::::::   ::::

.....................................................................................................................

   

بعـد از آنـكـه مولاناي بـلخ از ديـدار شمس مأيـوس گـرديـد به صلاح الدين زركوب قونوى ارادت ورزيد و خمار هجران شمس را به ديدار او مى شكست. در يكي از روز ها كه از رستـه زركـوبان مى گـذشت صـداى ضرب زركـوبى ايشان شور عجيبى به مولانا ايجاد كـرد و  صلاح الدين نعره زنان از دكـان زركـوبى بيرون جـهيـد سر در پاى مولانـا نهاد و بيخود شد و از تأثير شور و حاليكـه او را از خودى خويش خالى كرده بود دكان خويش را به تاراج مستحـقان داد هر چـه را از زر و نـقـد و اسباب در كـارگـاه بـود به شاگـردان ، به عابران و به كـساني كـه در اطراف مولانا حلقه زده بودند ، بخشيد. مولانـا براى اولين بار بود كه شور و هيجان زركوب قونيه را در سماع ، ياد آور شور و هيجان بى مانند شمس تبريز يافت همين پاكبازى و انفاق ، او را در نظر مولانا تصوير واقعـى شمس نشان داده بود و در وجود صلاح الدين ، ديگر نه يك زركوب صاحب حال ، بلكه يـك تجسم جـديـد شمس گـمـشده خود را مى يافـت. در واقع    صلاح الدين فـريدون تجسم بازگشت شمس به قونيه بود.

     صلاح الدين فريدون در آغاز ورود شمس تبريزي به قونيه از همان اول خلوت مولانا با مـرد تبريزى مهماندار آن مهمان الهى مولانا بود و در عهد سيد برهان محقق ترمذي هم مريد سر سپرده و يار معتمد آن محقق ترمذى محسوب مى شد.

     صلاح الـديـن روستازاده ى از حـومه قـونـيـه بـود و در قـريـه ى بـنام كامله بدنيا آمد يـكچـنـد مثل پـدر به كـشاورزى و ماهيگـرى عـمر به سر برد از سال هاى نو جوانى به قونيه آمد. در مجلس وعظ مولاناى بلخى نشست  تحت تأثير او قرار گرفت و به مولانا انابـت كرد و در حيات پدرش در كـامله تأهـل اخـتيار كرد و در بازگـشـت به قـونيه ، در بازار زركوبان دكان بـاز كرد و به كـسب معيشت مشغول شد.

     به نوشتهء دكتر عبدالكريم سروش ( قمار عاشقانه ) همان گونه كه شمس براى  مولانا حكم خضر را در مقابل موسى داشت صلاح الـدين هم به اعتقاد مولانا به خاطر همين أمى بودنش براى معترضان ياد آور حال آن چوپانى بود كـه خـداونـد ، مـوسـى را بـه جهـت پرخاش        نا روايي كـه بر طرز مناجات او كـرد معروض ملامت ساخت. در داستان موسى و چوپان:

ديد موسى يك شبانى را به راه

كـو همى گفت اى گزيننده إ له

تو كجائي تا شوم  من چاكرت

چارقـت دوزم كـنم شانه سرت

جامه ات شويم شپشهايت كُـشم

شير پـيشت آورم  اى محـتشم

دستكـت  بـوسم  بـمالم پـايكـت

وقت خواب آيد بروبم جايكـت

اى فـداى تـو هـمه بز هاى من

اى به يادت هيهى وهيهاى من

 

موسى در جامه اهل شريعت به چوپان توصيه مي كند كه ادب مقام شريعت را نگهدارد و از بيهوده گويي چوپان خشمگين شده ، مى پرسد با كى هستى؟ و اين سخنان را خطاب به چه كسى ميگوئي؟ چوپان مى گويد:

 

( بـا آن كـسـى كـه مـا را آفـريـد

 اين زمين و چرخ از او آمد پديد).

موسى به او مى گويد : اين حرف هاى تو كفر است.

گـنـد كـفـر تـو جـهـان را گـنـده كـرد

 كـفـر تـو ديـبـاى ديـن را ژنـده كـرد

(( خدا كه موجودى چون تو نيست كه نيازى به چارق و پاتابه داشته باشد يا بخواهـد از شير بز هاى تو بنوشد)).

      چوپان كه از سخنان موسى آرامش درون خــود را از دست داده و پـريشان شده است مى گويد :

اى  مـوسـى  زبانم  دوخـتـى

وز پشيمانى تو جانم سوختى

آنگاه از فرط  ناراحتى و پشيمانى سر به بيابان مى گذارد.

