت نشيني مطالبي گفته ، نقل از كتاب مناقب العارفين : (( وقتي كه با شمس الدين نشستم ، دانـستم كه او كسي است نياز هاي روحـي ام را بـه خوبي ميداند و به پرسش هايم و به مشكلاتم پاسخ مي گويد او مرا منقلب كرد آن طور كه بايد ، به خودم شناساند. گاهي شبها كتاب پدرم را مطالعه ميكردم شمس الدين با تحكم مي گفت ، نخوان اين ها چيزي نمي آموزد و به آن نمي ارزد كه آنرا مطالعـه كني و از من خواست كه با هيچكس سخن نگويم مدتي خاموش بودم به گفتن نپرداختم چون حرف هاي من غذاي جان مردم بود ، آنها تشنه ماندند و اعتراض كردند )) . مولانا در ابتداء با شعر و شاعري سر و كاري چنداني نداشته ، اين همه ترانه هاي متنوع و شور انگيزش بعد از ملاقات با شمس پديد آمده است چنانكه خود ميگويد : من كجا ، شعر از كجا ، ليكن به من در مي دمد آن يكي تـركي كـه آيد گـويـدم ( هي كـيمسن ؟ ) << كيمسن >> به تركي يعني كيستي ؟ در حقيقت همين سؤال شمس كه تو كي هستي ؟ مولانا را به شور آورد. مولانا با زبان تركي آشنايي كامل داشته است چنانچه در تمام اشعار فارسي مولانا تركيبات ، استعارات ، كلمات و مفاهيم تركي كاملاً آشكار است اما آثاري كه از مولانا بر جاي مانده ، همه به زبان فارسي است. در قونيه هم به زبان فارسي سخن مي گفته و شاگرداني داشته و به فارسي مي نوشته و مي سروده است كه خود نشان دهنده نفوذ و رواج زبان فارسي در قونيه و نواحي آن مي باشد. مولانا مي گويد : (( من دو باره متولد شدم بار دوم موقعي بـود كه سايـه شمس را هـمچون هـالـه اى از نور به دور خود ديدم تا آنروز به هيچكس و به هيچ چيز نياز نداشتم فقيه بلا منازع شهر بودم همه دست مرا مي بـوسيـدنـد و تعـظيـم و تـكـريـم مي كردند در صدر تـمام مجالس و مـيهـماني ها مي نشستم ، صاحب محراب و منبر و قـيل و قال مدرسه بودم اما شمس مرا به جهـان عشق رهبري كرد اين حـقـيـقـت نا شناخته را در مكتب شمس آموختم )) .
مولانا تا آن زمان هيچ انسان ديگر را مثل شمس ، در زير خرقه ي مندرس عاميانه و بازاري گونه با اين مايه و جبروت و كبرياي سلطاني نديده بود .
خـراب عشـق شــو كابـاد گشتي غـلام عشـق شــو كـازاد گشـتي منـوش از دهـر جـز پـيـمانه عـشق مـيـاور يـاد جـز افـســانـه عـشـق مـبـاد آن دل كـه او سوزي نـدارد هــواي مجــلـس افــروزي نـدارد دلـي كـو بـا بـتـي عشقي نـورزد مـخوانـش دل كه او چيزي نيرزد
شمس در باره اين ديدار ، در مقالات آورده است : ( كسي مي خواستم از جنس خود كه او را قبله سازم و روي بدو آرم كه از خـود ملول شده بودم. يك روز در وقت مناجات گفتم : هيچ آفريده اى از خاصان تو باشد كه صحبت مرا تحمل تواند كردن؟ در حال برايم بشارت رسيد اگر حريف صحبت خواهي طرف روم سفر كن ، في الفور به قونيه آمدم ) . شمس مي گويد : بسيار درويشان عزيز ديدم و خدمت ايشان دريافتم و فرق ميان صادق و كاذب هـم از روي قول و هم از روي حركات آنان بر من معلوم شد تا سخت پسنديده و گُزيده نباشد دل اين ضعيف به هر كجا فرود نيايد و اين مرغ هر دانه را بر نگيرد . شمس به مولانا چه گفت و چه آموخت و چه فسانه و فسون دميد كه سرا پا ديگر گونه اش كرد ؟ به قول دكتر عبدالكريم سروش شمس به مولانا درس ديوانگي داد تا زنجير ها را پاره كند ، ژنده ها را بدرد و به دور اندازد تا ماه شخصيت او از پس آن ابر هاي تيره برآيد و خورشيد وار، شب عالم را روشن كند . اين جامه هاي ژنده چه بود ؟ نام ، شهرت ، مريدان ، سمت شيخ الاسلامي ، ادعاي عالم بودن ، حشمت ، ثروت ، مقام افتاء ، مدرس بودن ، . . . هر يك از اين زنجير ها كافي بود تا شيري يا شاهيني را براي همه عمر در بند نگاهدارد . اين قصه را مولانا خود به بليغ ترين صورتي براي ما حكايت مي كند :
مـرده بـودم زنـده شـدم گـريه بـودم خنـده شــدم دولـت عشـق آ مـد و مـن دولـت پـا ينـده شـدم ديـده سـير است مـرا جـان دلـيـر است مـرا زَهـره شـيـر اســت مـرا زُهــرهء تـابـنـده شـدم گـفـت كه ديـوانـه نه ئي لائـق ايـن خانه نه ئي رفـتـم و ديـوانـه شـدم سلسلـه بـنـدنـده شــدم گفت كه سر مست نه ئي رو كه ازين دست نه ئي رفتـم و سر مـست شـدم وز طـرب آ گنـده شـدم گفت كه تو كشته نه ئي در طرب آ غشته نه ئي پـيـش رخ زنـده كنـش كـشـته و افگـنده شـدم گـفـت كـه تـو زيـركـكي مســت خـيـالي و شــكي گـول شــدم هــول شـدم وز هـمـه بـركـنـده شـدم گـفـت كه تـو شمع شـدي قـبـله ايـن جمع شـدي جـمع نـيـم شـمع نـيـم دود پـرا گـنـده شـدم گـفـت كـه شـيخي و سـري پـيـشـرو و راهـبـري