::::::   ::::

.....................................................................................................................

 

 

آخرين بيمارى مولانا در ( 68 ) سالگـى و قبل از آنكه آخرين دفتر مثنوى را به اتمام برساند ، به سراغش آمد ، به بستر افتاد و خود را به تب سوزانى كه وجودش را ميگداخت ، تسليم كـرد و هرچه طبيبان به مداواي او كوشيدند و اكمل الدين و غضنفري كه از پزشكان معروف آن روزگار بودند ، به معالجت او سعي كردند ، سودي نبخشيد.

 

      طشت پر آب كـنار بسترش نهاده بودند هر دو پايش را در آب ميگذاشت و لحظه به لحظه از آن آب بر سينه و پيشانى خود مى زد و ازشدت تب گاه گاه بيخودانه اشعار مي خواند و به سلطان ولد كه از بي خوابى و پرستارى شب ها رنجور شده بود اشارت كرد كه لمحه يي چند بياسايد و غزلى را كـه ظاهراً در همان غلبات احوال و در شبهاى بيمارى  سروده بود به مناسبت املا كرد :

رو سر بنه به بالـيـن ، تنهـا مرا رهـا كـن

تــرك مـن خــراب شــبگــرد مـبـتـلا كــن

مـائـيـم و موج سودا ، شب تا به روز تنها

خـواهى بـيـا ببخشا ، خواهى برو جـفا كن

مـائــيــم و آب ديـده ، در كـنج غـم خـزيده

بـرآب ديـــده مــا صــد جـاى آســـيــا كــن

خيره كشى است ما را دارد دلى چو خـارا

بكـشد ، كسش نگـويـد تـدبـيـر خونبها كـن

بـر شـاه خـوبـرويـان واجــب وفـا نـبـاشـد

اى زرد روى عاشـق تو صبركـن وفا كـن

دردى اسـت غـيـر مـردن آن را دوا نباشـد

پس من چگونه گـويم كاين درد را دوا كـن

 غزل 2039 كليات شمس تبريزي

در لحظه هائي كه اندك اندك مايه بهبودى حاصل ميشد با ياران سخن ميگفت و آنهـا را دلـداري مـي داد در مـورد 50 درهـم وام كـه بـر ذمه داشت از ايـنكه صاحب وام آنرا بخشيد آرامش خاطر يافت در وداع ياران خويش به آنها دلدارى ميداد كه از رفتن من مـلـول نـشويـد بـا يـاران و مـريـدان خـدا حافـظى كـرد و از هر ‎چيز و هر كس كه در پـيـرامون وى بـود با شفقت اما بدون حسرت جـدا شد فـرزندان و اهل حرم را با وعده ديدار ترك كرد. و در لحظه هاى آخر وصيت كرد كه نماز جنازه اش را شيخ صدرالدين قـونـوى بخـوانـد .

 

 آنا ماري شميل استاد دانشگاه هاروارد و مولوي شناس پرآوازه مينويسد :

در اوايل سال 672 هـ ق زلزله ي شديدي در قونيه روي داد و روز ها در پي هم زمين همچنان تكان مي خورد و مي لرزيد و تا چهل روز ادامه پيدا كرد. ترس بر وجود ساكنان قونيه مستولي شده بود. مردم سراسيمه به هر طرف مي گشتند تا آخر پيش مولانا آمدند كه اين چه بلاي آسماني است؟

 مولانا احساس ضعف و فرسودگي ميكرد سرانجام به سخن در آمد كه :

<< زمين گرسنه است ، ديري نمي پايد كه يك لقمه ي چرب به دست خواهد آورد ، آنگاه آرام خواهد گرفت .>> آهسته آهسته بيماريش شدت پيدا كرد ولي يارانش را كه بر دورش بودند با اين شعر تسلي داد كه :