اما :

وحـى آمد سوى موسى از خـدا

بـنـده مـا را ز مـا كــردى جـدا

تـو براى  وصل  كـردن آمـدى

يا بـراى فـصـل كـردن آمـدى ؟

هر كـسى را سيرتى بـنـهـاده ام

هـركسى را اصطلاحـى داده ام

مـا زبـان را نـنگـريـم و قال را

ما روان را بنگـريـم و حـال را

نـاظـر قلبيم  اگـر خـاشـع  بـود

گرچه گفتِ لفظ ناخـاضـع بـود

موسى پس از دريافت خطاب الهى ، به سراغ آن چوپان مى رود و مى گويد:

  

هـيچ  آدابى  و ترتيبى   مجـوى

هرچه ميخواهد دل تنگت بگوى

كفر تو دين است و دينت نورجان

ايـمـنى ، وز تـو جهانى  در امان

من نكـردم  امر تا  سودى  كـنم

بلكـه تا  بر بندگـان  جودى  كنم

 

مـولانـا هـم زركـوب پـيـر را از هـمين محبوبان خدا و محرمان اسرار الهي مى ديـد ازيـن رو ايـن چـوپـان أمى را بالاى مريدان خويـش چوپان كرده بود.

       مولانا مدت هفت سال درين حال بود و سرانجام از صلاح الدين زركوب قونوى مراد ديگر ساخت و وي را مورد تكريم و محبت بي حد خود قرار داد و مدت ده سال ( ازسال 647 تا  اول محرم 657 هـ ق ) به پايش نشست و غوغا در انداخت كه:

                     نـيـسـت  در آخـر  زمـان   فـريـاد  رس

                                             جـزصـلاح الـديـن ، صـلاح الـديـن و بـس

 

و به مريدان گفت: من سر شيخى ندارم و هر كس راز حق خواهد به شـيخ صلاح الدين دست ارادت دهـد و حـتى سلطان ولـد را با آن هـمه مـقام علمى و باطنى سفارش اكيد كـرد كـه بـايـد حلقه ى ارادت زركوب را به گوش كند زيرا شاه راستين و مرشد متين هموست. سلطان ولد اين توصيهء مولانا را در ولد نامه چنين به نظم آورده است:

قـطـب هـفـت آســمـان و زمـيـن    لـقـبـش بـود شــه صلاح الـدين

نور، خود از رُخَش خجل گشتي    هـركه ديديش ز اهل دل گشتي

نـيـسـت أيـن را كــرانـه أي دانـا    شــرح كـن تا چه گـفـت مولانا

گـفـت از روي مـهـر، بـا يـاران    نيست پرواي كس مرا به جهان

مـن نـدارم ســرِ شــمـا ، بـرويـد    از برم با صلاح الـدين گِـرويـد

بعد از اين جمله سوي او پويـيـد    همه از جان وصال او جـويـيـد

 

سلطان ولد هم بدون هيچ ترديد توصيهء پدر را مي پذيرد و در حلقهء مريدان شيخ صلاح الدين داخل مي شود كه خود در ولد نامه اين موضوع را اين گونه بيان كرده است:

گـفـت با مـن كـه شمس الدين اينست      آن شهء بي براق و زين اينست

گـفـتـمـش مـن هـمـان ، هـمـي بـيـنم      غـيـر آن بــحـر جان نمي بـيـنـم

از دل و جــان كــمـيـن غــلام  ويــم      مست و بي خويشتن ز جام  ويم

هــرچـه  فــرمـأيـيـم  كــنـم ، مـن آن      هستم ازجان مطيعت أي سلطان

گفت از اين پس صلاح الدين را گير      آن شـهـنـشـاه راسـتـيـن را گـير

 

      شيخ صلاح الدين توانست اين لياقت و شايستگى را در خـود حاصل كند و جاى خالى شمس را تا حدودى پُـر سازد. استاد فروزانفر در شرح حال مولوي در اين ارتباط مي نويسد:

<< آن آتش كه از صحبت گيراي شمس در جان مولانا افروخته و زبانه زنان شده بود، به آب لطف و باران فيض صلاح الدين فرو نشست>>.  

از ايـنـكـه صلاح الدين مرد بيسواد و پيشه ور بود و روزگاري در قونيه به شغل زركوبي مي گذراند و حتى در سخن گفتن فارسي اغلاط بسياري بر زبان او جاري مي شد مثلاً به جاي قـفـل ، قلف و به عوض خُم ، خنب و به جاي مبتلا ، مفتلا تلفظ ميكرد و مريدان مولوي بيشتر بر بيسوادي صلاح الدين ريشخند مي زدند و بر وي طعن ميكردند همچنان منقول است كه روزى حضرت مولانا فرمود كه آن قلف را بـيـاورنـد  وقـتـى ديگـر فرمود كه فلانى مفتلا شده است ، بالفضولى گفته باشد كه قفل بايـستى گـفـتـن ، درست آنست كه مبتلا گويند ، مولانا فرمود :

كه موضوع آنچنانست كه گـفـتى و درست آنست ، اما جـهـت رعايت خاطر عزيزى چنان گـفـتم كـه روزى  شيخ صلاح الدين مفتلا گفته بوده.