شـيـخ نـيـم پـيـش نـيـم امـر تـو را بـنده شــدم گـفـت كه با بال و پـري من پـر و بالـت نـدهـم در هـوسِ بـال و پـرش بي پـر و پـركـنـده شـدم تـابـش جـان يافـت دلـم وا شـد و بـشـگافـت دلـم اطـلـس نـو بـافــت دلـم دشـمـن ايـن ژنـده شــدم زهــره بـودم مـاه شـدم چـرخ دو صـد تـا شـدم يـوسـف بـودم ز نـو كـنـون يـوسف زاينده شــدم از تو ام أي شـهـره قمر در من و در خود بنگر كــز اثــر خـنـدهء تــو گـلـشـن خـنـد نـده شــدم باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان كـز رخ آن شــاه جـهـان فـرخ و فـرخـنـده شدم غزل 1394 كليات شمس تبريزي وقـتـي مولانا در پايان خـلوت روحاني بيرون آمد ديگر با مولاناي كه چند ماه قبل از مدرسه پنبه فروشان به خانه باز مي گشت ، شباهت نداشت . رفته رفته آتـش حسادت مريدان به جـايـي رسيد كه در عيان و نهان به شمس ناسزا ميگفتند ساحـر و جـادوگـرش مي خواندند و به مجـرد رو برو شدن در كـوي و برزن دست به تيغ مي بردند يا زير لب دشنامش مي دادند . روزي كه مجلس بزرگي در مدرسه قونيه از طرف جلال الدين قراطائي برگذار و از شمس دعوت بعمل آمده بود از مولانا سؤال شد كه صدر مجلس كجاست ؟ از اينكـه شمس در صف نعـال نشسته بود ، مولانا پاسخ داد كه در مذهب عاشقان صدر كنار يار است همان لحظه مولانا برخاست در كنار شمس نشست.
گروهي متعصب و خام بسوى شمس حمله ور شدند مي خواستند كه با ضربات سيلي و لگـد به ديار عدم بفرستند ، دشنام ها و تهمت ها آغاز گرديد مردم با صداي بلند مي گفتند كه مرگ بر شمسِ لاابالي اين ساحر قونيه . مولانا مانند طـوفـاني در ميان ابر سياه نعره زد و گفت : خاموش شويد سخن نگوئيد، بر جـاى بايستيد ، مجـلس در برابر اوامر محكم مولانا خاموش شد و هر اندازه عداوت ها و مخـالفت ها كه حـسودان با شمس مي نمودند علاقه ي مولانا با شمس زيادتر مي شد و بدون ترس و دلهره مي گفت : من عاشق جانبازم از عشق نپرهيزم من مست سر اندازم از عـربـده نگريزم گويند رفـيقـا نم از عشق نپرهـيـزي از عشق بپرهـيزم پس با چه در آميزم؟ گردرعـرصات آيد شـمس الحق تبريزي من خاك سـر كـويـش بـا مشـك تر آميزم
شمس تبريزي كه از روز 26 جمادي الاخر سال 642 تا 21 شوال 643هـ ق به مدت 16 ماه با مولانا همدم و همنشين بود سرانجام شمس از اين آزار ها و گفتار هاي گزنده و زخم زبان ها به تنگ آمد ، ناگهان و بي آنكه مولانا را از عزيمت خويش آگاه كند بعداز ( 16) ماه توقف بروز پنجشنبه 21 شوال 643 ( 11 مارچ 1246 م ) قونيه و قونيه ئـيـان را تـرك گـفـت و نا پديد گشت . نـا گهاني بودن واقعه مثل صاعقه اي به شدت مولانا را تكان داد از خود بي خود گرديد مأيوس و دلزده شد با هيچكس سر صحبت نداشت . مولانا پس از غيبت شمس به درد فراق گرفتار آمد بيقرار و نا آرام گرديد و يكباره دل از دست بداد و شوريدگي آغاز كرد. روز و شب در سماع رقصان شـد بر زمين هـمچو چـرخ گردان شـد مولانا از فراق شمس چنان نالان و گريان شد كه به قول فرزندش سلطان ولد: بانگ و افغان او به عرش رسيـد ناله اش را بزرگ و خورد شنيـد و عاشقانه ترين ترانه هاي خود را از روي كمال نا اميدي سرود : الا اي باد شبگـيـري بيار اخـبار شمس الـديـن خداوندا: تو مي داني از آن اسرار شمس الدين جـواهـر هـاي دُر دارد بنا گـوش ضميـر مـن از آن الفاظ وحي آساي شكر بار شمس الدين خـراب ديـن و دنـيا را نباشـد هـيـچ اصلاحـي مگر از لطف بي پايان و از هنجار شمس الدين عجب باشد كه روزي من بگيرم جام وصل او شوم مست وهمي گويم كه من خمار شمس الدين غزل 1860 كليات شمس تبريزي خبر غيبت شمس ، اميد باز گشت مولانا به دوران خوش گذشته را در دل هاي مريدان زنده كرد و به اميد آغاز وعظ و درس و به اشتياق ديدار مولاناي محبوب شان بر در خانه اش گِرد آمدند اما در ، جز براي خاصان و اهل خانه باز نمي شد و مولانا مي دانست كه غوغاي مريدان و ناخرسندي آنها شمس را به ترك قونيه واداشته است. ازينرو از صحبت آنها كناره گرفت و دَر، بَر روي خويش و بيگانه بست . مولانا از ياران ، خانه و كاشانه و مدرسه بريد. هيچ چيز برايش جاذبه ي نـداشت و هرگونه رابطه ي خود را با خارج قطع كرد و به شدت از مريدان رنجه گشت. فقط سلطان ولد پسر ارشد وي و دربين مريدان صلاح الدين زركوب قونوي و حسام الديـن چلپي در اين محنت با مولانا شريك بودند و غيبت ناگهاني شمس را با تأثر و وحشت تلقي مي كردند و علاء الدين پسر كوچك مولانا ازينكه مرد تبريزي ، مولانا را رها كرده بود شادي خود را پنهان نمي كرد .