عـاشـقـاني كـه با خـبـر مـيرند     پيش معـشوق چون شـكـر ميرند

از الـسـت آب زنـدگي خوردند    لاجـرم شـيـوه ي ديـگــر مـيـرنـد

از فرشته گـذشـتـه اند به لطف    دور ازيشان كـه چون بشر ميرند

تو گمان ميبري كه شـيـران نيز   چون سگـان از برون در ميرند؟

بـدود شـــاه جـان بـه اسـتـقـبـال   چـون كـه عـشـاق در سـفر ميرند

همه روشن شوند چون خورشيد   چـونـكـه در پـاي آن قـمـر مـيرند

عـاشـقـاني كه جان يـكـديگـرنـد    هـمـه در عـشـق هـمديگـر ميرند

هـمه هـسـتـنـد همچو دُر يـتـيـم    نـه بــري مـادر و پـدر مــيــرنــد

عـاشــقـان جـانـب فـلـك پــرنــد    مـنـكـران در تـك ســقـر مـيـرنـد

عـاشـقـان چـشـم غيب بگـشـايند   بـاقـيـان جمله كـور و كـر مـيرنـد

وآنـكـه شـبها نخـفـته اند ز بـيـم    جمله بي خوف و بي خطر ميرند

شـاهـشـان بر كـنار لـطـف نـهـد    ني چنين خوار و محتضر ميرند

وآن كه اخلاق مصطفى جويـنـد    چون ابـوبـكـر و چون عمرميرند

غزل 972 كليات شمس تبريزي

كه اين غزل حالات روحاني و اعتقادات باطني مولانا را به وضوح نشان مي دهد. او عاشق حق است و معبود و معشوق جز حق تعالى نمي شناسد و مرگ را تولدي نو مي داند كه او را شادان و خندان و پاي كوبان وصال محبوب يكتا مي رساند.

سرانجام با غروب آفتاب يكشنبه جمادي الاخر سنه 672 هجري قمري ( 16 دسامبر 1273 م ) جان به جان آفرين تسليم نمود .

اهل قونيه از خورد و بزرگ ، مرد و زن ، مسلمان و يهود و ترسا  بر جنازه ي مولانا حاضر شدند و در فراق او اشك ريختند .

       كـسانيـكـه با نگـرانى در درون خـانه يا كـوچه هاى اطراف ، جـوياى احوالـش بـودنـد از دريافـت خـبـر ، غريو برداشتند جامه ها چاك شد و در آن تنگ غروب از در و ديوار شهر بانگ نوحه و خروش برخاست. زنـدگى 68 ساله او كـه سراسر شعر بود، شگـفـت آور ترين و دلاويز ترين شعر ها ! بدين گونه به ابديت پيوست.

       صبح روز بعد وقتى جـنازه را از مـدرسه بيرون آوردند  از انبوه جمعيت كه در اطراف خانه و مدرسه گرد آمده بود ، رستخيزى برخاسته بود كه  همگـان گـريان و اغـلب مردان عـريان ، نعره زنان و جامه دران مى رفتند.

 

 مولانا در زندگي خود نجات بخش بسياري از بي دينان بود و چون مُرد درپس تابوت او انواع و اقسام آدم ها روان بودند و مي گريستند .  موكـب عـزا غـير از ائمه مسلمين شامل احبار يهود و كشيشان نصارا نيز بود جـماعتى از مقـريان با تلاوت آيات مناسب حال جـنازه اين واعظ و مفتى و فقيه و عـالم بزرگ شهر را مشايعـت ميكـردند. و به دنبال تابوت شيخ شهر ترانه ها و غزل هاى او يا ابيات عبرت آميز مناسب حال خوانده مي شد. جنازه كه با اين آئين به مدفن ابدى ميرفت تمام روز بر دوش ياران در حركت بود وقتى به محل دفـن رسانـيـدنـد ، شب هنگام شده بود .

       نماز جـنـازه را ، بـه وصيـت خـود مولانا ، شيخ صدرالدين قونوى خواند و قاضى سراج الدين ارموى هم بار ديگر ظاهراً به درخواست جـمعـى كه دير تر رسيده بودند ، خواند يا نماز شيخ صدرالدين را كه خود او از فرط تأثر به اتمام آن قـدرت نـيـافـته بود ، تمام كرد. انبوه تشيع كنندگان احترامات خود را هـمـراه با اشك و دعا به جـنازه مولاناى خويش ادا كردند.

 

در خانه حتى گــربه كوچـكى كه سال ها به نوازش و محـبت مولانا خو كرده بود از وقتى كه صاحب خانه به بستر افتاده بود لـب به هيچ خوردنى نـزده بـود طـى يـك هفته نالـيـده بود و در همان روز هـاى اول مـرگ مـولانا از شـدت تأثر جان داده بود. چنين بود زندگى مولاناى ما ، زندگى اين مولاناي بلخ و روم .

 

مزار مولانا زيارتگاه اهل ذوق و ارباب معناست و بر روي سنگ مرقدش بيت زيرين نوشته شده است :

 

كــعــبــة الــعــشـــاق بــاشـــد أيــن مـقـام

هـر كـه آمـد نـاقـص ، أيـنـجـا شــد تـمـام

 

    

 
     

Copyrights © 2007  SAbdullah.net -  All rights reserved