      مردم قونيه كه از احوال او آگهي داشتند ، همشهري بيسواد خود را لايق مقام شيخي و جا نشيني مولانا نمي دانستند و از صفاي باطن و كمال نفساني صلاح الدين غافل بودند ، آنان برون را مي نگريستند و مولانا درون را. تا اينكه اندك اندك آتش حسد مريدان خام طبع زبانه كـشيد و دشمنى آغاز كردند و به بدگـويي و طعن زركوب سر گـرم شدند اين خبر كـم كـم به گوش صلاح الدين رسيد ولى هيچ نهراسيد و بيمى به دل راه نداد و گفت:

  

اين كور دلان مگر نمى دانند كه در اين جهان كاهى به جنبش درنيايد مگر به اراده ى حق.

        مولانا از خـبـر توطئه قتل زركـوب به شدت از مريدان رنجيد و نسبت به عاملان بى اعتنايي پيش گرفت بالآخره اعراض مولانا از معتـرضان و صبر و ثباتي كه صلاح الدين در مقابل اين اعتراض ها نشان داد سبب گشت تا ماجرا جـويان از در توبه و پـوزش درآيند و خواه ناخواه به شيخى و رهبرى زركوب عامى تسليم شوند.

     

مولانا در حق شيخ زركوب همه گونه اكرام را توصيه مى نمود و فاطمه خاتون دختر شيخ صلاح الدين را به عقد پسرش سلطان ولد درآورد بدين ترتيب بين شان غير از رابطهء عرفاني ، رابطهء خانوادگي نيز برقرار گرديد و مراسم با شكوهي عروسي سلطان ولد و فاطمه خاتون در خانهء مولانا برگذار شد و مولانا در آن شب با شور و هيجان همراه با صلاح الدين زركوب به رقص و پايكوبي پرداخت و سرود:

بـادا مـبـارك در جـهـان ، سـور و عـروسـي هـاي مـا

ســور و عــروســي را خــدا ، بـبـريـده بـر بـالاي مـا

زهـره قـريـن شـد بـا قـمـر ، طوطي قرين شـد با شكر

هـرشـب عـروسـي دگـر ، از شـاه خـوش سـيـمـاي ما

 بـسـم الـلـه امشب بر نوي ، سـوي عروسي مي روي

دامـاد خـوبـان مـي شــوي ، أي خـوب شـهـر آراي مـا

خوش ميروي در كوي ما ، خوش مي خرامي سوي ما

خوش مي جهي در جوي ما ، أي جوي و أي جوياي ما

خـامـوش كـامـشـب مـطـبـخي ، شاهست از فرخ رخي

أيـن نــادره كــه مـي پــزد ، حــلــواي مـا حــلــواي مـا

غزل 31 كليات شمس تبريزي

سلطان ولد را كه داماد شيخ شده بود به تكريم شيخ و رعايت فوق العاده در حق دخترش واميداشت. صلاح الدين كه از درد و ضعف پيرى رنج ميكشيد ، مولانا هم كـه از رنج او متأثر بود بيشتر روز هـا به عـيـادتش ميرفت و كـنار بسترش مى نشست و به او تسكين و تسلي مى داد و حال زركـوب پير هر روز بد تر مى شـد سر انجام در روز اول محرم 657 هـ ( 28 دسامبر 1258 م ) جـان به جـان آفـريـن تسليم كرد و در كنار مرقد سلطان العلماى بلخ به خاك سپرده شد.

       مولانا تا پايان عمر وى عـلاقه و محبت بى شايـبـه ى خـويش را در حـق اين پير مرد أمى حفظ كرد و حتى تا پنج سالى هيچ كس را به جاى او به خلافت نگزيد.

 

در ديوان شمس تبريزي هم غزليات فراواني وجود دارد كه مولانا در عشق شيخ صلاح الدين زركوب سروده است و او را در غزليات خود به نام هاي ره دان و ره بين ياد نموده است.

 

دزديـده چـون جـان مـي روي انـدر مـيـان جـان مـن

ســـرو خــرامــان مــنـي أي رونــق بــســتــان مــن

 

چون مـيـروي بي من مرو أي جان جان بي تن مرو

وز چـشـم مـن بـيـرون مـشـو أي شـعـلهء تـابـان من

 

هـفـت آسـمـان را بـر درم  وز هـفـت دريـا بـگـذرم

چـون دلـبـرانـه بـنـگـري در جـان ســرگــردان مـن

 

بي پا و سر كردي مرا بي خواب و خور كردي مرا

سـرمـسـت و خـنـدان انـدر آ أي يـوسـف كـنعان من

 

از لـطـف تو چون جان شدم وز خويشتن پنهان شدم

أي هـسـت تـو پـنـهـان شـده در هـسـتـي پـنـهـان من

 

أي شـه صـلاح الـديـن مـن ره دان مـن ره بـيـن مـن

أي فـارغ از تـمـكـيـن مـن أي بـرتـر از امـكـان مـن

 غزل 1786 كليات شمس تبريزي

 

    

 
     

Copyrights © 2007  SAbdullah.net -  All rights reserved