مريدان كه او را چنين دردمند و بي قرار و افسرده و نا خرسند ديدند از آنچه در حق شمس كرده بودند ، پشيمان شدند. با اظهار تأسف ، با نامه و پيام از در پوزش درآمدند به روايت ولد نامه : پيش شيخ آ مدند لابه كنان كه ببخشا مكن دگر هجران توبه ها مي كنيم رحـمت كن گر ديگر اين كنيم لعنت كن
مولانا باالآخره بر سر لطف آمد. پسرش سلطان ولد را كه درين محنت همدرد واقـعـي او بود پيش خواند نقدينه يي براي هزينه سفر محبوب به او داد با نامه كوتاه و منظـوم همراه بيست تن از مريدان با التماس باز گشت شمس به قونيه به دمشق فرستاد : برويد اي حـريـفـان ، بكشيد يار ما را بـه مـن آوريد يـك دم صنم گـريـز پا را به ترانه هاي شيرين به بهانه هاي رنگين بكشيد سوي خانه مه خـوب خـوش لـقـا را اگر او به وعـده گـويد كه دمي دگـر بيايم هـمه وعـده مكر باشـد بفـريبد او شما را به مباركي و شـادي چـو نگار مـن در آيـد بـنـشـيـن نظاره مي كن تو عجايب خدا را چـو جـمـال او بـتابد چه بود جمال خوبان كـه رخ چو آفـتـابـش بـكـشـد چراغ ها را برو أي دل سبك رو به يمن به دلـبـر مـن برسان سلام و خدمت تو عـقيق بي بها را غزل 163 كليات شمس تبريزي شب ها چراغ حجره مولانا تا صبح روشن ماند و مولانا با خود زمزمه مي كرد كـه آيا روزي خواهد رسيد كه شمس بار ديگر نزد من باز گردد ؟ سلطان ولد و مريدان مولانا بي آنكه دمي بياسايد مدرسه به مدرسه و خانقاه به خانقاه به دنبال آخـريـن پناهگاه و گمشده پدرش مي گشت و به روايت سپه سالار: (( سلطان ولد چون به دمشق رسيد ، ياران را اشارت فرمود تا در هر طرف شمس الدين را طلب دارند و آن گنج را در هر كنج بجويند )). تا آنكه بعد از تحمل سختي هاي سفر طولاني و پرمشقت سر انجام يار گـريـزپـاي پدرش را در يكي از خانقاه هاي دمشق پيدا كرد دست او را بـوسيد و سر در قــدمش نهـاد و با چشم اشكـبار ، بيقراري عاشق هجران كشيده را توسط پيام هاي منـظوم و پـر سوز و صوفيانه كه تغير حالش را به گونه جالبي بيان كرده بود به گـوش معشوق رسانيد . عشـق جوشد بحر را مانـنـد ديـگ عشـق سايـد كـوه را مـانـنـد ريـگ باالآخره شمس از زاري مولانا پيامش را پذيرا شد و مولانا ازين مژده آگاهي حاصل نمود ، به خانقاه رفت و مشتاقانه منتظر ديدار شمس ماند و اين غزل را سرود: آب زنـيـد راه را ، هـيـن كـه نـگـار مـي رســد مـژده دهـيـد بـاغ را ، بــوي بــهــار مـي رســد رونـق باغ مي رسـد ، چـشـم و چراغ مي رسـد غـم بـه كـنـاره مي رود ، مـه به كـنار مي رسـد بـاغ ســلام مـي كــنــد ، ســرو قـيـام مـي كــنـد سـبـزه پـيـاده مي رود ، غـنچه سـوار مي رسـد چون برسي به كوي ما ، خامشي است خوي ما زانكه ز گفت و گوي ما ، گرد و غبار مي رسد غزل 549 كليات شمس تبريزي فرستادگان مولانا زر و سيمي كه داشتند نزد شمس گذاشتند. شمس از مـشاهـده زر و نقره خنديد و فرمود : ((ما را به سيم و زر چه فريبند؟ ما را طلب مولانا كفايت است و از سخنان او و اشارات او تجاوز چگونه توان كردن ؟)) و در باره عظمت مولانا سخناني گفت و فرمود : (( والله كه من در شناخت مولانا قاصرم! در اين سخن هيچ نفاق نيست و تكلف نيست . . . مولانا را بهتر كه دريابيد ، تا بعد از آن ، خيره نباشيد! همين صورت خوب و سخن خوب كه مي گويد ، به آن غره و راضي نشويد كه وراي اين چيزي هست. آن را طلبيد از او . حال كه در اينجا هستم مي دانم كه مولانا چه گوهر گرانبهايي بوده است. عظمت كوه را از دور بهتر مي توان درك كرد )) . همچنان شمس در برابر فصاحت و رسايي سخنان مولانا اظهار عجز مي كند و مي گويد: (( مولانا در علم و فضل درياست ؛ وليكن كَرَم آن باشد كه سخن بيچاره بشنود. من مي دانم و همه مي دانند كه در فصاحت و فضل مشهور است)). شمس تا پيش از اينكه به ديدار مولانا برسد ، خود را به آب ايستاده ئي همانند مي كند: (( آبي بودم ، برخود مي جوشيدم ، مي پيچيدم و بوي مي گرفتم تا وجود مولانا بر من زد و مرا از يأس و دلمرده گي به در آورد. مردم ، قدر فرزند سلطان العلماء را بدانيد و به گفته هايش توجه كنيد! )) شمس به سلطان ولد و همراهانش فهماند كه من نيز عاشق و شيفته أي مولانا هستم . از حلاج پرسيدند كه در چه مذهبي ؟ پاسخ داد : بر مذهب عشق . گرگ و خرس و شير داند عشق چيست كم ز سگ باشد كه از عشق او تهيست مولانا گفت : سلطان محمود غزنوي روزي در دشت همايي ديد كه پرواز ميكرد به سپاهيانش گفت : بدنبال او برويد ، بدنبال او باشيد ، باشد كه اقبال شما باشد. همه از چپ و راست دويدند همهمه اي افتاد ، نظم سپاه به هم خورد اما اياز در ميان آنها به چشم نمي خورد ، سلطان محمود پرسيد : اياز من نيست ، چرا با ديگران نرفت كه سايه ي هما بر سرش افتد؟ سلطان به گوشه ي نظر كرد ، ديد اياز به زير سايه اسبش نشسته است پرسيد: آنجا چه ميكني؟ چرا به دنبال هماى نرفتي؟ اياز پاسخ داد : هماى من تويي ، وسايه تست ، سايه اي و پرده اي مينايي تر از سايه تو طلب كنم؟ و دل در گرو مهر پرنده اي گذارم؟ حاشا از من ، ترا بگذارم و آنرا دنبال نمايم . محمود اياز را در آغوش گرفت و سايه او با سايه ي اياز درآميخت چنان سايه اي كه هزاران هماى در سايه ي ايشان نرسد . اي كاش من هم بتوانم روزي در سايه شمس درآويزم . شمس هماى سعادت من است . از ديدگـان مـولانـا چـنان اشك جـاري گـرديـد كـه هربيننده را به ترحم و دل سوزي واميداشت .
در هــوايـت بـي قــرارم روز و شـب سـر ز پـا يـت بـر نـدارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون كـنم روز و شب را كي گـذارم روز و شب جان و دل از عـاشـقـان مي خواسـتـنـد جـان و دل را مي سپـارم روز و شـب تــا نـيـابـم آنـچـه در مـغــز مـن اســت يـك زمانـي ســر نـخـارم روز و شـب تـا كـه عـشـقـت مـطـربـي آغـاز كــرد گــاه چــنــگــم گـاه تـارم روز و شـب أي مـهــار عــاشــقــان در دســت تـــو در مــيـان أيـن قــطـارم روز و شــب مـي كـشـم مـسـتـانـه بـارت بـي خـبـر هـمچو اشـتـر زير بـارم روز و شـب تـا بــنــگــشــأيــم بــه قـنـدت روزه ام تـا قــيـامـت روزه دارم روز و شـب چـون ز خـوان فـضـل روزه بـشـكـنـم عـيــد بـاشــد روزگــارم روز و شـب زان شـبـي كه وعده كردي روز وصل روز و شب را مـيـشـمارم روز و شـب بـسـكـه كـِشـت مهـر جانم تـشـنه است ز ابــرِ ديــده اشــك بــارم روز و شـب غزل 302 كليات شمس تبريزي تنها متعـصبان و حسودان كور دل قونيه بـودنـد كه با نمايندگان محـفل روحاني قونيه نزد اميرعزالدين كيكاوس امير قونيه رفتند و به انواع تهمت ها اين دو ابر مرد جهان عشق را متهم نمـودند و پي آزار و اذيـت شان كمر بستند. اما در پيكار بحـث و گفتگو شكست سختي خوردند و در مقابل پاسخ هاي كوبنده مولانا همه ساكت گرديدند. درين وقت جواني خود را به عجله نزد مولانا رسانيد بعد از دست بوسي و اداي احترام رسيدن كاروان شمس و سلطان ولد را در هژده فرسنگي قونيه مژده داد. مـولانا فوراً دستار از سر برداشت ، لباس از تن بر آورد و همه را با چند ديناري كه داشت همراه با كفش در برابر جوان گذاشت و گفت اين هم مژدگان تو ، مال تو ، خـوشـا به حالت كه شمس را قبل از من ديده اي . جوان گفت : نه مولانا ، من فقط پول ها را بر ميدارم لباس ها از آن شما . مولانا گفت : اگر غير از اين ها ، گنج هاي دنيا را مي داشتم به تو مي دادم همه اين ها از آن تست بردار و برو . مولانا در برابر نمايندگان محفل روحاني قونيه به گفتار خود چنين ادامه داد : در لحظاتي كـه كـم كـم نا اميد مي شدم به ياد فرموده پيامبر گـرامي اسلام افتادم كه : (( از رحمت الـهـي نا اميد نشويد فقط كافرانند كـه از خداي متعال مأيوس مي شوند )) . بدانيد كه : شمس به من آموخـت كه غـرض از آمدن به اين دنـيـا براي عشق ورزيدن است ، عـشـق طـبـيب تمام درد ها ، داروي كبر و غرور و خود پسندي است . به قول حكيم الياس نظامي آفتاب فروزان شعر فارسي : عشق هـمه سوز و گداز است و بس نيستي و عجز و نياز است و بس عشق به هر سينه كه كاوش كـند خون دل از ديده تراوش كند عشق كجا ؟ دامن آ لـود گـي عشق كجا ؟ راحت و آ سـود گـي در تمام طول راه سلطان ولد در ركاب شمس پياده طي طريق مي كرد تواضع و نياز فوق العاده او آثار رنجشي را كه هنوز در خاطر شمس باقيمانده بود از لوح ضميرش بكلي زدود و در استقبال فوق العاده كه از شمس بعمل آمد غير از مريدان خاص مولانا ، صوفيان و اخيان شهر هم تا بيرون دروازه قونيه به پيشواز او آمده بودند .
وقتي شمس تبريزي در محرم سال 644هـ ق ( جون 1246 م ) بعد از پانـزده ماه دوري و يـك ماه سفر خسته كننده مـرشد و قـطب جلال الدين وارد قونيه شد نه تنها مولوي و مريدان ويژه او ، بلكه صوفيان و اهل فتوت شهر هم تا بيرون دروازه قونيه به پيشوازش رفتند و طنين خـوش آمـد مولانا را به وسيله نـفخه جانسوز ني و رباب چنين به گوش شمس رسانيدند : اين كيست اين ، اين كيست اين ، هذا جنون العاشقـين از آسمان خـوشـتـر شـده در نـور او روي زمـين بي هوشي جان هاست اين ، يا گوهر كان هاست اين يا سـرو بستان هـاست اين ، يا صورت روح الأمـيـن بسم الله اي روح الـبـقـا ، بسـم الـلـه أي شـيـريـن لـقـا بسم الله أي شمس الضحى ، بسم الله أي عـين اليـقـيـن غزل 1793 كليات شمس تبريزي در آن لحظات گويي گرمي تمام شادي هاي جهان سرا پاي مولانا را گرفته است و اين شادي ها به صورت قطرات اشك از ديدگانش سرازير مي شد ، ناگهان هيجان عجيبي مولانا را فرا گرفت دوان دوان بسوي شمس رفت. ولي پاهايش قـدرت حركت را از دست ميدهد مولانا بر روي زمين مي افتد مردم وحشت زده بر روي او خم مي شوند چـشم هـاي مولانا نـيـمه باز است و لبهايش باز مي شود و زبان به حركـت مي آيـد و عاشقانه مي گويد : شمس ، شمس ، شمس تبريزي ! گويي در آن دقايق لطف خدا و جذبه انسان در اين چهار كلمه خلاصه شده بود . مستقبلين مولانا را روي پاي نگهـمـيـدارنـد شمس كه در مـيـان امواج مردم قـونـيـه محاصره شده بود از اسپ پياده مي شود و عاشق و معشوق لبخند زنان بـه يـك ديگـر نگاه مي كنند. مردم هلهله مي كردند نُقل و نبات و گل بر قدوم شمس نثار مي كردند . اشك هـاي خوشي همچنان در ديدگان مولانا مي لرزيد . قونيه در اين لحظات ، جلال و شكوه و عظمت ديگري داشت . مولانا و شمس در ميان غريو و هياهوي مردم گام برمي داشتند .
شمس بـه يـاد گـذشته هـا افـتـاد انديشه هـاي درد ناك گذشته بروي پيشانيش چين هايي بـوجـود آورد قـدم هاي موزون او نا مرتب شد از سفر اولش به قونيه . . . آن زمان ناگهان بر سر راهش سه درهم يافته بود با خود گفت كه هزينه اقامت به دست آمده است در هنگام بي پولي و بي نيازي و آن زمان يك درهم معادل 120 پول بود قرص نان را به پولي مي دادند شمس هر شب نيمي از قرص نان مي خورد و نـيـم ديگر را به مسكيني يا تيره روزي مي داد بـه ياد روز هـا و شب هايي كه درخان شكـر ريزان نزول كـرده و حجره ئي گـرفته بود ، افتاد . در آن ايام بر در حجره اش قفلي بـزرگي مي نهـاد و كـليد را در گوشه دستارچه قيمتي بسته بر دوش مي انداخت تا مردم خيال كنند كه تاجر بزرگي است در صورتي كـه در حجره اش غير از بورياي كهنه و كوزه شكـسته و بالشي از خشت خام چيزي ديگري نبود حتى او پانزده شبانه روز نان هاي خشك را در آب تريد كرده ، افطار مي نمود . روز هايي كه از قيصريه به آق سرا رسيده بود در مسجد اقامت كرد. بعد از نماز عشاء مؤذن مسجد بـه او گـفت كه فـوراً مسجد را ترك كند ، شمس ملتمسانه به مؤذن مسجد گفت : (( مرد غريبم ، معذور دار ، طـمع چـيـزي نـدارم بگـذار شبـي درينجا بياسايم مؤذن گريـبـان شمس بگـرفـت و او را از مسجد بيرون راند ، قـطرات اشك از ديدگان شمس ناگهان فرو ريخت. صوفـي وارسته ، اين كامل تبريزي همچـون كودك مطيع به دستور مولانا ، گـذشته را فـراموش كرد مـردم هـمچون سايه بدنبال آن دو تن كه يكي زيب محراب وديگري روشني بخش خانقاه به شمار مي آمد ، شتابان راه مي رفتند )) . اشتياق ديـدار شمس هـمه چـيز را از يـاد مولانا فـراموش كرده بـود حـتى سلطان ولـد فـرزندش را كه يك ماه تمام با حـالت مريـضي و تن تب دار پياده در ركاب شمس به مسافرت ادامه مي داد تا دستور پدرش را به خوبي انجام دهد . آنگاه به اظهار شمس ، مولانا با صداي لرزان فرزندش را به حضور طلبيد و گفت : فرزند در همه عمر هيچ روزي به اندازه امروز خوشحال و شادمان نبودم اين سرور و شادي را تو برايم به ارمغان آوردي . تو پدر هجران كـشيده ات را سرشار از شور و نشاط كردي ، مي دانم خيلي خسته اي . اما ميداني كه رنج در راه عشق گنج بود ! تا عمر دارم ايثار ترا فراموش نخواهم كرد. فريدون بن احمد سـپهسالار معاصر مولانا نوشته است : (( در بـاز گـشـت شـمــس بـه قـونـيـه ، حـضـرت مـولانـا پـيـش از اول بـه شمس الـديـن درآميخت و اخـلاص بيش از حـد بر غايت فرمود و شب و روز به صحبت يكديگر مستغرق مي بودند )) . افلاكي در مناقب العارفين از حرم مولانا كرا خاتون نقل مي كند كه : (( روزي مولانا در قلب زمستان با حضرت شمس در خلوت نشسته بودند و مولانا بر زانـوي شمس الدين تـكـيه كرده و من از شكاف در خلوت گـوش هوش فـراسوي ايشان نهاده بودم تا چه اسرار مي گـويند مولانا به خدمت شمس الدين اشارت كـرد كه نماز بگذاريم ، امامي كن ، شمس الدين فرمود كه : با وجـود شما كسي را امامي نرسد ؛ مولانا باالآخره از جاي برخاست و امامي كرد )) . مخالفان و حاسدان با همدست ساختن علاء الدين فرزند مولانا موفقيت بزرگي حاصل نـمـودنـد. آزار و ايـذاي شمس را از سر گرفـتنـد. مولانا را ديوانه و شمس را جادوگر خوانـدنـد شمس از رفـتار و كـردار نابخردانه اين مريدان رنجـه شد و خـاطرش نژند گـشت. چون مخالفت شيطان صفتان از حـد گـذشت تا آنجا كه به سلطان ولد شكـايـت كـرد كـه اينان باز عقل و خرد خود را به زنجير نفس و هوا دركـشيدند و خواهند كه ميان من و مولانا جدايي افگنند.
وقتي شمس از عـداوت و توطئه حاسدان بي مايه قونيه آگاه گرديد. روزي بـه مولانا گـفت : ايـن مدعيان مي خواهـند مرا به هر وسيله كه ممكن است از شما دور كـنند و پس از رفتنم شادمانه سرور نمايند. ولي اين بار چنان خواهم رفت كه هيچ آفريده أي اثر مرا نيابد كه من كجايم و چه بر سرم آمده و هم در آن نوبت ناگاه غيبت فرمود. سلطان ولد در مثنوي ولد نامه اين سخنان شمس را اين گونه به نظم در آورده است: خواهم اين بار آن چنان رفتن كـه نداند كـس كجـا ام مـن همه گـردند در طلب عاجز كـس نداند ز مـن نشان هـرگـز ناگـهـان گـم شد از ميان همه تـا رود از دل انـدهـان هـمه جلال الدين بلخي خطاب به محبوب و مرادش چنين ادامه داد : نـمي دانـم چـرا امشب براي نخستين بار مي خواهم گـريه كـنم امشب اگر تو مرا ترك كني به روحم و به قلبم زخمي كه التيام نخواهد يافت فرو خواهد نشست مـن هميشه به خود نويد مي دادم تو آفتابي هستي كه هيچگاه در افق حياتم غروب نخواهي كرد اكنون نا گـزيرم به گـوشه پنا بـرم و دور از مردم ، خـاموشي اختيار كـنم ، بنشينم و بـه يـاد شيرين روز هـائي كه در كنار تو بودم اشك از ديدگان فـرو ريزم . آيا شمس مي خواهد مرا بار ديگر به دست تنهايي و غم و غصه بسپارد ؟ در اين موقع شمس كلام مولانا را قطع كرد و گفت : مولانا مراد من است و اين چيزي است كه آيندگان بايد بدانند اگـر در خدمتت باقـي بودم نقاب از چهره بسياري از اسرار بر مي داشتم اما آخرين وصيتم براي تو اينست كه : (( خداي را نه در آسمان ها و نه در عرش بلكه در دل مؤمن جستجو كن)) .
خواجه عبدالله انصاري هم در اين باره مي فرمايد : در راه خـدا دو كـعـبـه آمـد حاصل يك كعبهء صورت و يكي كعبهء دل تــا بــتــوانـي زيـارت دل هــا كـن كافزون ز هزار كعـبه باشد يك دل
بالآخره شش تن از اوباشان قونيه به رهبري علاءالدين پسر مولانا عزم جـزم كـردند تا چراغي را كه از عرفان اسلامي شعله ور گرديده بود ، خـاموش نمايند . اما شمس با ايـمان قوي كـه داشـت در برابر اهـريـمنان كه با خنجر هاي نوك تيز مسلح بودند ، تسليم نـشد و با ضربات مشت و سيلي بدون آنـكـه ترسي داشته باشد سـر گـرم جـدال گـرديد . ولگـردان قونيه در مقابل حملات شمس تاب مقاومت نياورده بر روى زمين افتادند.
به نقل از كتاب ( از قونيه تا دمشق ) : (( شمس خسته و كوفته در حاليكه قطرات خون از پـيـكـرش بر زمين مي ريخت آرام آرام قونيه را بسوى يـكـي از روستا هاي سرسبزش كـه مدت هـا در آنجا به معلمي مشغول بود ، ترك كرد. به تدريج خون زخم هاي تنش بند آمد. لحظه هاي پر شور رفتن از جايي به جاي ديگر ، به مكاني كه سر به خاك پاي عاشق ديگري بگـذارد فرا رسيده بود شعـاعي از خورشيدي كه در افـق در حال طلـوع كـردن است بـر پيشاني شمس لغزيد و آخـرين تـپـه ى كه قـونـيـه را از روستا هايش جـدا مي كـرد ، در نورديد در اين موقع انـدكي توقف نمود يـك بار ديگر قونيه را كـه زير انوار درخشان خورشيد بامدادي روشن شده بود به دقـت نگـريست اشك از ديدگـانش فرو ريخت و زير لب گفت : (( قونيه زيباست اما خلوت عشق زيباتر است سپس شتابان بسوى مقصد نا معلومي گام برداشت . . .)) سر انجام شمس كه عمرش از شصت سالگى گذشته بود از قونيه رفـت و نا پديد شد و معلوم نشد كه چه بر سر او آمد و چه شد.
اما : شمس كه در پي انساني كاملي بود و دنبال كسي مي گشت كه طنين افكار خودش را در تمام قرون بتواند به گوش جهانيان برساند كه اين قابليت را شمس در وجود مولانا يافت . در نهايت شمس به مطلوب خود كه انسان كاملي چون مولانا بود ، دست يافت و به مراد دل خود رسيد و آرزويش برآورده شد. صبحگـاهان كه مولانا به رسم معهـود خويش بـراى ديدار شمس به سراچه ئي كه در تابخانه مدرسه برايش مرتب كرده بودند رفت ، از او اثري نديد ، شمس نا پديد شده بود كلاه و پاى افزار او با پاره اسباب و وسايل ديگر كه در قونيه برايش حاصل شده بود بر جا بود. با اضطـراب و دل نگـراني به غرفه سلطان ولد دويد و با لحني دردناكـي فرياد زد : بهاءالدين چه خفته ئي ؟ برخيز و شيخ خود را درياب !
با آشنايي كـه مولانا با طبع نا آرام و بـي قرار او داشت به يك لحظه دريافت كـه اين دفعه ديگـر وا داشتن او به باز گـشت آسان نخواهد بود فراق شمس اين بار ، چنانـكـه سلطان ولـد بعد ها خـاطر نشان مي كـرد ، مولانا را به سرحد جنون كـشانـيـد در خانه خـود، در خلوت خود و در كـنار خود همه جا سايه شمس را در حال حـركـت مي ديد با آنـكـه به مجرد آگـهي از غيبت شمس انديشه جستجـو در خاطرش راه يافت يك چند در بين اميد و نا اميدي به انتظار ماند اما وقتي انتظار خود را بيهوده يافت به افغان و خروش در آمـد و مريـدان به مـوافقت او در خـروش آمدند و با آنـكـه خبر هاي به مـرگ يا قتل شمس در افـواه نقل مي شد هـرگـز بـاور نـكـرد و پسرش سلطان ولد هم كه محرم و محبوب او بود در آن ايـام و حـتى در سال هاي بعد هم هيچ خبري حاكي از قتل شمس و يا توطئه ايكه به همدستي برادرش علاءالدين بر ضد مرد تبريزي بوجود آمده باشد ، به بيان نياورد. شيدايي و آشفته سري مولانا بدانجا رسيد كه تاب و قرار از او در ربود و ديگر قونيه را جاى درنگ نديد با فرزندش سلطان ولد در جستجوي گمشده خود آهنگ سفـر ساز كرد و قونيه را به سوى دمشق و شام ترك گفت.
دمشق اين بار ، دمشق سال هاى گذشته نبود آرامش و صفايي را كه در سفر تحصيلي وى پانزده سال پـيـش از اين داشت ، از دست داده بود مـدت شش ماه هـيـچ جايـي از دمشق باقـي نمانـد كـه مولانا در طلب مطلوب خود نپيموده بـاشد از ايـن كـه نتوانست شمس را بيابد ، مأيوس گـرديد و به قونيه بازگـشت و قلب هجران كـشيده اين بـزرگ مرد عالـم عرفـان هنوز داغدار تر گـرديد و در آتش فراق شمس تبريزي بسوخت. در بازگشت به قونيه همچنان خود را در شعر و سماع غرق كرد و به ياد شمس همچنان غزل هاي پر سوز عاشقانه مي گفت.
خوشي آخـر؟ بگـو أي يار چـوني؟ ازيــن أيـام نــا هــمــوار چــونـي؟ به روز و شـب مرا انديشهء تسـت كزين روز و شب خونخوار چوني؟ ازايـن آتـش كـه در عـالـم فـتـادست ز دود لـــشـــكـــر تــاتــار چــونــي دريـن دريا و تاريـكـي و صـد مـوج تــو انـدر كــشــتـي پـُر بـار چـونـي؟ مـنـم بـيـمـار و تــو مــا را طـبـيـبـي بـپـرس آخـر، كـه أي بـيـمار چوني؟ مـنـت پـرسـم اگـر تـو مـي نـپـرسي كـه أي شـيـريـن شـيرين كار چوني؟ بـگـو در گـوش شـمـس الـدين تبريز كه أي خورشيد خوب اسرار چوني؟ غزل 2671 كليات شمس تبريزي مولانا در پايان جستجو هاي بسيار كه شمس را در هيچ جا نيافت ولى حقيقت شمس را در خود طالع ديد و گمشده او در وجود خودش زندگى مى كرد او بيهوده ، نشان آنرا از ديگران مى جست اين سير روحانى بر او كمال مطلوبى پديد آورد :
كبك طريقت بود و باز بلند پرواز حقيقت شد قطره بود و دريا شد و يكـسر شمس شـد
افلاكي مي گويد : ( اگـرچـه حـضرت مـولانـا ، شمس الـدين را به صورت در دمـشق نيافت اما به معني عظمت او را در خود يافت ) . چـنـديـن سال بر اين منوال سپـرى شد و باز حال و هواى آن شمس حقـيقـت در سرش افتاد و آهنگ رحيل كرد و جمعى از پي او روان. بار ديگـر به فكـر باز گـشت به شام افتاد و حتـى انديشه سفر تبريز هم به خاطـرش جان يافـت ، ماه ها در دمشق ساكـن شد بـى قرار و بى تاب به جستن شمس پرداخت ولى هر چه كـوشـيـد اثـرى از مـطـلوب نـيـافت سرانجام چاره نديد جز باز گشت به ديار خود . با اين حال هرگز خاطره شمس از انديشه ي مولانا دور نمي شد حتى سال هاي بعد . حجره اش چنان با نظر تقديس نگريسته مي شد كه به آساني اجازه نمي داد ميخ بر ديوارش بكوبند .
تمام مدت طلوع شمس در افق قونيه دو سال بيش طول نكشيد معهذا خاطره او در آثار مولانا براى هميشه زنده ماند ، تا آنجا كه در باره زندگي او نوشته اند :
[ شمس الدين محمد ( 582 ــ 645 هـ ق ) بن على بن ملك داد از مردم تبريز بوده و به گفته مناقب العارفين مريد شيخ ابوبكر زنبيل باف تبريزى ميباشد. مولانا جامي شمس را از تربيه يافتگـان بابا كـمال خجندي و برخي ديگر مريد ركن الدين سجاسي دانسته اند. از طريق زنبيل بافى روزگار ميگـذرانـد مـدت 14 ماه در حلب در حجره مدرسه به رياضت مشغـول بود، نمد سياه مي پوشيد و در دمشق نزد محي الدين ابن العربي و اساتيد ديگر عرفان ذوقى و علمى را به پايان رسانيد در فلسفه ، الهيات ، نجوم ، كلام و ديگر علوم مـتداول متبحر بود. به اكـثـر اقـالـيـم سفر كرده و با چندين ابدال ، اوتاد و اقطاب ملاقات كرده است پيران طريقت ، شمس را كـامـل تبريزي و شمس پـرنـده مـي خـواندند] . و اما ، چنانچه از سخنان خود وي بر مي آيد وى از سال هاي كودكي از خانه پدر آواره شد و به رسم صوفـيـان به سياحـت آفـاق و انـفس پـرداخـت خوى مردم گـريـز و طبع نا سازگـار ، او را از آنچه مايه آلودگي هاي جوانان هم عصرش بود در امان نگـهداشته بود و بر خلاف صوفيان عصر سكونت در خانقاه و اكل اوقاف و نذور و فتوحات را خـوش نـداشـت و بـرخـي اوقات در حجره كه در كـاروانسرا گرفته بود شلواربند مي بافـت و معـيـشت از آنجا ميكـرد. در بعـضي ولايات از جـمله در ارزن الـروم معلـمي اطـفـال ميكـرد و در فرصت هائـيـكـه برايش پـيـش مي آمد به علم اهل مدرسه رغبت نشان داد قـرآن و حـديـث آمـوخـت با فقه و كـلام آشـنـايي يافت و به صحبت صوفيان علاقه پيدا كرد و در مجالس وعظ و تذكير رفت و آمد داشت با اين حال پرهيزگاري اش او را از هر گـونه انحراف ايمن داشت و از هيچ يـك از مشايخي كــه ديده بود به وي خرقه صحبت نداده بود و يا از آنها خرقه طلب نكرده بود يا خود خـرقه از آن ها نپذيرفته بود. مـدعـي بود كه خرقه را در خواب از رسول خـدا دريافت داشته است .
شمس آتش بر افروخت سالى چند ، خود به آتشى كه افروخته بود سوخت و نا پديد شد. مولانا تا انتهاي زندگي اش با شمس بود و مرگ او را هرگز باور نكرد به همين سبب حضور شمس در تمام غزليات مولانا محسوس است .
به قول دكتر عبدالكريم سروش شمس به مولانا هيچ وعده نداد و هيـچ آيـنـده ى روشنى را براى او تصوير نكـرد و توقع هيچ پاداش را در او برنينگـيخت به او گـفت كـه پاداش تو همين بس كه بتوانى از عهده اين قمار برآئى. او جلال الدين را به جهش در تاريكى ترغـيـب كـرد ، اما آن شب نبود ، آفـتاب عالمتاب بود ، عريانى نبود عـيـن مـستورى و حشمت و اطلس پوشى بود ، نامرادى نبود كاميابى مطلق بود ، تهيدستى نبود توانگرى ابـدي بود ، آتش نـبـود چشمه كوثر بود و اين ها همه وصف عـشق است كـه مهمترين دولتى بود كه نصيب مولانا شد شمس آمـوخـت ، مولانا آزمود كه عاشقى عـيـن آزادى است و تا كـسـى خواستار آزادي نباشد كـام از عاشقى نخواهد ستاند. عصاره ي انديشه ي مولانا گوهر عشق بود كه آتش به همه عالم زد و پس از برخورد با شمس اين عشق را آزمود و جان به اخگر آن گداخت و تجارب عملي و شوريدگي خود را در قالب ابياتي عاشقانه و عارفانه سرائيد و ( ني ) وجود او به حكايت اسرار و حقايق عشق پرداخت و شوق وصال و رنج فراق را به تصوير كشيد .
به تعبير مولانا عشق هم زهر است و هم ترياق ، هم لذيذ است و هم اليم .
أي جفاي تـو ز دولـت خـوب تـر انـتـقـام تـو ز جـان مـحـبـوب تـر
عشق سودايي است دروني ، ميان عاشق و معشوق در كشاكش وصل و فراق و در فراز و نشيب وفا و جفا و در عرصه ي ناز و نياز . عشق را صد نازو استكبارهست عشق با صد ناز مي آيد بدست هـمين خـورشـيد عشق بود كـه مولانا را پس از فراق شمس ، هـمچنان گـرم و نـورپـاش مـى داشـت و بانگ او را جاويدانه طنين انداز كرد كه : زهـى عشق زهـى عشق كـه ماراسـت خـدايـا چه نغزاست چه خوب است چه زيباست خدايا چه گرميم چه گرميم ازين عشق چـو خـورشيد چه پنهان و چه پنهان و چه پيداسـت خدايا زهـي مـاه زهـي مـاه زهـي بـادهء هـمـراه كـه جـان را و جـهـان را بياراسـت خدايا زهي شور زهي شـور كـه انگـيـخـتـه عالم زهـي كـار زهـي بـار كـه آنـجـاسـت خدايا فرو ريخت فـروريـخـت شـهـنـشـاه سـواران زهـي گـرد زهـي گـرد كـه بـرخاسـت خدايـا فـتـاديـم فـتـاديـم بـدان ســان كــه نـخـيـزيـم نـدانــيـم نـدانــيـم چــه غــوغــاســت خـدايـا ز هـركـوي ز هـركـوي يـكـي دود دگـر گــون دگـر بـار دگـر بـار چـه ســـوداســـت خـدايـا نـه دامـيـسـت نـه زنـجـيـر هـمـه بسته چرائيم؟ چـه بـنـدسـت چـه زنـجـيـر كـه برپاسـت خدايا چه نـقـشـيـسـت چه نقـشـيـسـت درين تـابه دلها غـريـبـسـت غـريـبـسـت ز بـالاســت خـدايـا خـمـوشـيـد خـمـوشـيـد كـه تـا فـاش نگرديـد كـه اغـيـارگـرفـتـسـت چـپ و راسـت خـدايـا غزل 96 كليات شمس تبريزي ياد شمس كه تا پايان عمر مولانا را رها نكرد و در غزل هاي شور انگيزي كه به ياد او در لحظه هاي اوج شيدايي و شيفتگي سرود ، هم شمس را جاودانه كرد و هم عشق پرشور مولوي را براي هميش ماندگار نمود كه غزليات شمس تبريزي حاصل اين شور و شوق عاشقانه مولوي است و تا ابد داغ هجر او بر دل محزون مولانا نشست.
|
||
Copyrights © 2007 SAbdullah.net - All rights reserved